eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.8هزار دنبال‌کننده
26 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان حاکم و همسر مناسب برای دخترش و دزد نمازخوان روزگاری حاکمی (پادشاهی) بود که فقط یک دختر داشت و هر شب در تخت خود به آینده دخترش می اندیشید که دخترش را به چه کسی بدهد تا مناسب او باشد و نیز بتواند جانشین او شود. در یکی از شب ها وزیرش را صدا زد و از او خواست که شبانه به مسجد برود تا جوانی را مناسب دخترش پیدا کند که مناجات و نماز شب را بر خواب ترجیح داده باشد. از قضا آن شب دزدی، قصد دزدی در آن مسجد را کرده بود تا هرچه گیرش بیاید از آن مسجد بدزدد. پس قبل از وزیر و سربازانش به آنجا رسید. در را بسته یافت و از دیوار مسجد بالا رفت و داخل مسجد شد. هنگامی که به دنبال اشیاء به درد بخور برای دزدی می گشت، وزیر و سربازانش داخل شدند و دزد صدای در را شنید که باز شد، بنابراین راهی برای خود نیافت مگر اینکه خود را به نماز خواندن مشغول کرد. سربازان داخل شدند و اورا در حال نماز دیدند. وزیر گفت: سبحان الله! چه شوقی دارد این جوان برای نماز. و دزد از شدت ترس، هر نمازی را که تمام می کرد نماز دیگری را شروع می کرد! تا اینکه وزیر دستور داد که سربازان مراقب باشند از نماز که تمام شد نگذارند نماز دیگری را شروع کند و او را بیاورند و این گونه شد که وزیر، جوان را نزد حاکم برد. حاکم که تعریف دعاها و نمازهای جوان را از وزیر شنید، به او گفت: تو همان کسی هستی که مدتهاست دنبالش بودم و می خواستم دامادم باشد، اکنون دخترم را به ازدواج تو در می آورم و تو امیر این مملکت خواهی بود! جوان که این را شنید بهت زده شد و آنچه دیده و شنیده بود را باور نمی کرد، سرش را از خجالت پایین آورد و با خود گفت: خدایا مرا امیر گرداندی و دختر حاکم را به ازدواجم در آوردی، فقط با نماز شبی که از ترس آن را خواندم! اگر این نماز از سر صداقت و خوف (ترس) تو بود چه به من می دادی؟ و هدیه ات چه بود اگر از ایمان و اخلاص می خواندم؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت می‌شه افرادی که زیاد سپاسگزاری می‌کنن، کمتر مریض می‌شن؟ 🌞 @Magic_Tales
باورت می‌شه مغز نمی‌فهمه لبخندت واقعی نیست، ولی باز حالت رو بهتر می‌کنه؟ 😊 @Magic_Tales
داستان حاکم نیشابور و کشاورز و درخواست قاطر یا حاکم شدن گویند در روزگاران قدیم روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید. حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی نوا با ترس و لرز به خدمت حاکم رسید و در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم همچنین گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید. بعد حاکم از تخت پایین آمده بود و در حالی که آرام قدم می زد به مرد کشاورز نزدیک شد و گفت: می توانی بروی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت! همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا شدند و منتظر توضیح حاکم بودند، که حاکم از کشاورز پرسید: مرا می شناسی؟ کشاورز بیچاره گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا می شناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود. حاکم گفت: به خاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم در یک شب بارانی که درهای رحمت خدا باز بود، من رو به آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سال هاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزی ام می خواهم هنوز اجابت نشده! آن گاه تو حکومت نیشابور را می خواهی؟ یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد. حاکم گفت: این همان قاطر و پالانی که می خواستی و این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی. فقط می خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرقی ندارد. خداوند در قرآن می فرماید : نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (بندگانم را آگاه کن که من بخشنده مهربانم). این ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد، از خدا بخواه و زیاد هم بخواه. خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست پس از او بخواه و به اجابت خواسته ات هم ایمان داشته باش. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/8/7 چهارشنبه تون بخیرو شادمانی یـک روز دوسـت داشـتنی بـا یـه عـالمه خـبر خـوب و پر از بـرکت و دل خـوشی و سرشـاراز آرامـش داشتـه باشیـد @Magic_Tales
باورت میشه یه روز در سیاره‌ی زهره از یه سالش طولانی‌تره؟ ⏰😳 زهره خیلی کند می‌چرخه؛ یه بار چرخش دور خودش بیشتر از چرخش به دور خورشیده! @Magic_Tales
باورت میشه جهان هنوز در حال گسترشه؟ 🌌♾️ کهکشان‌ها مدام از هم دورتر می‌شن، یعنی فضا خودش داره “کش میاد” — مثل بادکنکی که هنوز داره باد میشه! @Magic_Tales
فروش هوشمندانه: داستان استخدام فروشنده زیرک برای مغازه کفش فروشی قسمت اول صاحب یک مغازه کفش فروشی یک فروشنده نیاز داشت. او برای پیدا کردن یک فروشنده خوب، در روزنامه آگهی داد. کاندیداها و متقاضیان زیادی آمدند، اما هیچ کدام از آنها نتوانستند نظر صاحب مغازه را جلب کنند. او به دنبال یک فروشنده خاص و زیرک بود. همه متقاضیان مورد تست و آزمایش قرار گرفتند ولی اصولا آنها با تردید، فروش انجام می دادند و به کارشان ایمان و اطمینان کافی نداشتند و آن چیزی که صاحب مغازه به دنیال آن بود در آنها یافت نمی شد! چه هنگام صحبت کردن با مشتریان، یا هنگام نشان دادن و معرفی کفش ها و یا حتی موقع اعلام قیمت ها. سرانجام یه نفر باقیمانده بود و نوبت آخرین متقاضی بود. صاحب مغازه یک جفت کفش به او داد و همان سوالی را که از دیگران پرسیده بود از او پرسید: آیا می توانید این جفت کفش را به قیمت 200 یورو بفروشید؟ کاندیدا پاسخ داد: آقا، من می توانم آن را به قیمت 250 یورو بفروشم! صاحب مغازه از نوع رفتار و سخن او تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: اگر واقعاً بتوانید این کار را انجام دهید، این شغل با حقوق بالاتر از آن شماست. آن کاندیدای فروشندگی موافقت کرد و برای آزمایش در مغازه منتظر مشتری ماند. خیلی زود، یک مشتری وارد شد. کاندیدا لبخندی زد و به او خوشامد گفت و گفت: آقا! امروز چطور می توانم به شما کمک کنم؟ مشتری گفت که می خواهد چند کفش ببیند. متقاضی شغل فروشندگی چندین جفت کفش به او نشان داد و قیمت هایشان را ذکر کرد. مشتری در حال گشتن بود در حالی که او با اشتیاق گزینه های بیشتری را نشان می داد. در نهایت، او کفشی را که صاحب فروشگاه به او داده بود [و هدف از این آزمایش هم فروش آن کفش بود] نشان داد و گفت: اینها بهترین و بادوام ترین کفش های کل فروشگاه هستند. متقاضی شغل فروشندگی، کفش ها را بسیار تحسین کرد و حتی یک جفت کفش مشابه دیگر بیرون آورد و گفت: فقط دو جفت مثل این باقی مانده است. مشتری از آن کفش خوشش آمد و قیمت را پرسید. متقاضی فروشندگی گفت: اینها قیمت بسیار مناسبی دارند. ما همه جفت ها را 300 یورو می فروختیم، اما از آنجایی که فقط دو جفت باقی مانده است، آنها را به قیمت 250 یورو به شما می دهیم. صاحب مغازه با دقت همه چیز را زیر نظر داشت. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه نیمی از ستاره‌هایی که می‌بینی، ممکنه دیگه وجود نداشته باشن؟ 🌠💔 نور اون‌ها سال‌ها طول کشیده تا به زمین برسه — شاید وقتی بهشون نگاه می‌کنی، مدت‌هاست که مُرده‌ان. @Magic_Tales
باورت میشه اگر وارد زهره بشی، فقط چند ثانیه زنده می‌مونی؟ ☄️🔥 جوّش پر از اسید سولفوریک، دماش ۴۶۰ درجه و فشارش ۹۰ برابر زمینه — یه جهنم واقعی! @Magic_Tales
فروش هوشمندانه: داستان استخدام فروشنده زیرک برای مغازه کفش فروشی قسمت دوم و پایانی مشتری گفت: خوب هستند، اما کمی گران هستند. متقاضی فروشندگی پاسخ داد: آقا، این کفش ها از کیفیت و دوام عالی برخوردارند. چنین کفش هایی را در هیچ جای دیگری پیدا نخواهید کرد. مشتری بالاخره گفت: حق با شماست، من کفش ها را دوست دارم، اما الان پول کافی ندارم. و شروع به رفتن کرد. متقاضی فروشندگی لبخندی زد و گفت: آقا، لطفا نگران پول نباشید. شما مشتری ارزشمند ما هستید. اگر کفش ها را دوست دارید، می توانید مبلغ باقیمانده را بعداً پرداخت کنید. مشتری مکثی کرد و گفت: اما... متقاضی فروشندگی به آرامی حرفش را قطع کرد: اما ندارد. الان چقدر دارید؟ مشتری پاسخ داد: فقط 150 یورو. متقاضی فروشندگی گفت: مشکلی نیست، کفش ها را بردارید و بقیه را بعداً پرداخت کنید! او کفش ها را بسته بندی کرد و به مشتری داد. مشتری 150 یورو پرداخت کرده و از او تشکر کرد و با کفش های جدید رفت. متقاضی فروشندگی 150 یورو را به مغازه دار؛ که حالا عصبانی شده بود؛ داد. صاحب مغازه گفت: چکار کردی؟! من 200 یورو قیمت تعیین کرده بودم و قرار بود تو آنها را 250 یورو بفروشی، ولی آن را 150 یورو فروختی این یعنی 50 یورو ضرر! متقاضی فروشندگی با آرامش پاسخ داد: نگران نباش آقا. مشتری قطعاً با 100 یورو باقی مانده برمی گردد. صاحب مغازه با عصبانیت گفت: فکر می کنی برمی گردد؟ بعد از اینکه 100 یورو به نفعش شده و رفته؟ متقاضی فروشندگی با اطمینان پاسخ داد: بله آقا، برمی گردد. صاحب مغازه گفت: به هیچ وجه! متقاضی فروشندگی لبخندی زد و افزود: او برمی گردد، آقا، چون من برای یک پا، دو کفش به او دادم. هر دو کفشی که به او دادم جفت نیست و برای پای چپ است و پای راست را به او ندادم! صاحب مغازه لحظه ای به او خیره شد، سپس لبخندی زد و گفت: دوست من! تو شغل را گرفتی و حقوق بالاتری هم گرفتی، همانطور که قول داده بودم! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales