باورت میشه ذهن انسان روزی حدود ۶۰هزار فکر تولید میکنه؟ 💭
باورت میشه بعضیا وقتی ناراحتن بیشتر میخندن تا بقیه نفهمن؟ 😅
@Magic_Tales
باورت میشه لمس مهربانانه، درد فیزیکی رو کاهش میده؟ 🤝
باورت میشه فقط دیدن طبیعت سطح اضطراب رو پایین میاره؟ 🌿
@Magic_Tales
داستان معلم و مراسم عروسی شاگردی که دزد ساعت بود
مراسم عروسی بود. پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و گفت: سلام استاد آیا منو می شناسید؟
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط می دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
یادتان هست، سال ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون می آورید و جلوی دیگر معلمین و دانش آموزان آبرویم را می برید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه دانش آموزان را هم تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال های بعد در اون مدرسه هیچ کس، موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید.
استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش آموزان خودم هم چشم هایم را بسته بودم!
تربیت و حکمت معلمان، دانش آموزان را بزرگ می نماید. درود بفرستیم به همه معلم هایی که با روش درست و آموزش صحیح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان می کارند و هم تخم پاکی و انسانیت و جوانمردی را.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان آموزش حرف زدن به خر پادشاه
پادشاهی پیر، عاشق خر پیرش بود. روزی پادشاه هوس حرف زدن با خرش را کرد! بنابراین جایزه کلانی؛ برای کسی که بتواند حرف زدن به خرش را آموزش بدهد؛ تعیین کرد، با این شرط که عدم توفیق زبان آموزی به خرش، معادل کشته شدن طرف مقابل خواهد بود.
مبلغ جایزه آن قدر زیاد بود که چند نفری وسوسه شده و داوطلب آموزش الاغ پادشاه شدند، اما بدیهی است که موفق نشده و جان خود را از دست دادند. پادشاه هم مبلغ جایزه را باز هم بالا و بالاتر برد، اما دیگر کسی از ترس جان، جرات داوطلب شدن نداشت.
تا اینکه روزی پیرمردی خدمت شاه رسید و عرضه داشت: پادشاها! من به سه شرط می توانم به خر شما حرف زدن را بیاموزم:
اول: به مدت ۱۰ ﺳﺎﻝ به من ﻣﻬﻠﺖ بدهید ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ۱۰ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺍ بخوﺍﻫﯿﺪ،
دوم: در اختیار قرار دادن مکانی مناسب برای آسایش خودم و خانواده ام،
سوم: پرداخت پاداش و جایزه به صورت متناسب و ماهیانه.
شاه تمام پیشنهادات پیرمرد را پذیرفت.
دوستان پیرمرد از او در مورد علت این تصمیم خطرناک سوال کردند؟
پیرمرد جواب داد: خر پیر و شاه پیر و من هم پیرم؛ در این ده سال خودم و خانواده ام به راحتی زندگی می کنیم و در این مدت حتما یا من یا پادشاه و یا خر می میرد!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
سلام صبحتون بہ شادے ☕️🌸
براتون صبحے زیبا🌸
پراز رحمت و
ڪرامت الهے پراز♥️
خیر و برڪت
پراز عشق و مهربانی♥️
و خالے از غم
و غصہ و نامهربانے آرزومندم.🌸🙏
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه یه رودخونه تو پرو هست که آبش اونقدر داغه که هر چی توش بیفته زنده بیرون نمیاد؟ 🌡️🌊
دمای آب گاهی به ۹۰ درجه میرسه — بهش میگن “رودخانهی جوشان”!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه یه صدا روی زمین هست که اگر بشنوی، نه میفهمی از کجاست نه میتونی جلوشو بگیری؟ 🔊😨
بهش میگن “همِ تائونز” — یه وزوز مرموزه که فقط بعضیا میشنون و دلیلش هنوز ناشناختهست!
@Magic_Tales
داستان یک فرزند و ادعای دو مادر و قضاوت امام علی(ع)
این داستان از حکایات عجیب دوران خلافت عمر بن خطاب خلیفه دوم است: داستان دو مادر و یک فرزند.
در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکى نزاع مى کردند و هر کدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشکلشان را حل کند از این رو دست به دامان امام علی امیرالمومنین علیه السلام گردید.
امیرالمومنین علیه السلام ابتدا آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود و لیکن سودى نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند.
امیرالمومنین علیه السلام چون این دید، دستور داد اره اى بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند: یا علی! مى خواهى با این اره چه کار کنى؟
امام علیه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف کنم براى هر کدامتان یک نصف!
از شنیدن این سخن یکى از آن دو ساکت ماند، ولى دیگر فریاد برآورد: خدا را خدا را! یا اباالحسن! اگر حکم کودک این است که باید دو نیم شود من از حق خودم صرفنظر کردم و راضى نمى شوم عزیزم کشته شود.
آن گاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: الله اکبر! این کودک پسر توست و اگر پسر آن دیگرى مى بود او نیز به حالش رحم مى کرد و بدین عمل راضى نمى شد.
در این موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به کذب خود اعتراف کرد.
و به واسطه قضاوت آن حضرت علیه السلام، حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده براى آن حضرت دعاى خیر نمود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه هر سال چند نفر از سقوط نارگیل میمیرن؟ 🥥💀
آمارش از مرگ ناشی از حملهی کوسهها بیشتره — نارگیل بیرحمه!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه برخی دریاچهها خودشون آهنربای حیواناتن؟ 🐟🧲
مثل دریاچهی ناترون در تانزانیا که حیوونهای نزدیکش رو خشک و سنگی میکنه — مثل مجسمه!
@Magic_Tales
بزرگمهر و انوشیروان: سحرخیز باش تا کامروا گردی
بزرگمهر وزیر دانای انوشیروان هر روز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت و پس از ادای احترام رو در روی انوشیروان می گفت: سحر خیز باش تا کامروا گردی.
شبی انوشیروان به سرداران نظامی اش دستور داد تا نیمه شب بیدار شوند و ناشناس سر راه بزرگمهر منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به دربار پادشاه بیاید لباس هایش از تنش در بیاورند و از هر طرف به او حمله کنند تا راه فراری برای او باقی نماند.
فردا صبح زود وقایع طبق خواسته انوشیروان اتفاق افتاد. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. چون صلاح ندید برهنه به درگاه انوشیروان برود، به خانه بازگشت و دوباره لباس دیگری پوشید و برگشت و بنابراین آن روز دیرتر به خدمت پادشاه رسید و دلیل دیرآمدنش را توضیح داد.
پادشاه خندید و گفت: مگر هر روز نمی گفتی سحر خیز باش تا کامروا باشی؟
بزرگمهر گفت: دزدان امروز کامروا شدند، زیرا آنها زودتر از من بیدار شده بودند. اگر من زودتر از آنها بیدار می شدم و به درگاه پادشاه می آمدم، من کامرواتر بودم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales