مأوا | 🇮🇷 MAVA
رقیه جانم خداحافظ رفیق :) ... به جد ساداتت قسمت میدم حلالم کنی:) شهادتت مبارک رفیق نیمه راهم(: #رقیه
حالا تو رفتی و به وصالت رسیدی و ما این روزها روایت میکنیم از خوب بودنت ... :)
مأوا | 🇮🇷 MAVA
((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((: #پینوشت
منم همینطور منم همینطور:)
#پینوشت
یه نصیحت :))).....
اگر هنوز یکی از عزیزانِ خود را از دست ندادهاید، چند دقیقهای در آینه به چهره و چشمهای بیغمِ خود نگاه کنید و آن را در گوشهای، پستویی از حافظهی خود ثبت و نقاشی کنید قول میدهم بعدها دلتنگش خواهید شد :)))))))
به راستی که مردم، نباید جلوی هیچ زنی ایستاد،
مگر،با دستهایی گشوده به قصدِدرآغوشگرفتن:)
«داغِ وطن»
چند وقتی است دست و دلم به نوشتن نمیرود . قلمم هم به جوهر نمینشیند اما این داغ بر دلم نشسته ایجاب میکرد کلمههایم را خرجِ داغِ وطن کنم .
گویند : ما انسانها همانند وطنمان شدهایم .
راست میگویند زخمی و خسته اما امیدوار.
ما هم مثل وطن داغِ عزیز دیدهایم،
داغِ جوان،داغِ جگرگوشههایمان را .
وطن یعنی «من»
وطن یعنی «تو»
وطن یعنی «ما»
کاش من اینقدر کوچک نبودم.
کاش می توانستم کاری کنم.
عذاب وجدان دارم از اینکه من شب سرم را آرام بر روی بالش می گذارم و در این کره خاکی کودکانی وجود دارند که از گشنگی خوابشان نمی برد.
خدایا من کوچکم ولی خودت شاهد باش که صدا و قلمم را در راه محکوم کردنِ استکبارِ جهانی خرج کردم.
درست است چون ما به این دنیا آمدیم که بشنویم و صدا شویم تا آنها شنیده شوند. آن رژیم کودککش را میبینی ؟
به قول غسال کنفانی:
«نانت را میدزدند و سپس تکهای به تو میدهند آنگاه امر میکنند که برای سخاوتشان از آنها تشکر کنیم امان از این وقاحتشان...»
دستم بسیار کوتاه هست
و تن تو بسیار زخمی وطنم.
مرا ببخش که کاری از دستم برنمیآید اما
اندوهگین مباش سرزمینِ من.
تا دلت بخواهد در خاکت ، خاکسترِ تنِ آدمهایی هست که برای تو جان دادند و برای تو از جان و مال و خانواده گذشتند تا تو جاودان شوی.
اندوگین مباش ایرانم.
من بذرِ امید و جاودانگی در خاکت میکارم تا اشک مادرهای غمدیده آن را رشد دهد و گریه کودکانِ یتیم آن را سرزنده کند بعد خودم تنهایی شاخههایِ درختِ سروِ رنجورت را هَرَس میکنم .
خودم «بهارت» میشوم.
خودم زخمهایت را میبوسم تا خوب شود.
خودم میخوانمت،فریادت میزنم و میگویم:
«تن و وطنِ من ایران است »
میگویند:خودت را سرگرم کن یا از کشورت برو که داغَش را نبینی.
اما گیرم که من وسایلم را درون ساکم گنجانده و رفتم عزیزانِجانم را چه کنم؟
چرا فرار کنم از غمِ مقدس وطنم؟
بگذار داغِ وطن روی استخوان هایم هک شود تا آیندهگان بفهمند این خاک مقدس است . بگذران بمانم و داغِ وطن ریشه ی وجودم را بخشکاند تا یادم نرود چه کودکان بی گناهِ دنیاندیده ای را برای خاکِ وطن دادهایم.
ایرانم به وسعتِ تمامِ اشک هایی که بدرقه ی راهت شدند و به وسعتِ تمامِ غمهایت دوست میدارمت :)
-
«بیستوهفتمینروزازفروردینِچهارصدوپنج»
#بهارنوشت