eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
1️⃣ باورت میشه فضا یک بوی خاص داره؟ 🪐👃 فضانوردها می‌گن بوی فلز سوخته، استیک گریل‌شده و بادام تلخ می‌ده — انگار فضا خودش یه ترکیب عجیب داره! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه روی یک سیاره بارون از شیشه می‌باره؟ 🌧🪞 در سیاره "HD 189733b" بادها ۷۰۰۰ کیلومتر در ساعت می‌وزن و شیشه‌ی داغ افقی می‌باره! @Magic_Tales
شکایتی جالب از جنرال موتورز و بستنی وانیلی گروه خودروسازی پونتیاک از زیر مجموعه های شرکت خودروسازی جنرال موتورز، شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد: این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال، موضوع این است که: طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود. اما هر بستنی دیگری که بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مسأله برای من بسیار جدی و دردسر آفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم، روشن نمی شود، اما هر بستنی دیگری می خرم، راحت استارت می خورد؟ مدیر شرکت به نامه عجیب دریافتی با شک و تردید برخورد کرد، اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مأمور بررسی مسأله کرد. مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت، آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند، آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همانطور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد! مهندس جوان و کنجکاو، سه شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو به فروشگاه رفت. شبی نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی که خودرو به راحتی استارت خورد. اما شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد، باز ماشین روشن نشد! نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهدات فنی خود را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پر فروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود، اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند، پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست. این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار (Lock Vapor) باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه بعضی ستاره‌ها صدا تولید می‌کنن؟ ⭐🔊 اما فرکانس‌شون اونقدر پایینه که برای شنیدنش باید میلیون برابر تقویتش کنن! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه بدن انسان می‌تونه داخل خودش "صدای قلب" رو از گوش‌ها بشنوه؟ 👂❤️ وقتی در سکوت کامل باشی، مغز نویز بدن رو به‌صورت صدای واقعی پردازش می‌کنه. @Magic_Tales
شجاعت خودکشی یا شجاعت زندگی کالین ویلسون که امروزه نویسنده مشهوری است، وسوسه خودکشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود، چنین توصیف می کند: وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم، زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم، غرق تماشایش شدم، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم. سپس آن را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد. در این لحظه، ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر آن چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم، با خودم فکر کردم: اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه نور خورشید ۸ دقیقه طول می‌کشه تا به زمین برسه؟ ☀️⏳ یعنی هر روز ما گذشته‌ی خورشید رو می‌بینیم، نه لحظه‌ی الانش! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه توی فضا، فلزها خودشون به‌هم می‌چسبن؟ 🧲🛠 به این پدیده می‌گن “جوش سرد” — چون هیچ هوا یا اکسید بینشون نیست. @Magic_Tales
اعتراف در مقابل کشیش و نگفتن پایان جنگ به اسیر مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت: - پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم. - مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم. - اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی - اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا می تونم یه سوال دیگه هم بپرسم؟ - چی می خوای بپرسی پسرم؟ - به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه بعضی مواد تو دمای نزدیک صفر مطلق، بدون مقاومت الکتریکی برق رو عبور می‌دن؟ ⚡❄️ بهشون می‌گن ابررسانا؛ انرژی ازشون عبور می‌کنه بدون اینکه حتی ۱٪ هدر بره! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه روی سیاره زهره یک روز از یک سالش بلندتره؟ 🪐⌛ چرخشش دور خودش کندتر از چرخشش دور خورشیده! @Magic_Tales
شیوانا و کمک به پیرمرد به خاطر خود مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟ شیوانا به رهگذر گفت: من به او کمک نمی کنم! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales