eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
_
" دنیا بماند برای عاقل‌ها ما مجنونیم و دلمان هوای پرکشیدن دارد "
دنیا مثل شیشہ‌ای می‌ماند ، که یکدفعہ می‌بینی ؛ از دستت افتاد و شـِکست . . - # شـھید‌مھدی‌باکـری
وَآودَتُ لَو إنَنْي طَيرٌ بِكَربَلاء 🤍.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
وَآودَتُ لَو إنَنْي طَيرٌ بِكَربَلاء 🤍.
{🌙💛} • • ‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شُكراًلِعنايتك‌الدائمةبروحي‌المُتعَبه سَيدي‌حُسَين.. -ازمراقبت‌دائمیِ‌شمابرای‌روحِ‌خسته‌ام‌! سپاسگزارم‌‌آقایِ‌امام‌حسین❤️‍🩹
؛ همچون عاقبت ِقاسم و نصرالله حاصل ِمردانه زیستن، مردانه شهید شدن است . . ؛ ((:
[ أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ ] °دنیایی که موندنی‌ نیست..🎞🖇~¡'
‌「‌‌‍‌‌لَنـا‌اللهُ‌فی‌ما‌مَضى‌وفي‌ما‌بقَى‌وفي‌ما‌هو‌آتٍ」 ما‌‌خدا‌‌را‌داریم‌‌در‌‌آنچه‌‌گذشت‌‌و‌آنچه‌‌هست‌‌ و‌‌آنچه‌‌خواهد‌‌آمد ...🧡🌱
«أنتَ الأمان وسط حَرب الحياة.» در‌میان‌نبردزندگی‌تو‌نقطه‌ی‌امن‌منی!♥️
عالم‌ منتظر امام زمانه؛ و امام زمان منتظرِ آدمایی هست که بلند بشن وخودشونو بسازن(:🤍>>
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شیدا خم شد سمت محمد و دست شو گرفت و گفت: - سلام پسر مامان بلاخره دارم برات یه خواهر یا برادر میارم که ارزو شو داشتی! خوشحالی مگه نه؟ محمد دستشو کشید دست منو گرفت و گفت: - چندش زشت. بعد به من نگاه کرد و گفت: - مامانی از غذات به این نده بدم میاد ازش. لبخندی زدم و گفتم: - اشکال نداره عزیزم ما که مثل اونا نیستیم. بدون اینکه به شایان نگاه کنم گفتم: - و شما اقا؟ شایان گفت: - همون قرمه سبزی. نوشتم خواستم برم میز بعدی که اقای تیموری رسید کنار میز و سلام کرد. سلام کردم که گفت: - شما اینجا چیکار می کنید! شما باردارید خوب نیست اینجا بچرخید خسته می شید خطرناکه براتون بدید به من برید استراحت کنید . سری تکون دادم و گفتم: - سلام اقای تیموری چیزی نیست شیوا نتونست بیاد کار داشت من اومدم. اقای تیموری ازم تبلت رو گرفت و گفت: - نه شما سراشپز این این کار برای شما مناسب نیست شما برید. لب زدم: - پس با اجازه اتون من محمد و می برم پارک. اقای تیموری گفت: - بعله بعله بفرماید کار شما تمام شده. سری تکون دادم که شایان گفت: - محمد بابا بیا این کارت و بهت بدم. محمد گفت: - نمی خوام هنوز اون پول هایی که اول دادی داریم همشو. شایان گفت: - مگه خرج نکردی؟پس چجوری هی می ری شهر بازی؟ محمد به من اشاره و گفت: - مامانی پول می ده به پول های شما دست نمی زنه! شایان رو به من گفت: - مگه پول هایی که من می دم چشونه؟ لب زدم: - چیزی شون نیست فقط ما بهشون نیازی نداریم
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 دست محمد و گرفتم و هر دو رفتیم توی اتاق. لباس های محمد و عوض کردم بچه باز داشت لگد می زد اما اروم! لب زدم: - محمد داداشی ت داره لگد می زنه. با خوشحالی و هیجان هم شد سرشو گذاشت روی دلم بلند خندید و با ذوق گفت: - هییع نی نی تکون می خوره. سری تکون دادم و موهاشو نوازش کردم که محمد گفت: - مامانی شاید خفه شده اون تو می گه درم بیارین. به این تفکرات بچه گونه اش خندیدم و گفتم: - نه عزیزم نی نی تکون می خوره برا خودش جا به جا می شه نی نی باید 9 ماه ش بشه تا به دنیا بیاد الان که من 4 ماهمه 5 ماه دیگه می خواد. محمد سری تکون داد و گفت: - من نی نی رو خیلی دوست دارم بگم چرا. رو پام نشوندمش و گفتم: - چرا قلبم؟ بهم تکیه داد و گفت: - مامانی چون تورو دوست دارم. بعد هم صورت مو بوسید. الهی دورت بگردم من. منم گفتم: - منم تورو خیلی دوست دارم می دونی چرا؟ با زبون شیرین ش گفت: - چرا؟ محکم بغلش کردم و گفتم: - چون تو عشق منی نفس منی زندگی منی عمر منی دورت بگردم من تو اگه نباشی ها من می میرم. توی بغلم نالید: - ایی مامانی منو داری فشار می دی به نی نی. از خودم جداش کردم و خندیدم که خندید قربون خنده هاش برم من. بلند شدم تا اماده بشم که در زده شد. چادرمو مرتب کردم و درو باز کردم اقای تیموری بود خیلی ناراحت بود و تاحالا اینطور ندیده بودم ش. نگران گفتم: - چیزی شده اقای تیموری؟ یهو شونه هاش لرزید و گفت: - شهاب برادرم همون که شما رو اورد اینجا کشتن ش امروز جنازه اش پیدا شده. ناباور بهش نگاه کردم! واقعا کشتن ش؟ بهت زده گفتم: - کار کار شیداست اقا شهاب توی دم و دستگآه ایشون بود معموریت داشت راجب شیدا مدرک جمع کنه نکنه لو رفته بوده؟