1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه سلام پاییزی
با عطر صبح قشنگ بهتون
امروزتون پر از شادی و حال خوب
قلبهاتون زلال مثل آب
و مسیر کارهاتون روان چون جویبار
روزتون سرشار از موفقیت و دلگرمی💕
@Magic_Tales❤️
3️⃣ باورت میشه یه زن تونست بدون گذرنامه از ۱۹۰ کشور عبور کنه؟ 🌍🔓
وقتی متوجه شدن، فقط گفت: “هیچکس جلوی منو نگرفت!”
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه یه مرد دو بار از سقوط هواپیما نجات پیدا کرد؟ ✈️⚡
هر دو بار هواپیما نابود شد — اون بینقص زنده موند! انگار مرگ ازش فرار میکرد!
@Magic_Tales
شیرین بانو همسر فخرالدین دیلمی اولین پادشاه زن ایران
شیرین ملقب به ام رستم دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی (387ق.366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان، ری، همدان و اصفهان حکم می راند.
روزی به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است. سلطان محمود در نامه خود نوشته بود: باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج بفرستی و گرنه جنگ را آماده باشی.
ام رستم، به پیک محمود گفت: اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد؟
پیک گفت: آن وقت محمود غزنوی سرزمین شما را به راستی از آن خود خواهد کرد.
ام رستم به پیک گفت: پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید:
در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است بر روی زنی شمشیر می کشد. به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود، اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی، زنی را کشت.
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند.
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه بچهای در چین بدنش نور میداد؟ 🔹😮
پوستش در تاریکی مثل مانیتور آبی میدرخشید — پزشکا هنوز دلیل قطعی پیدا نکردن!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه یه نفر ۱۶ بار بختآزمایی برد؟ 🎟💰
آخرش گفت: “فکر کنم شانس با من لج کرده که مشهورم کنه!”
@Magic_Tales
گرانبهاترین دارایی های زنان قلعه وینسبرگ
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است.
افسانه حاکی از این است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند. فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان دربند، گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند، بسیار تماشایی بود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه هیتلر از دهها سوءقصد جان سالم به در برد؟ 💣😱
فقط یک سانت خطا یا یک ثانیه تأخیر… تاریخ کاملاً تغییر میکرد!
@Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه تو پاریس سالها یه آپارتمان مخفی وجود داشت که کسی ازش خبر نداشت؟ 🏚🔍
صاحبش فوت کرد و فهمیدن یک گنج هنری چندمیلیونی توش بوده!
@Magic_Tales
چه کسی موثرتر هست: زن یا مرد؟ شوهر کارگر پمپ بنزین یا مدیر؟
توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست (میو چوال) و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه؛ که فقط یک پمپ داشت؛ پیدا کرد.
او از تنها مسئول آن پمپ بنزین خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند.
وقتی او به داخل اتومبیل برگشت، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید: گفتگوی خیلی خوبی بود.
پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد؟
او پاسخ داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت: هی خانم، شانس آوردی که من پیدا شدم. اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیرکل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
زنش پاسخ داد: عزیزم، اگر من با او ازدواج می کردم، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه یه زن ۳۰ سال ادعا میکرد غذا نمیخوره؟ 🍽🚫
پزشکان ثابت کردن واقعاً نمیتونه بخوره — انرژی از جایی ناشناخته تامین میشد!
@Magic_Tales