داستان میکل آنژ مجسمه ساز و سنگ مرمر کلیسا
می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت.
روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید.
به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت: جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.
پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: من همین الان در حال کار کردن هستم!
و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت.
چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است.
این مجسمه هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر میکل آنژ بود!
قبل از شروع هر کار فیزیکی، بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل ماست مالی کردن
قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که در عصر بنیانگذار سلسله پهلوی اتفاق افتاد:
هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.
در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه دیوارها را ماست مالی کردند.
همانطوری که ملاحظه شد از قدمت و ریشه تاریخی این اصطلاح چندان نمی گذرد و مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد.
ماست مالی کردن؛ یعنی قضیه را به صورت ظاهری خاتمه دادن؛ از آن موقع ورد زبان گردید و در جاهای مشابه استفاده و مورد استناد قرار می گیرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان میرزا حسین مشرف اصفهانی و سرودن شعرهای بی معنی
میرزا حسین مُشرِف اصفهانی، شاعری ظریف و شوخ طبع بوده که در دوره صفویه زندگی می کرده است. او مباشر معاملات دیوانی بوده و چون طبع شوخی داشته به گفتن اشعار مهمل و بی معنی شهرت یافته بود.
یک وقتی مدعی شده بود که می تواند پنج مثنوی به وزن خمسه نظامی و خمسه امیر خسرو دهلوی به نظم درآورد به گونه ای که هیچیک از ابیات آنها معنی نداشته باشد.
مقرر شد که اگر از عهده این کار بربیاید، به ازای هر بیت، مثقالی سیم ناب دریافت کند، ولی اگر بیتی معنی داشت، برای هر بیتی یک دندان از او برکنند و بر سرش کوبند.
گویند پس از اتمام مثنوی ها، به چهار بیت او معنی بستند و چهار تا از دندان هایش را کندند و بر سرش کوفتند و بقیه را به وعده وفا کردند.
از جمله اشعار او که به استقبال از اسکندرنامه نظامی گنجوی سروده، چنین است:
اگر عاقلی بخیه بر مو مزن
بجز پنبه بر نعل آهو مزن
سوی مطبخ افکن ره کوچه را
منه در بغل آش آلوچه را
که نعل از تحمل مربا شود
به صبر آسیا کهنه حلوا شود
زافسار زنبور و شلوار ببر
قفس می توان ساخت اما به صبر
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
پاسخ فورد، میلیاردر آمریکایی: دوباره کار می کنم
از فورد میلیاردر معروف آمریکایی و صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های سازنده انواع اتومبیل در آمریکا پرسیدند: اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می کنید؟
فورد پاسخ داد: دوباره یکی از نیازهای اصلی مردم را شناسایی می کنم و با کار و کوشش، آن خدمت را با کیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود .
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل چه کشکی چه پشمی، چوپان و نذر گله برای امامزاده
چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد.
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم.
قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم، غلط زیادی که جریمه ندارد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل چه کشکی چه پشمی، چوپان و نذر گله برای امامزاده
چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد.
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم.
قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم، غلط زیادی که جریمه ندارد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان
سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز
داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان
داستان شماره ٣٩٠ : داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان
دیگر در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد
گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.
پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد!
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. درعوض او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
⛔⛔خببببر برا اهاااااااااالی ایتاااااااااا🏘 کجای ایران بهتر از شمال میتونی ویلا یا ملک بخری ⁉️
ویلاهای ساحلی و جنگلی در بهترین نقاط * مازندران زیبا* 🏡🏡
شششراییط پردداااااااخت در بلنددددد مدددددددددددت }}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}
پشتیانی مجموعه املاک آرژانتین 📩📩
مهندس چمن آرا
بهترین شرایط ●● سرمایه گذاری در 405
برای مشاوره و بازدید لینک زیر را کلیک کنید ❤️👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1130104197Ca18b10f5bf
با ما آسان خرید و سرمایه گذاری کنید 🏡
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
قیمت چادر و عبا چه گرون شده نمیتونی خرید کنی؟ 😔
➖ آره تازه بازار بودم چه وضعی شده 😭
امسال برای خودم دخترم به سن تکلیف رسیده میخوام چادر بخرم 😢
➖ نگران نباش عزیزم 🥰
امروز از چند تا کانال معتبر ایتا یه تبلیغ چادر مشکی رو دیدم از مشهد 😍
مدیر فروشگاه چادر مشکی رو بدون اجرت، دستمزد و بدون کارمزد اونم به صورت اقساطی داره به مشتریاش میفروشه 😍
✔️ اگه باورت نمیشه همین الان برو عضو شو خرید کن با بهترین کیفیت 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/1196228609Ce36ce60469
🔴ــــــــــــــ فرصت استثنایی ـــــــــــ🔴
😍 اگه چادربا کیفیتوقیمت مناسب میخوای، همین الان قسطی♥️ همراه با امتیازات ویژه سفارش بده🎁 کدوم مدلرو دوست داری❓ 😍👇
🌸ـــــ خرید قسطی🌸ــــــــــــــــــ💚
🌸ـــــ جده ـــــــــــــــ💙ــــــــــــــــــ❤️
🌸ـــــعربیاصیلـــــــ🌸ـــــــــــــــــ💚
🌸ـــــ نازگل ـــــــــــــــ💙ـــــــــــــــــ❤️
🌸ـــــــجلابیب ـــــــــ🌸ـــــــــــــــــ💚
🌸ـــــــ صدفی ــــــــــــ💙ـــــــــــــــــ❤️
🌸ـــــــ خرید قسطی🌸ـــــــــــــــــ💚
😍مدل های بیشتر اینجا ببین 👇🙏😍
http://eitaa.com/joinchat/1196228609Ce36ce60469