"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
آدم ها هیچ وقت
اولین اتفاقات زندگیشان
را از یاد نمی برند
مخصوصا اولین نجف را..
#مولا_علے
همین که مهرِ علی را نشانده بر دل ما
سعادتیست که آن را به هرکسی ندهد
#مولا_علے
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
_
بوسه از ضریحت و اشک در خلوت
عجب دلم هوایت کرده ای شاه نجف...
#یکشنبههایعلوی💚•
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت117
#شایان
دلم می خواست بمیرم اما توی این وضعیت نباشم!
با این همه پول و ثروت نمی تونستم زن مو ببرم چکاپ که الان بگه توان هزینه اشو نداشته و داره کار هم می کنه!
پرستار با جدیت گفت:
- واقعا من نمی دونم به شما چی بگم!کار برای شما مثل سم هست نباید کار کنید باید زیر نظر یه دکتر فوقلاده هم باشید!.
و نگاه اخمالودی به من انداخت و رفت.
هم اعصاب من خورد بود که نمی تونستم از زن ام حمایت کنم هم اعصاب فرهاد که گند زده بود به زندگی خودش و خواهرش.
غزال با حرف های پرستار کاملا توی خودش رفته بود لبخند از لب ش پاک شده بود!
مطمعنم اگه من و فرهاد و محمد نبودیم گریه می کرد!
حق داشت از دست من و زندگی من گریه کنه!
رو به فرهاد گفتم:
- من امشب کنارش می مونم تو اگه می خوای بری برو.
فرهاد نگاهی به غزال کرد و غزال نگاهش به محمد بود.
نگاه فرهاد و روی خودش حس کرد بدون اینکه بهمون نگاهی بکنه گفت:
- نیازی به هیچکدومتون ندارم می خواید برید برید.
فرهاد سری تکون داد و گفت:
- من باید برم شب شیفت دارم توی کمپ فردا برمی گردم.
غزال فقط گفت خدانگهدار.
فرهاد بیرون رفت روی صندلی کنار تخت نشستم و گفتم:
- خودم امشب کنارتون می مونم تا فردا که مرخص بشی.
جواب مو نداد.
و فقط به محمد نگاه می کرد.
محمد نگاهی بین مون رد و بدل کرد و بعد سرشو به بغل غزال فشار داد و گفت:
- مامانی گرسنمه.
بلند شدم و گفتم:
- می رم یه چیزی براتون بگیرم بیارم.
بازم چیزی نگفت انگار که اصلا صدای منو نشنوه.
حرف های پرستار بدجور همه امونو به هم ریخته بود.
همین که رسیدم جلوی یه هایپر مارکت شیدا زنگ زد و گفت فوری باید برم و بار سر جون غزال و محمد تهدید ام کرد!
لعنتی بهش فرستادم و خواستم بگم شرکتم اما می دونم قبول نمی کنه و شاید حتی اونجا رو سر زده باشه اون منتظره از من اتو بگیره تا بلا سر محمد و غزال بیاره.
مجبور شدم برم روستا.
می دونم سر اینکه غزال و ول کردم رفتم دیگه عمرا جوابمو نمی ده!
مثلا قرار بود امشب پیشش باشم.
با عصبانیت روی فرمون کوبیدم و دوباره شیدا رو لعنت کردم!
#غزال
نیم ساعتی گذشته بود و هنوز نیومده بود.
مطمعنم شیدا بهش زنگ زده ما رو ول کرده رفته.
محمد گرسنه اش بود و بیشتر از این نمی تونستم صبر کنم.
پرستار رو صدا کردم سرمم رو در بیاره درش اورد و گفت:
- امشب و باید بمونید و استراحت کنید و در صورت نیاز اگر دیدیم حالتون باز بد شد سرم وصل می کنیم.
همین که بیرون رفت از روی تخت بلند شدم.
محمد متعجب بهم نگاه کرد.
اروم پایین اومد و محمد رو پایین اوردم.
نمی تونستم اینجا بمونم ممکن بود محمد مریض بشه.
از اتاق بیرون زدیم و حساب کردم از بیمارستان بیرون زدم و پیش دکه توی بیمارستان برای محمد خرید کردم.
روی صندلی نشستم و براش باز کردم ابمیوه رو سمتم گرفت و گفت:
- مامانی تو نمی خوری؟
لبخندی به روش زدم و گفتم:
- نه قربونت برم تو بخور.
