eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
28 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
1️⃣ باورت میشه گوشی‌های هوشمند قبل از اینکه لمسشون کنی، لمس رو “حدس” می‌زنن؟ 📱⚡ صفحه با میدان الکتریکی می‌فهمه انگشت نزدیک شده — یعنی حتی قبل از تماس، تو رو تشخیص می‌ده! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه هوش مصنوعی می‌تونه چهره‌ کسی که فقط صداشو بشنوه بازسازی کنه؟ 🎙👤 تحلیل تُن صدا و احساسات، اطلاعات عجیب زیادی از شکل ظاهری میده! @Magic_Tales
چهار نفری که زاهد را سخت تکان داد زاهدی گوید: چهار نفر مرا سخت تکان داد: اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟! سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه چاپگرهای سه‌بعدی، اعضای بدن واقعی تولید کردن؟ 🧬🖨 پوست، استخوان و حتی بخشی از قلب — آینده‌ی پزشکی رسماً علمی‌تخیلیه! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه با اینترنت ۶G، آدم‌ها می‌تونن “لامسه از راه دور” داشته باشن؟ 🤝🌐 لمس کردن دست کسی توی قاره‌ی دیگه — کاملاً واقعی خواهد شد! @Magic_Tales
چهار نفری که زاهد را سخت تکان داد زاهدی گوید: چهار نفر مرا سخت تکان داد: اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟! سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ســــ🌼ـــلام صبح پنج شنبه تون بخیــــــر و نیکی 🍁سعادت وخوشبختــــــی 🌼یار همیشگی شمــــــــا 🍁 در کنار خانواده 🌼روزتون پر از بهترین ها... @Magic_Tales❤️
5️⃣ باورت میشه کامپیوترهای کوانتومی می‌تونن رمزگذاری‌ بانک‌ها رو در چند ثانیه بشکنن؟ 🔐⚛️ یه قدرت پردازش فراتر از تصور — دنیای امنیت باید دوباره ساخته بشه! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه ممکنه در آینده حافظه رو مثل فایل روی فلش، ذخیره و منتقل کنیم؟ 💾🧠 تصور کن خاطراتت رو به کسی هدیه بدی یا بکاپگیری کنی! @Magic_Tales
وکیل پولدار و کمک به موسسه خیریه مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی و سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی کرد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی دانستم. خیلی تسلیت می گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی دانستم. چه گرفتاری بزرگی! وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه های درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی دانستم اینهمه گرفتاری دارید. وکیل: بسیار خوب، حالا وقتی من به اینها حتی یک ریال کمک نکرده ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه روبات‌هایی وجود دارن که می‌تونن احساسات چهره رو بهتر از انسان‌ها بشناسن؟ 🤖👁 ماشین‌هایی که از نگاهت می‌فهمن ناراحتی، حتی وقتی خودت ندونی! @Magic_Tales