1. باورت میشه اختاپوس سه تا قلب داره؟ 🐙💓
دو تا برای پمپاژ خون به آبششها و یکی فقط مخصوص گردش خون در بدنشه. جالبه بدونی وقتی شنا میکنه، یکی از قلباش از کار میافته!
@Magic_Tales
2. باورت میشه فیلها برای مردههاشون عزاداری میکنن؟ 🐘😢
اونا کنار جسد میایستن، بیحرکت میمونن و گاهی شاخه و برگ روی بدن فیل مرده میریزن. احساسیتر از چیزیان که فکر میکنی.
@Magic_Tales
بطری قرص های دارو و زوجی که عاشق هم بودند
روزگاری زوجی زندگی می کردند که همدیگر را بسیار دوست داشتند و در واقع عاشق همدیگر بودند. بعد از مدت نسبتاً طولانی که از زندگی زناشویی سرشار از عشق آن دو می گذشت و پس از نذر و نیازهای فراوان، خداوند پسری به آنها داد. این داستان مربوط به زمانی است که فرزندشان حدودا دو ساله بود.
روزی مرد، بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کارش دیر شده بود به همسرش گفت که درب شیشه بطری دارو را ببندد و آن را دور از دسترس بچه در قفسه قرار دهد و البته مادر پر مشغله نیز موضوع را فراموش کرد.
پسر بچه کوچک، شیشه دارو را در وسط آشپزخانه دید و رنگ قرص ها، توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه قرص ها را خورد و دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادر سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.
مادر بهت زده و بسیار ناراحت از غم از دست دادن فرزند، که البته برایش غیر قابل تحمل بود ولی از موضوع بدتری وحشت داشت و آن مواجه شدن با همسرش بعد از آن واقعه بود.
وقتی شوهر از موضوع خبردار شد، پریشان حال و غمدیده؛ سریع خود را به بیمارستان رساند و دید که فرزندش از دنیا رفته است. عکس العمل او بسیار جالب و شاید عجیب بود. او رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم!
عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر، یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. بنابراین لزومی برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر خود او وقت می گذاشت و بطری دارو را سرجایش قرار می داد، هرگز آن اتفاق نمی افتاد، بنابر این هیچ دلیلی برای مقصر دانستن همسرش و یا ابراز آن وجود نداشت. مادر نیز تک فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود و البته آن، همان چیزی بود که شوهرش به وی هدیه داد و شاید بهترین تسکین بر دردهای مادر بود.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم که باید کمی ملایمت و تعادل برای حفظ و حمایت از روابط انسانی داشته باشیم. خلاصه اینکه آیا نباید بخشیدن کسی را که دوست داریم، آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟
لطفا داشته هایتان را گرامی بدارید، غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دیگران دو چندان نکنید.
اگر هر کسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید، خواهید دید مشکلات آن چنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند. اتفاقات گذشته بازگشت پذیر نیست و برگرداندن حوادث، محال است. پس زندگی تان را به خاطر آنها تلخ نکنید.
والدین عزیز! کودکان می توانند درب خیلی از شیشه های قرص ها را در عرض چند ثانیه باز کنند! سالانه بیش از 50000 کودک به دلیل مسمومیت های تصادفی ناشی از دارو به اورژانس مراجعه می نمایند. لطفا موضوع را جدی بگیرید.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
3. باورت میشه دلفینها اسم مخصوص خودشون دارن؟ 🐬📣
هر دلفین صدای خاصی داره که بقیه با اون صدا صداش میزنن — یعنی در واقع “اسم خودش” رو میفهمه!
@Magic_Tales
4. باورت میشه زنبورها اگه رئیسی نداشته باشن، کل کندو دچار هرجومرج میشه؟ 🍯👑
ملکه فقط تخم نمیذاره؛ با بوی بدنش نظم، کار و حتی احساسات بقیه زنبورها رو کنترل میکنه
@Magic_Tales
پند شگفتانگیز پادشاه مورچگان به حضرت سلیمان(ع)
روزی حضرت سلیمان پیامیر(ع) با لشکریان و همراهان خود در طی گذر زمینی، در مسیر خود به وادی مورچگان در وادی نمل (در شام یا سوریه فعلی) رسید که کثرت عدد مورچگان پهنه زمین را سیاه کرده بود. در این هنگام رئیس مورچگان (با نام عرجا) به آواز بلند گفت: ای مورچگان! به خانه های خود داخل شوید تا پایمال سم ستوران سلیمان و لشکریانش نشوید زیرا آنها نمی دانند و توجهی به شما ندارند.