باشه ارومی گفت و وقتی سیر شد بلند شدیم یه تاکسی گرفتم برگشتم رستوران.
درو باز کلید باز کردم و داخل رفتم.
دقیق به موقعه رسیده بودم.
اقای تیموری پیش اقای سعدونی نشسته بود.
بهشون که رسیدم سلام ی کردم و نشستم.
اقای تیموری نگران گفت:
- کجا بودید؟خیلی نگرانتون شدم تلفن تون رو هم جواب ندادید.
سری تکون دادم و گفتم:
- شرمنده یه اتفاقاتی افتاد و دیگه یکمم این بچه بی قراری کرد مجبور شدم برم بیمارستان.
اقای سعدونی گفت:
- واقعا دوران سختیه امیدوارم راحت بگذرونیدش.
تشکری کردم و ماجرا شیدا رو براش تعریف کردم.
بعد از شنیدن حرف هام اول اقای سعدونی بابت کشته شدن برادر اقای تیموری به ایشون تسلیت گفت
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت118
#غزال
اقای سعدونی خواست شروع کنه که در زده شد.
اقای تیموری گفت باز می کنه و بلند شد!
درو که باز کرد شایان اومد داخل پس قرار یادش نرفته بود.
با دیدن من و محمد نفس راحتی کشید.
سلام کرد و نشست رو به من گفت:
- خوبی خانمم؟شرمنده ظهر رفتم شیدا مجبورم کرد رفتم بیمارستان گفت خودت رفتی بدون اینکه ترخیص بشی.
جواب شو ندادم به اندازه کافی ازش دلگیر بودم.
رو به اقای سعدونی گفتم:
- من همه موضوعات رو به شما گفتم و نظر شما چیه؟
نگاهی بین من و شایان رد و بدل کرد و گفت:
- ایشون باید اقای شایان همسرتون باشن درسته؟
فقط سر تکون دادم و اقای سعدونی گفت:
- خب اینجور که گفتید ما اگر مستقیم بریم پیش پلیس چیزی نصیبمون نمی شه چون مدرکی نداریم ولی اگر اقا شایان بتونه بیشتر به شیدا نزدیک بشه یه سری امار و مدارک برای ما جور کنه مثلا زمان و مکان رسیدن محموله ای چیزی و ما گزارش کنیم و شیدا رو بگیرن می تونید از شرش خلاص بشید!
به شایان نگاه کردیم و شایان گفت:
- خیلی خب هر کاری لازم باشه می کنم فقط زندگیم به حالت قبل برگرده!
رو به اقای سعدونی گفتم:
- و اینکه بعد از تمام شدن این ماجرا منومی خوام طلاق بگیرم می تونید کار های منو انجام بدید؟
اقای سعدونی نگاهی به هر دوی ما انداخت و چیزی نگفت شایان نفس عمیقی کشید و رو به سعدونی گفت:
- همسر من الان عصبیه جدی نگیرید حرف هاشو.
لب زدم:
- کاملا هم جدی ام.
شایان ملتمس گفت:
- غزال عزیزم تو که داری می بینی تمام اتفاق هایی که افتاده زوریه مجبوریه من که برای جون خودم کاری نکردم به خاطر جون شماست حالا تو می خوای از من طلاق بگیری؟اصلا فکرش هم نکن من نمی زارم از پیش من جم بخوری خوب؟
اقای سعدونی گفت:
- به نظرم این حرف ها جلوی یه بچه درست نیست!
اصلا حواسم به محمد نبود.
نباید این حرف ها رو می زدم ممکن بود روش تاثیر بزاره!
اقای سعدونی شماره اشو به شایان داد و گفت:
- این شماره منه هر اتفاقی افتاد فوری به من زنگ بزنید من جواب می دم.
شایان سری تکون داد و سعدونی گفت:
- بهتره من برم دیگه خانوم محمدی هم خسته هستن و به استراحت نیاز دارن.
تنها چیزی که الان دلم نمی خواست استراحت بود!
حرف های صبح پرستار،رفتن شایان همه و همه حالمو بد کرده بود و فقط دلم خلوت و گریه می خواست اما نه جلوی محمد هم نمی خواستم اون رو ازار بدم.
اقای سعدونی خداحافظ ی کرد و رفت تا دم در بدرقه اش کردیم و شایان گفت:
- میاین بریم با ماشین یه دوری بزنیم؟یکم دلتون وا بشه؟
خواستم بگم نه اما محمد با شوق اره ای گفت.
چیزی به خاطر دل محمد نگفتم نمی خواستم اون مثل ما بشه می خواستم همه چیز همیشه براش مهیا باشه!
سمت ماشین رفتیم خواستم عقب بشینم اما محمد نزاشت ناچار جلو نشستم.
شایان چشمکی به محمد زد و حرکت کرد.
یه ربع نشده بود محمد خواب ش برد.
بی رمق به بیرون نگاه می کردم که شایان سر حرف رو بلاخره باز کرد:
- حالت خوبه؟
تلخ گفتم:
- چه فرقی به حال تو می کنه؟
شایان با مکث گفت:
- یعنی می خوای بگی نمی دونی من دوست دارم عاشقتم؟می خوای بگی نمی دونی حال تو حال منه؟بعد از یک سال زندگی مشترک فکر می کردم بدونی من بدون تو نمی تونم زندگی کنم!
اشکام روی گونه ام ریخت سعی کردم بغض مو قورت بدم و گفتم:
- اره انقدر عاشقم بودی که با کمربند سیاه و کبودم کردی جلوی چشم همه بعد هم مثل یه تکیه اشغال پرتم کردی بیرون حالا من هیچی به بچه ای که از گوشن و رگ و خونته داره توی شکم من بزرگ می شه هم رحمی نکردی بعد عاشقمی؟
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت119
#غزال
شایان لب زد:
- خودت حاضر بودی محمد بمیره؟
بهش نگاه کردم کردم و گفتم:
- معلومه که نه!
شایان درمونده زد کنار و گفت:
- چیکار می کردم ها تو به من بگو چیکار می کردم!
با بغض گفتم:
- شیدا فکر می کرد تو التماس ش می کنی!می خواست التماس تو رو ببینه اما کتک زدن من راحت تر از غرورت بود.
شایان سرشو روی فرمون گذاشت و گفت:
- به خدا نمی دونم و گرنه التماس ش می کردم به دست و پاش می یوفتادم.
جوابی بهش ندادم و از گریه هق هق کردم!
سرشو از روی فرمون برداشت و گفت:
- گریه نکن دیگه توروخدا خواهش می کنم!
اشکامو پاک کردم و به بیرون نگاه کردم دست مو توی دست ش گرفت خواستم دستمو عقب بکشم اما نزاشت و محکم تر گرفت نگاهی به جای خالی حلقه انداخت.
حلقه ای که اون روز پرت ش کرده بودم جلوش.
از جیب ش حلقه رو در اورد و خواست دستم کنه اما دستمو مشت کردم و نزاشتم.
چند ثانیه بهم نگاه کرد و دوباره حلقه رو گذاشت تو جیب ش.
لب زدم:
- دستمو ول کن.
بی توجه دستمو توی دست ش نگه داشت بعد هم سمتم خم شد و سرشو به دستم تکیه داد و چشاشو بست.
با لحن ملتمسی گفت:
- بزار یکم بخوابم خیلی وقته درست نخوابیدم.
نمی دونم چرا دلم نیومد هلش بدم عقب!
بازم بغض کردم.
لعنت به این بغض!
به بیرون نگاه کردم شایان هم خواب ش برد.
در ها رو قفل کردم چادرمم رو از سرم در اوردم و روی محمد گذاشتم.
تا صبح به همین طریق گذشت و نتونستم پلک روی هم بزارم.
فقط به بیرون نگاه می کردم و با خودم می گفتم یه روزی میاد که شر شیدا از زندگی مون کم بشه؟
ساعت6 و نیم صبح بود که گوشی زنگ خورد و شایان بیدار شد.
چند بار پلک زد و بعد صاف شد که صورت ش توی هم رفت.
چون کج به من تکیه داده بود بدن ش خشک شده بود.
فرهاد بود جواب دادم که با هول گفت:
- الو الو غزال می شنوی صدامو؟
نگران گفتم:
- اره داداش بگو.
فرهاد سریع گفت:
- شیدا امروز دو تا محموله داره که قراره ساعت 7 برسه به این انباری که می گم سریع به وکیله خبر بده.
سریع قطع کردم و زنگ زدم اقای سعدونی بدبخت خواب بود:
- الو سلام خا...
نزاشتم ادامه بده و تند گفتم:
- غزال امروز دو تا محموله داره به این انبار ساعت 7 می رسن.
فوری گفت باشه و قطع کرد.
اما فرهاد از کجا می دونست؟
شایان خمیازه ای کشید و گفت:
- ساعت چنده؟
نگاهی انداختم و گفتم:
- 6 و نیم.
ولی هنوز هوا کامل روشن نشده بود.
متعجب گفت:
- 6 و نیم صبح؟
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت120
#غزال
سری تکون دادم بهت زده گفت:
- تمام مدت بهت تکیه داده بودم؟
اره ای زمزمه کردم و نگران به گوشی نگاه کردم.
یعنی گیر می یوفته؟
یا زرنگ تر از این حرفاست؟
شایان شرمنده گفت:
- ببخشید حتما خیلی اذیت شدی.
چیزی نگفتم که گفت:
- بریم صبحونه بخوریم؟
نه ای گفتم و با استرس صفحه گوشی رو روشن کردم.
نگاهی بین من و گوشی رد و بدل کرد و گفت:
- شیدا رو نمی گیرن اوم اب نمی ره زیر پاش.
لب زدم:
- خدا رو چه دیدی شاید گیر افتاد فقط نمی دونم فرهاد از کجا این شیدا رو خوب می شناسه و امار شو داره.
سری تکون داد یه 20 دقیقه ای گذشت که اقای سعدونی زنگ زد سریع جواب دادم با خبری که بهم داد مونده بودم چی بگم!
اصلا باورم نمی شد!
بهت زده قطع کردم!
شایان نگران نگاهم کرد و گفت:
- چی شد؟غزآل!
بهت زده گفتم:
- مواد ها رسید دو تا کامیون جاسازی بوده وقتی رفتن داخل ادم های شیدا می بینن شیدا نیومده بیرون از اتاق ش برای چک بار و پلیس ها می ریزن همه رو می گیرن این حرف و که از بادیگارد ها می شنون می رن توی اتاق شیدا می بینن از بس مشروب و الکل خورده سنگ کوپ کرده و مرده!
شایان با مکث گفت:
- شوخی می کنی دیگه؟شیدا هفت تا جون داره مرده؟
بهت زده گفتم:
- راست می گم به خدا گفت بریم دفترش و فرهاد هم ببریم.
شایان با صدای بلند تری گفت:
- توروخدا راست می گی؟
عصبی داد زدم:
- دارم می گم اررررررره.
محمد از خواب پرید و ترسیده نگاهمون کرد.
یهو شایان داد زد از خوشحالی که من و محمد گرخیدیم.
یهو از ماشین پیاده شد و شروع کرد بلند بلند خداروشکر گفتن.
از ماشین پیاده شدم و گفتم:
- شایان چیکار می کنی مردم خواب ان شایان.
فقط داد می کشید و خدا رو شکر می کرد افرادی که واسه پیاده روی تو خیابون بودن با تعجب نگاه مون می کردن.
محمد پیاده شده و ترسیده گفت:
- مامانی چی شده؟
شایان از زمین کندش و بردش بالا و شروع کرد باهاش بازی کردن و بلند بلند حرف زدن:
- راحت شدیییییم بابایییی شر شیدا کنده شده دوباره ما سه نفره زندگیم می کنیم یوووووووهوووووووو.
با صدایی که سعی در کنترل ش داشتم گفتم:
- نکن بچه رو می ندازی ابرومو نو بردی بشین تو ماشین دیر شد.
سریع نشست و حرکت کرد صدای اهنگ و زیاد کرد که سریع کم ش کردم جلوی بستنی فروشی وایساد کلی بستنی گرفت اما ما که سه نفر بودیم وای خدا.
همه رو داد دست محمد و گفت بخوره.
محمد با تعجب به من نگاه کرد و من به محمد.
بچه ام فکر می کنه باباش خل شده!
به فرهاد هم زنگ زدم و گفتم بیاد دفتر سعدونی.
تا وقتی که برسیم شایان فقط چرت و پرت گفت از خوشحالی و خودمم کم کم داشتم به عقل ش شک می کردم!