باورت میشه نیمی از ستارههایی که میبینی، ممکنه دیگه وجود نداشته باشن؟ 🌠💔
نور اونها سالها طول کشیده تا به زمین برسه — شاید وقتی بهشون نگاه میکنی، مدتهاست که مُردهان.
@Magic_Tales
باورت میشه اگر وارد زهره بشی، فقط چند ثانیه زنده میمونی؟ ☄️🔥
جوّش پر از اسید سولفوریک، دماش ۴۶۰ درجه و فشارش ۹۰ برابر زمینه — یه جهنم واقعی!
@Magic_Tales
فروش هوشمندانه: داستان استخدام فروشنده زیرک برای مغازه کفش فروشی
قسمت دوم و پایانی
مشتری گفت: خوب هستند، اما کمی گران هستند.
متقاضی فروشندگی پاسخ داد: آقا، این کفش ها از کیفیت و دوام عالی برخوردارند. چنین کفش هایی را در هیچ جای دیگری پیدا نخواهید کرد.
مشتری بالاخره گفت: حق با شماست، من کفش ها را دوست دارم، اما الان پول کافی ندارم. و شروع به رفتن کرد.
متقاضی فروشندگی لبخندی زد و گفت: آقا، لطفا نگران پول نباشید. شما مشتری ارزشمند ما هستید. اگر کفش ها را دوست دارید، می توانید مبلغ باقیمانده را بعداً پرداخت کنید.
مشتری مکثی کرد و گفت: اما...
متقاضی فروشندگی به آرامی حرفش را قطع کرد: اما ندارد. الان چقدر دارید؟
مشتری پاسخ داد: فقط 150 یورو.
متقاضی فروشندگی گفت: مشکلی نیست، کفش ها را بردارید و بقیه را بعداً پرداخت کنید!
او کفش ها را بسته بندی کرد و به مشتری داد. مشتری 150 یورو پرداخت کرده و از او تشکر کرد و با کفش های جدید رفت.
متقاضی فروشندگی 150 یورو را به مغازه دار؛ که حالا عصبانی شده بود؛ داد.
صاحب مغازه گفت: چکار کردی؟! من 200 یورو قیمت تعیین کرده بودم و قرار بود تو آنها را 250 یورو بفروشی، ولی آن را 150 یورو فروختی این یعنی 50 یورو ضرر!
متقاضی فروشندگی با آرامش پاسخ داد: نگران نباش آقا. مشتری قطعاً با 100 یورو باقی مانده برمی گردد.
صاحب مغازه با عصبانیت گفت: فکر می کنی برمی گردد؟ بعد از اینکه 100 یورو به نفعش شده و رفته؟
متقاضی فروشندگی با اطمینان پاسخ داد: بله آقا، برمی گردد.
صاحب مغازه گفت: به هیچ وجه!
متقاضی فروشندگی لبخندی زد و افزود: او برمی گردد، آقا، چون من برای یک پا، دو کفش به او دادم. هر دو کفشی که به او دادم جفت نیست و برای پای چپ است و پای راست را به او ندادم!
صاحب مغازه لحظه ای به او خیره شد، سپس لبخندی زد و گفت: دوست من! تو شغل را گرفتی و حقوق بالاتری هم گرفتی، همانطور که قول داده بودم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه زمین هر سال ۴۰هزار تُن گرد و غبار فضایی جذب میکنه؟ 🌍✨
ذرات ریز شهابسنگها بیصدا وارد جو میشن و روی زمین میبارن — احتمالاً هر روز کمی “گرد کیهانی” روی موهات مینشینه!
@Magic_Tales
باورت میشه در فضا “بوی خاصی” وجود داره؟ 🚀👃
فضانوردا بعد از راهپیمایی فضایی میگن فضا بوی فلز سوخته و استیک کبابی میده — حاصل واکنش اتمها در خلأه!
@Magic_Tales
گر نگهدار من آنست که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
واقعه ای تاریخی که این شعر را به صورت ضرب المثل درآورده است:
سال 1211 هجری بود که به آقامحمدخان قاجار خبر رسید کاترین ملکه روسیه سپاهی بیکران به جانب ایران گسیل داشته است و گرجستان، دربند، باکو، گنجه و طالش (تالش) در معرض خطر قرار گرفته است.
آقا محمدخان سریعاً به سوی گرجستان حرکت کرد ولی در همان اوقات کاترین فوت شد و جانشین او پل امر به مراجعت لشکریان کرد. اما آقا محمدخان تصمیم به تسخیر قلعه شوشی گرفت زیرا که ابراهیم خلیل خان رییس ایل جوانشیر و حاکم قلعه شوشی سر مخالفت داشت و به هیچ وجه حاضر به اطاعت و تمکین نبود.
توضیحاً یادآور می شود که به این قلعه، قلعه شیشه هم می گفتند و در کتب تاریخی با هر دو اسم معروف و مشهور است. سرسلسله قاجار قلعه شوشی یا شیشه را در محاصره گرفت و برای آنکه از خونریزی و کشتار جلوگیری شود این شعر را برای ابراهیم خلیل خان حاکم قلعه فرستاد:
زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد
تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار؟
که منظور از آبگینه حصار، همان قلعه شیشه یا شوشی است. ابراهیم خلیل خان که سر تسلیم و اطاعت نداشت این شعر را که منسوب به خیرانی است در پاسخ آقا محمدخان فرستاد :
گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
که البته در این بیت مقصود ابراهیم خلیل خان از شیشه همان قلعه شیشه یا شوشی بوده است.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه توی سیاهچالهها “زمان” دیگه معنایی نداره؟ 🕳️⏳
جاذبهی شدیدش باعث میشه زمان و فضا با هم درهمتنیده بشن — درونش نه گذشتهای هست، نه آیندهای!
@Magic_Tales
باورت میشه بارون توی سیارهی زحل از جنس الماسه؟ 💎🌧️
در لایههای بالایی اونقدر فشار بالاست که کربن به الماس تبدیل میشه و مثل باران میباره!
@Magic_Tales
وقتی خدا امر کند حتی شیطان هم فرمان می برد
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد.
آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد.
منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟
زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه توی فضا هیچ صدایی وجود نداره؟ 🌑🔇
چون برای انتقال صدا، هوا لازمه و در خلأ مطلق کیهان، هیچ مولکولی وجود نداره که صدا رو حمل کنه — پس فضا کاملاً ساکته!
@Magic_Tales
!
باورت میشه بعضی ستارهها صدها برابر از خورشید ما بزرگترن؟ ☀️🌠
ستارهی “UY Scuti” اونقدر عظیمه که اگه جای خورشید بود، مدار زحل هم داخلش قرار میگرفت!
@Magic_Tales
سوت های زندگی - بعضی ها بهای گزافی برای خرید آنها می پردازند
بنجامین فرانکلین در هفت سالگی اشتباهی مرتکب شد که در هفتاد سالگی هم از یادش نرفت!
پسرک هفت ساله ای بود که سخت عاشق یک سوت شده بود. اشتیاق او برای خرید سوت به قدری زیاد بود که روزی یک راست به مغازه اسباب بازی فروشی رفت و هر چه سکه در جیبش داشت روی پیشخوان مغازه ریخت و بدون آنکه قیمت سوت را بپرسد همه سکه ها را به فروشنده داد و یک سوت گرفت.
فرانکلین هفتاد ساله بعداً برای یک دوستی نوشت: سوت را گرفتم و به خانه رفتم و آن قدر سوت زدم که همه کلافه شدند اما خواهر و برادرهای بزرگم متوجه شدند که برای یک سوت، پول فراوان پرداخته ام و وحشتناک به من می خندیدند! اوقاتم عجیب تلخ شده بود و از ته دل گریه می کردم.
سال ها بعد که فرانکلین سفیر امریکا در فرانسه و شخصیت معروف و جهانی شد هنوز آن را فراموش نکرده بود و می گفت: همین طور که بزرگ شدم و قدم به دنیای واقعی گذاشتم و اعمال انسان ها را دیدم متوجه شدم بسیاری از آن ها بهای گزافی برای یک سوت می پردازند.
بخش اعظم بدبختی افراد با ارزیابی غلط آنها از ارزش واقعی چیزها، به دلیل پرداختن بهایی بسیار گزاف برای سوت هایشان فراهم آمده است.
تردیدها و انتخاب ها، اختلافات خانوادگی، مشاجره ها، بحث و جدال بر سر مسائلی که حتی ارزش فکر کردن ندارند همه سوت هایی هستند که بیشتر افراد با نادانی بهای گزافی برایش می پردازند.
از کتاب: آیین زندگی اثر دیل کارنگی
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales