#خاطرات_اعتکاف
دخترهایم به شوق زیارت شهید گمنام به سمت جایگاه دویدند... روضخوان شروع کرد به روایت ماجرای دختر شهیدی که منتظر پدرش بود. یکی از دخترهایم در همان سن کودکی پدرش را از دست داده بود. دلنگرانش بودم. گوشهگوشه مجلس را نگاه کردم تا پیدایش کنم. با خودم گفتم الان با شنیدن این روایت چه حالی میشود. پیدایش کردم. خودش را توی بغلم انداخت. اشک امانش نمیداد. با بغض توی گلویش گفت: خانم منم بابا ندارم اما دختران شهدا بیشتر از من سختی کشیدند. مدیونشان هستم...
اون لحظه شکار دوربین یکی از مربیان شد👇
@Amin_madares
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
عرض سلام و خدا قوت
تو اعتکاف که بودیم یه پیرزن خوش اخلاق و مهربونم اونجا بود که ما نمیشناختیشون و همیشه لبخند روی لباشون بود.یکی از مراحل مسابقه دانش آموزان روایتگری کتاب سلام بر ابراهیم بود که بعد از بیانشون.ایشون فرمودن من مادر شهید رفعتی هستم یه لحظه همینطور موندم.دانش آموزا رو جمع کردم و بردم پیششون و ازشون خواستم باهاشون صحبت کنه.
بعد از صحبت ایشون بچهامون باهاشون پیمان بستن تا با خودشون عهدی ببندن و تا سال دیگه به این عهد وفادار باشن.یکیشون قول داد دیگه چادر بپوشه.یکی دیگه می گفت من تو نمازهام سستی می کردم دیگه میخوام نماز هام رو سر وقت بخونم و این برام خیلی خاطره شیرینی بود.
#خاطرات_اعتکاف
#خوانسار
@Amin_madares
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