eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
25 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
177.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/8/29 آخر هفته‌تون عالی و پـر از شـادی باشه امیدوارم امروز براتون پر از اتفاقای قشنگــــ آرامـش دل و سـلامتی باشه الهی همیشه مهربونی خـدا همراهتون باشه @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه بدن انسان می‌تونه نور تولید کنه؟ ✨😳 سلول‌های ما بیولومینسانس خیلی ضعیف دارن، فقط چشم انسان نمی‌تونه ببینتش. @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه هر بار که عطسه می‌کنی، قلبت یک‌هزارم ثانیه “مکث” می‌کنه؟ 🤧❤️‍🩹 کاملاً طبیعیه — سیستم عصبی برای حفاظت این کار رو می‌کنه. @Magic_Tales
داستان حضرت داود و شال پیرزن پیرزنى به حضور حضرت داوود(ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ حضرت داود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سوال را مى کنى؟ زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم. هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داود (ع) را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید: علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم، توفانی برخاست، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم، ناگهان پرنده اى دیدیم پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت، آن را گشودیم، در آن شال بافته دیدیم، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى. حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود: این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاه تر از دیگران است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه بدن انسان می‌تونه تا ۴۰ روز بدون غذا زنده بمونه، اما بدون خواب نه؟ 😴⛔ کمبود خواب از گرسنگی خطرناک‌تره و مغز رو خیلی زود از کار می‌اندازه. @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه گوش انسان می‌تونه ۴۰۰هزار فرکانس مختلف رو تشخیص بده؟ 👂🎶 این دقت بالاتر از هر نوع سنسور ساخته‌شدهٔ بشره! @Magic_Tales
مرد دوره گرد و روش شناخت شیطان روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که کهنسالی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دوجین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد. در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت: تو شیطان هستی! ابلیس حیرت زده پرسید: از کجا فهمیدی؟! مرد پاسخ داد: از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم. در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شناختم. چون: مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی! هیچ کس نیستی، پس خود شیطانی! شیطان با شنیدن این حرفها کلاه از سر برداشت و کله اش را خاراند. مرد با دست به پاهایش زد و گفت: خوبه، تازه، شاخ هم که داری! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه اگر همه رگ‌های بدنت رو باز و به‌خط کنی، ۱۰۰هزار کیلومتر طول می‌کشه؟ 🩸🌍 یعنی می‌تونه بیش از ۲ بار دور زمین بپیچه — داخل همون بدنی که داری! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه مغزت می‌تونه خودش رو “سیم‌کشی جدید” کنه؟ ⚡🔁 اگر بخشی آسیب ببینه، مسیرهای تازه می‌سازه تا کارهای مهم رو دوباره یاد بگیره — حتی تو بزرگسالی. @Magic_Tales
امید - مقایسه سه نفر که مبتلا به بیماری لاعلاج بودند سه نفر جواب آزمایش های پزشکی شان را در دست داشتند. به هر سه، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد، در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد. آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند. نفر اول گفت: من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام. اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج تفریح و لذت از دنیا کنم. می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم. چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام. کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام. نفر دوم می گوید: من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام. اولین کاری که می کنم این است که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم. در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم. در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند. نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت: من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام. من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم این است که دکترم را عوض کنم. می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه یه جزیره واقعی هست که هیچ‌کس حق نداره پا بذاره داخلش؟ 🌴❌ جزیره “نورث سنتینل”؛ ساکنینش از ۶۰هزار سال پیش هیچ ارتباطی با دنیا نداشتن و هرکس نزدیک بشه رو می‌کشن! @Magic_Tales