سلیمان از گفتار رئیس مورچه ها خندید و از علت صدور چنان فرمان توضیح خواست.
رئیس مورچگان: اگر تو پادشاه روی زمین هستی من در هفت طبقه زیرزمین سلطنت می کنم که هر طبقه چهل هزار فرمانده و هر فرمانده چهل میلیون مورچه در اختیار دارد که همه تحت فرمان من هستند. اگر امر و مشیت الهی تعلق گیرد آن چنان قدرت و زورمندی دارم که قویترین دشمنان را با یک حمله از پای درمی آورم.
سلیمان گفت: پس چرا فرمان دادی که مورچگان به خانه های خود بگریزند؟
رئیس مورچگان بدون تامل جواب داد: از آن جهت چنین فرمانی صادر کردم که این زمین زر و سیم دارد و آدمی در به دست آوردن سنگهای قیمتی حریص است. از طرف دیگر چون دستور حمله و تعرض ندارم ترسیدم که برای به دست آوردن زر و سیم آمده باشی و لشکریان تو مورچگان را بر زیرپای سم ستوران له کنند.
سلیمان گفت : پس چرا تو نگریختی و تا آخرین لحظه برجای ماندی؟
او جواب داد : من رییس مورچگانم و شرط سروری و مهتری آن نیست که زیردستان را در بلا افکنند و خود بگریزند.
آنگاه بین سلیمان و رییس مورچگان در پیرامون دنیای فانی و قدرت لایزال خداوندی، گفتگوی بسیاری رفت به قسمی که سلیمان را در مقابل منطق قوی و اظهارات مستدل او قدرتی نماند و اشک از دیدگانش سرازیر گردید.
سلیمان از رئیس موران خواست که پندی آموزنده دهد شاید به کار آید.
گفت: از عطایایی که خدای تعالی تو را بخشیده است، یکی را بازگوی.
سلیمان جواب داد: چه عطیه ایی از این بالاتر که خدای مهربان باد را مرکب من ساخته است تا هر جای قصد کنم به وسیله ی باد و به سرعت باد بروم.
رئیس مورچگان گفت: ای سلیمان! دانی که این چه معنی دارد؟ یعنی، هرچه تو را از این دنیا دادم همچو باد است، درآید و نپاید و برود. اکنون که چنین است به مال و مقام دنیوی غره مشو و به همنوع خود خدمت کن. هر کس را که حق تعالی سروری و مهتری دهد بر او فرض و لازم است که نسبت به کهتران و زیردستان مشفق و مهربان باشد. من هر روز در میان قوم خود گردش می کنم تا اگر مورچه ای را رنج و محنت و شکستگی رسیده باشد از او تیمار و پرستاری کنم. این نکته را هم بگویم که حق تعالی سلطنت روی زمین را نیز به من تکلیف فرمود ولی نپذیرفتم زیرا میل داشتم که همیشه مورچه ای ضعیف باشم تا شکوه و جلال سلطنت، مرا از خود باز ندارد.
جملات اخیر رئیس مورچگان آن چنان نافذ و کوبنده بود که سلیمان را از ادامه گفتگو بازداشت و تصمیم به بازگشت گرفت.
عرجا گفت: سزاوار نیست گرسنه بازگردی و من تو را مهمان نکنم!
سلیمان گفت: تو مرا به چه چیز مهمان می کنی؟
عرجا گفت: به ران ملخ!
پس برفت و یک پای ملخ بیاورد و پیش سلیمان بنهاد. سلیمان لبخندی زد و گفت: لشکریان من زیاد هستند و این ران ملخ کفایت نکند.
رییس مورچگان گفت: به اندک بودن آن نگاه نکن. برکت خداوند را حد و اندازه نیست. بخور تا بدانی.
سلیمان و آن همه سپاهیانش از ران ملخ بریدند و خوردند تا همه سیر شدند ولی عجب آنکه از آن ران چیزی کم نگشت. به علاوه حق تعالی گیاهی پدید آورد که تمام ستوران و چهارپایان سلیمان نیز از آن یک خوشه گیاه بخوردند و سیر شدند.
سلیمان چون این بدید سر به سجده برآورد و به خود آمد که در مقابل عظمت الهی بنده ضعیف و بیچاره ایی بیش نیست.
وقتی که به خانه بازگشت مدت چهل روز از مهراب خارج نشد و تمام اوقات را به عبادت و نیایش و پرستش خدای یگانه پرداخت و ران ملخ که در بادی ِامر به نظر سلیمان تحفه ناچیزی جلوه کرده بود بعدها به صورت ضرب المثل درآمد.
ران ملخى نزد سلیمان بردن
عیب است و لیکن هنر است از مورى
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5. باورت میشه طوطیها میتونن کلمهها رو بفهمن نه فقط تکرار کنن؟ 🦜🧠
بعضی طوطیها تا صدها واژه رو میدونن و حتی باهوشترینشون میتونن جملهسازی و مکالمهی ساده کنن.
@Magic_Tales
6. باورت میشه بعضی قورباغهها میتونن یخ بزنن و بعد از ذوب شدن دوباره زنده بشن؟ 🐸❄️
بدنشون طوری تکامل یافته که سلولهاشون در سرما یخ نمیزنه — فقط متوقف میشه و بعد از گرما دوباره شروع به تپیدن میکنه
@Magic_Tales
داستان بهلول: بهلول کیست؟ بهلول داناست یا دیوانه؟
این سوال همیشه وجود دارد که بهلول، مجنون بوده یا دانا؟ ابو وهب بن عمرو (بهلول دانا، بهلول مجنون کوفی یا ابو وهب بن عمرو صیرفی کوفی) از فقها و حکما و شعرای شیعه در قرن دوم هجری بوده است و گویا علت دیوانگی ظاهری او برای این بوده که به وسیله آن سخن حق را بدون ترس بر زبان بیاورد. کلمه بهلول در لغت به معنی مرد خنده رو یا نیکورو و ساده دل است.
در برخی کتب، بهلول از اصحاب و شاگردان خاص امام صادق(ع) و همچنین حضرت امام موسی کاظم (ع) معرفی شده است و چون هارون الرشید (خلیفه وقت عباسی) قصد داشت، تا امام کاظم (ع) را به شهادت برساند لذا از فقهای بغداد (از جمله بهلول) در خواست کرد تا فتوا بدهند که امام قصد دارد بر علیه حکومت قیام کند و قتل او شرعاً واجب است.
اما بهلول از این کار خودداری کرد و از امام موسی بن جعفر(ع) چاره جویی نمود؟ امام به او پیشنهاد کرد خودش را به دیوانگی بزند تا هارون از او دست بردارد.
گویند یک روز صبح مردم بغداد دیدند که بهلول لباس کهنه ای به تن کرده و سوار بر تکه چوبی شده و در کوچه و بازار و فریاد می زند: کنار بروید! مبادا اسب من شما را لگد کند.
و این تدبیر او را از صدور فتوا بر علیه امام نجات داد و هارون وقتی شنید که بهلول دیوانه شده است، دست از او برداشت.
در روایتی دیگر، سید نعمت الله شوشتری در کتاب غرایب الاخبار به نقل از روضات الجنّات آورده است که هارون الرشید به پیشنهاد مشاورانش از بهلول خواست که قاضی القضات بغداد شود ولی او قبول نمی کرد و عذر می آورد، چون اصرار و فشار هارون از حد گذشت بهلول خود را به دیوانگی زد.
هارون نیز به اصل ماجرا پی برد، ولی با مجنون کاری نمی توانست بکند! چون وقتی به هارون گفتند که بهلول دیوانه شده است، گفت: او دیوانه نشده بلکه با این تدبیر خود را نجات داده است.
بهلول در تاریخ تشیع به عنوان مظهر و مثال مقاومت منفی و سرمشق تقّیه و حکیمی پاکباز و گریزان از خدمت ستمکاران شناخته شده است. حکایات و کلمات و اشعار او دستورالعمل زندگی با شرافت و مشوق شهامت اخلاقی و صلابت دینی است. سخنان بهلول در ادبیات و فرهنگ اسلامی به خصوص بین شیعیان، الهام بخش نویسندگان و شاعران شده و ضرب المثل گشته است.
گویند روزی هارون الرشید به بهلول خطاب کرد: آیا می خواهی خلیفه باشی؟
بهلول گفت: دوست ندارم.
هارون گفت: چرا؟
بهلول پاسخ داد: برای اینکه من به چشم خود مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی خلیفه تا به حال فوت دو بهلول را ندیده است.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه مغز انسان خودش رو فریب میده تا زنده بمونه؟ 💫
مثلاً وقتی درد شدیده، مغز بخشی از آگاهی رو خاموش میکنه تا جسم بتونه دوام بیاره — دفاع طبیعی ذهن!
@Magic_Tales
باورت میشه بعضی افراد دقیقاً لحظهی بیدار شدن از خواب، صداها یا حضورهایی حس میکنن که واقعی نیستن؟ 👻😶
بهش میگن “فلج خواب” — ذهن بیداره ولی بدن هنوز خوابه… و در اون حالت، توی مرز واقعیت و کابوس گیر میکنی.
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل شیر تو شیر شدن
برای ضرب المثل شیر تو شیر یک داستانی تعریف کرده اند که به نظر می رسد خیلی ساختگی باشد! و البته داستان واقعی شیر تو شیر در ادامه می آید:
اول داستان ساختگی که بیشتر هم معروف شده اینکه:
شیر در فرهنگ و ادبیات داستانی ما به عنوان سلطان جنگل شناخته می شود و در ادبیات داستانی به شدت از قلمرو فرمانروایی خود حفاظت می کند. بنابراین وقتی حیوانی وارد بخواهد وارد قلمرو او شود در معرض حمله و تنبیه او قرار می گیرد. اما ممکن است روزی شیری غریبه هم وارد این قلمرو شود! در این صورت درگیری میان دو شیر، درگیری میان دو فرمانروا و سلطان جنگل خواهد بود که بدیهی است موجب از هم گسستن نظم امور و هرج و مرج می گردد. بنابراین وقتی بخواهند از یک هرج و مرج، بی نظمی یا بی قانونی صحبت کنند، ضرب المثل شیر تو شیر مصداق کامل برای آن خواهد بود.
اما داستان دوم که واقعی تر است ولی غیر معروف:
در دین اسلام نوزادان شیرخواری که طبق ضوابطی از یک زن، حداقل در دفعات مشخصی شیر بخورند، باهم خواهر و برادر رضاعی (خواهر و برادر شیری) محسوب می شوند و در مورد آنها حکم محرمیت جاری می شود و وقتی بزرگ شدند هم باهم محرم هستند و لذا نمی توانند باهم ازدواج هم بکنند. در زمانهای قدیم که خانواده های متعددی در یک خانه زندگی می کردند، شیر دادن به بچه های همدیگر، فراوان اتفاق می افتاد و با گریه نوزاد بعضی مادرها زود دست به کار می شدند و یا شاید مادری مریض بود و یا برای کاری بیرون رفته و نوزاد را به همسایه سپرده بود. بنابراین حتی گاهی به ناچار شیردادن اتفاق می افتاد.
بعد از شیر دادن، این که کدام بچه از کدام زن شیر خورده است و تعداد دفعات شیر خوردن چقدر بوده است، طبق ضوابط شرعی بسیار مهم می شد. حالا تصور کنید که ازدواج فامیلی هم زیاد بود و تداخل زیادی هم در شیر دادن اتفاق می افتاد! در این مواقع حساب کارها از دست همه خارج می شد و به معنای کامل ضرب المثل، شیر تو شیر اتفاق می افتاد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales