eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.8هزار دنبال‌کننده
26 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
9. باورت میشه کوسه‌ها می‌تونن یه قطره خون رو در ۴۰ لیتر آب تشخیص بدن؟ 🦈👃 سیستم بویایی‌شون اون‌قدر دقیق و حساسه که می‌تونن بوی خون رو از چند صد متر دورتر حس کنن. @Magic_Tales
10. باورت میشه بعضی درخت‌ها با هم “حرف می‌زنن”؟ 🌳💬 از طریق شبکه‌ای زیرزمینی از قارچ‌ها به نام “شبکه‌ی میسلیوم”، مواد غذایی و هشدارها رو به درخت‌های دیگه منتقل می‌کنن — جنگل‌ها واقعا زنده‌ان! @Magic_Tales
داستان در بند کردن ابلیس به فرمان حضرت سلیمان و نخریدن زنبیل سلیمان روزی تمنّی [تمنا] کرد گفت: بار خدایا جن و انس و طیور و وحوش به فرمان من کردی؛ چه بود گر ابلیس را نیز به فرمان من کنی تا او را در بند کنم؟! گفت: ای سلیمان این تمنّی مکن که مصلحت نیست. گفت: بار خدایا گر هم دو روز باشد این مراد من بده. گفت: دادم. سلیمان ابلیس را دربند کرد. معاش سلیمان با آن همه ملک و مملکت از دسترنج خویش بود. هر روز زنبیلی ببافتی و به دو قرص [نان] دادی و در مسجد با درویشی به هم بخوردی. آن روز که ابلیس را در بند کرد، زنبیل به بازار فرستاد و کس نخرید که در بازار آن روز هیچ معاملت و تجارت نبود و مردم همه به عبادت مشغول بودند. آن روز سلیمان هیچ طعامی نخورد. دیگر روز همچنان بر عادت زنبیل بافت و کس نخرید. سلیمان گرسنه شد، به الله نالید. گفت: بار خدایا، گرسنه ام و کس زنبیل نمی خرد. فرمان آمد که ای سلیمان! نمی دانی که تو چون مهترِ بازاریان در بند کنی، درِ معاملت بر خلق فرو بسته شود و مصلحت خلق نباشد؟ او معمار دنیاست و مشارکِ خلق در اموال و اولاد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه حافظه‌ی انسان قابل اعتماد نیست؟ 🧠💭 وقتی یه خاطره رو به یاد میاری، مغز دوباره اونو بازنویسی می‌کنه — یعنی هر بار که یادش می‌کنی، یه ذره تغییرش می‌دی! @Magic_Tales
باورت میشه وقتی یه آهنگ تو ذهنت تکرار میشه، مغزت در واقع “ناتمام” بودن اون ملودی رو حس کرده؟ 🎵🌀 بهش می‌گن اثر “earworm” — ذهن می‌خواد حلقه‌ی باز آهنگ رو ببنده، برای همین اون‌قدر تکرارش می‌کنی. @Magic_Tales
داستان فیل جنگی در برکه و ایجاد انگیزه برای بیرون آمدن از آن پادشاهی فیل های زیادی داشت. اما یکی از آنها بسیار قدرتمند، ماهر و در مهارت های جنگی بهترین بود. او همیشه موفق و پیروز از میدان های نبرد باز می گشت و بدین ترتیب محبوبترین فیل پادشاه شده بود. سرانجام فیلم پیر شد و پادشاه دیگر او را به میدان نبرد نمی فرستاد اما همچنان عضوی از تیم شاه بود، زیرا پادشاه به آن حیوان حس بسیار خوبی داشت و از دیدنش انرژی زیادی می گرفت. یک روز وقتی فیل برای نوشیدن آب به برکه رفته بود، ناگهان پایش در گل و لای گیر می کند و علیرغم تلاش و تقلای زیاد نمی تواند خودش را نجات دهد و در معرض غرق شدن قرار می گیرد. مردمی که در آن اطراف مشغول کارکردن بودند، متوجه صدای ضجه فیلم می شوند و ماجرا را به پادشاه اطلاع می دهند. پادشاه و درباریان فوراً خودشان را به آنجا می رسانند. اما راهی برای نجات حیوان وجود نداشت زیرا فیل حیوان کوچکی نبوده و در آوردن او از مرداب و برکه مسئله ساده ایی نبود. ناگهان فکری به ذهن مشاور قدیمی و کارکشته پادشاه می رسد. او پیشنهاد می دهد که طبل های جنگ را کنار برکه به صدا در بیاورند! بنابراین فیل پیر به محض شنیدن صدای طبل، تمام قوای خود را جمع می کند و با نیرویی عجیب و خارق العاده خود را به آرامی از مرداب بیرون می کشد. و به این ترتیب فیل نجات می باید. فیل فاقد توانایی فیزیکی نبود بلکه برای جنبش و حرکت به هدف و انگیزه نیاز داشت. انسان نیز برای حفظ شور و شوق زندگی، به امید و ساختار فکری هدفمندی نیاز دارد و نباید اجازه دهد که ناامیدی بر او چیره شود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه مغز می‌تونه توی کمتر از ۰.۲ ثانیه تصمیم بگیره، ولی تو فکر می‌کنی خودت انتخاب کردی؟ ⚡🧩 تصمیم‌های ناخودآگاه قبل از اینکه حتی بهشون آگاه بشی گرفته می‌شن — فقط مغز بعدش توجیهشون می‌کنه! @Magic_Tales
باورت میشه بعضی آدم‌ها صداها رو به شکل رنگ می‌بینن؟ 🎨🔊 بهش می‌گن “سینستزیا” — وقتی مغز حس‌ها رو با هم قاطی می‌کنه و باعث میشه مثلاً نت موسیقی به رنگ آبی دیده بشه. @Magic_Tales
داستان ضرب المثل ارزن عثمانی، خروس ایرانی شاید ضرب المثل ارزن عثمانی، خروس ایرانی رو شنیده باشید. گویند در جریان نبرد نادرشاه با عثمانی ها، روزی فرستاده دولت عثمانی با دو گونی ارزن نزد نادر شاه افشار شرفیاب می شود و آنها را در مقابل نادرشاه بر روی زمین می گذارد و می گوید: لشکر ما این تعداد است و از جنگ با ما صرفنظر بکنید. نادرشاه دستور می دهد دو خروس بیاورند و دو خروس را در برابر دو گونی ارزن قرار دهند و خروس ها شروع به خوردن ارزنها می کنند. در این هنگام نادرشاه افشار رو به فرستاده عثمانی می کند و می گوید: برو به سلطانت بگو که دو خروس همه لشگریان ما را خوردند! این ضرب المثل زمانی به کار می رود که کسی از کر کری خوانی رقیب باک نداشته باشد و آن را با کری قوی تری پاسخ بدهد و این گونه دو طرف با به رخ کشیدن قدرت خود بخواهند باج بگیرند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه مغز نمی‌تونه چهره‌ای که هیچ‌وقت ندیده، در خواب خلق کنه؟ 👁️ تمام افرادی که تو خواب می‌بینی، در واقع کسایی‌ان که یه جایی، یه لحظه دیدیشون — حتی توی جمع، فیلم یا خیابون. @Magic_Tales
باورت میشه ذهن انسان تفاوت بین “تصور قوی” و “واقعیت” رو به سختی تشخیص می‌ده؟ 🌀 برای همینه که وقتی به ترس فکر می‌کنی، بدن واقعاً واکنش نشون میده، عرق می‌کنی و ضربان قلبت بالا می‌ره. @Magic_Tales
داستان درویش بی پول و درویش باپول از قابوسنامه دو درویش در راهی با هم می رفتند. یکی بی پول بود و دیگری پنج دینار داشت. درویش بی پول، بی باک می رفت و به هر جایی که می رسیدند، چه ایمن بود و چه ناامن، به آسودگی می خوابید و به چیزی نمی اندیشید. اما دیگری مدام در بیم و هراس بود که مبادا پنج دینار را از کف بدهد. بر چاهی رسیدند که جای دزدان و راهزنان بود. اولی بی پروا دست و روی خود را شست و زیر سایه درختی آرمید. در همین حین متوجه شد که دوستش با خود چه کنم چه کنم می کند! برخاست و از او پرسید: این چندین چه کنم برای چیست؟ گفت: ای جوانمرد! با من پنج دینار است، و اینجا ناامن است و من جرات خفتن ندارم. مرد گفت: این پنج دینار را به من دِه تا چاره تو کنم. پس پنج دینار را از وی گرفت و در چاه انداخت و گفت: رَستی از چه کنم چه کنم! ایمن بنشین، ایمن بخسب، و ایمن برو، که آدم فقیر، دژی است که نمی توان فتحش کرد. قابوسنامه «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales