1️⃣ باورت میشه یه رودخونه تو پرو هست که آبش اونقدر داغه که هر چی توش بیفته زنده بیرون نمیاد؟ 🌡️🌊
دمای آب گاهی به ۹۰ درجه میرسه — بهش میگن “رودخانهی جوشان”!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه یه صدا روی زمین هست که اگر بشنوی، نه میفهمی از کجاست نه میتونی جلوشو بگیری؟ 🔊😨
بهش میگن “همِ تائونز” — یه وزوز مرموزه که فقط بعضیا میشنون و دلیلش هنوز ناشناختهست!
@Magic_Tales
داستان یک فرزند و ادعای دو مادر و قضاوت امام علی(ع)
این داستان از حکایات عجیب دوران خلافت عمر بن خطاب خلیفه دوم است: داستان دو مادر و یک فرزند.
در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکى نزاع مى کردند و هر کدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشکلشان را حل کند از این رو دست به دامان امام علی امیرالمومنین علیه السلام گردید.
امیرالمومنین علیه السلام ابتدا آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود و لیکن سودى نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند.
امیرالمومنین علیه السلام چون این دید، دستور داد اره اى بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند: یا علی! مى خواهى با این اره چه کار کنى؟
امام علیه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف کنم براى هر کدامتان یک نصف!
از شنیدن این سخن یکى از آن دو ساکت ماند، ولى دیگر فریاد برآورد: خدا را خدا را! یا اباالحسن! اگر حکم کودک این است که باید دو نیم شود من از حق خودم صرفنظر کردم و راضى نمى شوم عزیزم کشته شود.
آن گاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: الله اکبر! این کودک پسر توست و اگر پسر آن دیگرى مى بود او نیز به حالش رحم مى کرد و بدین عمل راضى نمى شد.
در این موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به کذب خود اعتراف کرد.
و به واسطه قضاوت آن حضرت علیه السلام، حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده براى آن حضرت دعاى خیر نمود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه هر سال چند نفر از سقوط نارگیل میمیرن؟ 🥥💀
آمارش از مرگ ناشی از حملهی کوسهها بیشتره — نارگیل بیرحمه!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه برخی دریاچهها خودشون آهنربای حیواناتن؟ 🐟🧲
مثل دریاچهی ناترون در تانزانیا که حیوونهای نزدیکش رو خشک و سنگی میکنه — مثل مجسمه!
@Magic_Tales
بزرگمهر و انوشیروان: سحرخیز باش تا کامروا گردی
بزرگمهر وزیر دانای انوشیروان هر روز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت و پس از ادای احترام رو در روی انوشیروان می گفت: سحر خیز باش تا کامروا گردی.
شبی انوشیروان به سرداران نظامی اش دستور داد تا نیمه شب بیدار شوند و ناشناس سر راه بزرگمهر منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به دربار پادشاه بیاید لباس هایش از تنش در بیاورند و از هر طرف به او حمله کنند تا راه فراری برای او باقی نماند.
فردا صبح زود وقایع طبق خواسته انوشیروان اتفاق افتاد. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. چون صلاح ندید برهنه به درگاه انوشیروان برود، به خانه بازگشت و دوباره لباس دیگری پوشید و برگشت و بنابراین آن روز دیرتر به خدمت پادشاه رسید و دلیل دیرآمدنش را توضیح داد.
پادشاه خندید و گفت: مگر هر روز نمی گفتی سحر خیز باش تا کامروا باشی؟
بزرگمهر گفت: دزدان امروز کامروا شدند، زیرا آنها زودتر از من بیدار شده بودند. اگر من زودتر از آنها بیدار می شدم و به درگاه پادشاه می آمدم، من کامرواتر بودم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه یه جزیره هست که توش کلی مار زندگی میکنه و ورود انسان کاملاً ممنوعه؟ 🐍🏝️
اونقدر خطرناک که نیروی دریایی ازش محافظت میکنه — اسمش “جزیرهی مارها”ست!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه توی زمین، بارون از جنس حیوانهم ممکنه بباره؟! 🐸🌧️
توی بعضی کشورها سابقه داشته که قورباغهها و ماهیها همراه بارون از آسمون افتادن!
@Magic_Tales
احترام کاذب مردم به خروشچف رهبر شوروی سابق در سینما
داستانی از دوران حکومت کمونیست ها در شوروی سابق:
خروشچف بعد از استالین، رهبر شوروی سابق شد. شبی گریم کرد و تصمیم گرفت که بصورت ناشناس بین مردم برود، تا از دیدگاه مردم نسبت به حکومت آگاه شود. او پس از مدتی پرسه زدن در شهر، تصمیم گرفت که به سینما برود.
قبل از پخش فیلمِ اصلی، یک فیلم خبری به نمایش درآمد و تصویر او را نشان داد و همه حاضران در سینما به احترام او ایستادند. خروشچف که نشسته بود از شوق علاقه مردم نسبت به خودش، اشک در چشمانش حلقه زد.
ناگهان مردی به شانه او زد و گفت: احمق بلند شو! ما همه مثل تو فکر می کنیم، چرا می خواهی خودت را به کشتن بدهی؟!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه یه درخت تو آفریقا هست که دونههاشو فقط فیلها میتونن فعال کنن؟ 🌳🐘
اگه فیلها نباشن، نسل اون درخت هم از بین میره — طبیعت یه همکاری عجیب داره!
@Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه زمان برای همهی انسانها با سرعت متفاوتی میگذره؟ ⏳🌀
حتی چند طبقه بالاتر زندگی کنی، نسبت به پایینترها، زمان برای تو سریعتر میگذره — اثر نسبیت واقعیه!
@Magic_Tales
عجیب ترین معلم دنیا - تصحیح ورقه خودمان
عجیب ترین معلم دنیا بود، امتحاناتش عجیب تر. امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه خودش را تصحیح می کرد! آن هم نه در کلاس، بلکه در خانه! دور از چشم همه؛ هر کسی ورقه خودش.
اولین باری که برگه امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم. نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم.
فردای آن روز در کلاس وقتی همه بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من. به جز من که از خودم غلط گرفته بودم! من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم.
بعد از هر امتحان آن قدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره بهتری بگیرم.
مدتها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید. امتحان که تمام شد، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه؛ این دفعه؛ در کیفش گذاشت. چهره هم کلاسی هایم دیدنی بود. آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند، اما این بار فرق داشت، این بار قرار بود حقیقت مشخص شود.
فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم. چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم.
زندگی پر از امتحان است. خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم. تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم. اما یک روز برگه امتحانمان دست معلم می افتد، آن روز چهره مان دیدنی است. آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم.
تا می توانی غلط های خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales