"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت92
#غزال
یعنی الان بدون من چیکار می کنه؟کی بهش صبحونه می ده؟کی شبا پیشش می خوابه که نترسه؟
با این فکر ها دیونه تر می شدم.
کلافه بلند شدم که صدای در رستوران اومد.
اقای تیموری بلند شد و رفت درو باز کنه.
چند دقیقه بعد شایان و محمد اومدن داخل.
محمد سمتم پرواز کرد و فوری خم شدم محکم بغلش کردم.
تا جون داشتم بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم.
از خوشحالی زدم زیر گریه.
محکم توی بغلم نگهش داشته بودم و محمد ام حاظر نبود ازم جدا بشه.
از خودم جداش کردم و به صورت ش نگاه کردم چشماش سرخ سرخ مثل دو کاسه خون بود و زیر چشماش گود رفته بود.
بهت زده نگاهش کردم.
بلند شدم سمت شایان رفتم یقعه اشو توی دستم گرفتم و با عصبانیت و گریه توی صورت ش داد کشیدم:
- چیکار کردین با محمد من؟تو و اون شیدای عوضی کتک ش زدین؟اره؟
شایان خیره نگاهم کرد و گفت:
- از دیروز تاحالا یه بند گریه کرده هیچی هم نخورده فقط تو رو می خواسته انقدر گریه کرد که داشت از دست می رفت اوردمش پیش تو بمونه اینم ساک ش قول می دم دو تاتونو برمی گردونم.
ولش کردم که نگاه اخر شو به محمد انداخت و برگشت رفت.
محمد و بغل کردم و روی صندلی نشستم که سرشو به سینه ام چسبوند و گفت:
- مامانی من کلی گریه کردم تا فقط بیام پیش تو من فقط تو رو دوست دارم با بابایی که کتک ت زد قهرم دیگه نمی رم پیش اون،اون مامان و ایجی داداشی منو کتک زد.
بـسمـ ربِّ مھد؎ فـٰاطمہ.س.^^'! ‹اَلـسَلامُعَلَیـکیـٰابَـقیَةاللّٰه›🤍:)))