eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
9️⃣ باورت میشه کویر آتاکاما در شیلی بعضی‌جاها هزاران ساله که بارون نیومده؟ 🏜️ خشک‌ترین نقطه‌ی کره‌زمین؛ شبیه‌ترین مکان روی زمین به مریخ! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه توی بعضی کشورها، ابرها رو “بارور” می‌کنن تا برف و بارون مصنوعی بسازن؟ 🌧️✨ به این روش می‌گن “بارورسازی ابرها” — دولت‌ها برای کنترل آب‌وهوا واقعاً دست بردن تو آسمون! @Magic_Tales
خاطره یک خانم مربی مهد کودک - پوتین های بچه چند سال پیش در مهدکودکی با بچه های ٤ ساله کار می کردم. روزی می خواستم چکمه های یه بچه ای رو پاش کنم ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل کردم و گذاشتم روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه کردم و یه نفس راحت کشیدم که... هنوز آخیش گفتنم تموم نشده بود که بچه گفت: این چکمه ها لنگه به لنگه است! ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب بودم که بچه نیفته تا بالاخره پوتین های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآوردم و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کردم که لنگه به لنگه نباشه. در این لحظه بچه گفت: خانم، این پوتین ها مال من نیستن ها! من با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرم شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداختم و بهش گفتم آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این پوتین های بسیار تنگ رو در آوردم. وقتی کار تمام شد از بچه پرسیدم: خوب، حالا پوتین های تو کدومه؟ بچه گفت: این ها پوتین های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم... صبح با همینا اومدم! من که دیگه خونم به جوش اومده بود، سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و دوباره این پوتین هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنم... بعد از اتمام کار یک آه طولانی کشیدم و پرسیدم: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن... بچه گفت: توی پوتینام بود دیگه! *** این داستان صرفا نمادى کوچک است از انجام کارهاى بدون فکر، بدون برنامه ریزى و بدون کارشناسی و شاید هم انجام کارها توسط افراد غیر متخصص و ناآگاه. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
--- 1. باورت میشه قلبت روزی حدود صد هزار بار می‌تپه؟ ❤️‍🔥 یعنی در طول عمر معمولی، بیش از سه میلیارد بار بدون استراحت کار می‌کنه — قوی‌ترین پمپیه که تا حالا ساخته شده! @Magic_Tales
2. باورت میشه معده‌ات هر سه تا چهار روز یه‌بار خودش رو “بازسازی” می‌کنه؟ 🍽️🩸 چون اسید درونش اون‌قدر قویه که می‌تونه خودش رو هم حل کنه، پس باید دائم سلول‌هاش عوض بشن تا زنده بمونه @Magic_Tales
داستانی از سفر فرنگ ناصرالدین شاه به اروپا - پنکه ناصرالدین شاه قاجار در سومین سفرش به اروپا از کارخانه ها و مراکز صنعتی دیدار کرد. وی در آلمان برای نخستین بار در یک کارخانه تولید وسایل برقی، پنکه دید که البته مدتی قبل در اروپا اختراع شده بود. شاه قاجار درباره مواجهه با این وسیله جدید در سفرنامه اش نوشته است: کارخانه خیلی گرم بود و بوی قیر و بوهای دیگر و ما حرکت می کردیم همه را می دیدیم، در بین گردش نسیم خنکی احساس کردیم، باد می وزید، مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفن، آدم را زنده می کرد. ما تعجب کردیم از کجا باد می آید، بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است، پرّه پرّه ساخته اند، با الکطریسیطه [الکتریسیته: نیروی برق] حرکت می کند با سرعت زیاد و احداث باد می کند، اسبابی دارد که به حرکت انگشت، چرخ می ایستد، یک مرتبه تعفن و گرما جهنم می شود، باز انگشت می گذارند به حرکت می آید، بهشت می شود. خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم. باد طوری بود که دامن سرداری و کلیچه [کلیچه: جامه نیم تنه] را خوب حرکت می داد. گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخ ها بسازند برای ما به طهران بفرستند، سیمن [سیمون: صاحب کارخانه] گفت می سازم و می فرستم. پنکه سفارشی ناصرالدین شاه مدتی پس از بازگشت وی از سفر فرنگ بالاخره به ایران رسید. این پنکه در کاخ گلستان که سیم کشی برق داشت، نصب شد. بعدها چهار پنکه دیگر هم برای استفاده در اندرونی و حرمسرای کاخ سفارش داده شد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
خوشبختی از زبان میلیاردر نیجریایی از آفریقا هنگامی که مجری رادیو در یک مصاحبه تلفنی، از میلیاردر نیجریایی آقای فیمی اوتولا (Femi Otedola) پرسید: آقا چیزی به یاد می آورید که شما را به یک مرد شاد در زندگی تبدیل کرده باشد؟ او گفت: من چهار مرحله از زندگی شاد را پشت سر گذاشته ام و بالاخره معنای سعادت حقیقی را درک کرده ام. اولین مرحله جمع آوری ثروت و امکانات بود. اما در این مرحله آن سعادتی را که می خواستم به دست نیاوردم. سپس مرحله دوم جمع آوری اشیاء و لوازم قیمتی آغاز شد اما متوجه شدم که اثر این چیزها هم موقتی است و درخشش چیزهای با ارزش زیاد دوام نمی آورد. سپس مرحله سوم، یعنی مرحله دریافت پروژه های بزرگ فرا رسید. این زمانی بود که من ۹۵ درصد از عرضه دیزل در نیجریه و آفریقا را در اختیار داشتم. من همچنین بزرگترین مالک کشتی تجاری در آفریقا و آسیا بودم. اماحتی اینجا هم به خوشبختی که تصور می کردم نرسیدم. مرحله چهارم زمانی بود که یکی از دوستانم از من خواست برای چند کودک معلول ویلچر بخرم. فقط حدود ۲۰۰ بچه. به درخواست دوستم، بلافاصله ویلچرها را خریدم و دوستم اصرار کرد که با او بروم و ویلچرها را به بچه ها بدهم. من آماده شدم و با او رفتم. آنجا با دست خودم این ویلچرها را به این بچه ها دادم. من درخشش عجیب از شادمانی را درچهره این بچه ها دیدم. تمام آن ها را دیدم که روی ویلچرها نشسته اند، به اطراف می چرخند و تفریح می کنند. انگار در جایی به پیک نیک آمده بودند و برندۀ لاتاری شده باشند. آنوقت شادی واقعی را در درونم احساس کردم. زمانی که تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم، یکی از بچه ها پاهایم را گرفت. سعی کردم به آرامی پاهایم را آزاد کنم اما کودک به صورتم خیره شد و پاهایم را محکم گرفت. خم شدم و از این بچه پرسیدم: چیز دیگری لازم داری؟ پاسخی که این کودک به من داد نه تنها باعث خوشحالی من شد؛ بلکه نگرش من را به زندگی عوض کرد. این کودک گفت: می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم تا وقتی در بهشت با تو مواجه شدم، تو را بشناسم و بار دیگر از تو تشکر کنم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/8/9 آدینه پاییزیتون با طراوت امـیـدوارم امـروزتـون پراز زیـبـایی و امیـد و دلتـون سـرشــار از مهـر و شور زندگی باشه جمعه تون پرازاتفاقات قشنگ وبه یاد ماندنی @Magic_Tales
. 3. باورت میشه مغز انسان برق تولید می‌کنه؟ ⚡🧠 وقتی فکر می‌کنی، سلول‌های عصبی پالس‌های الکتریکی کوچیکی می‌فرستن — مجموعش می‌تونه یه لامپ کم‌نور رو روشن کنه! @Magic_Tales
4. باورت میشه استخوان انسان محکم‌تر از فولاده؟ 🦴💪 وزن برابرش چهار برابر فولاد قدرت تحمل داره، در حالی که سبکتر و انعطاف‌پذیرتره — طراحی بی‌نقص طبیعت! @Magic_Tales
خاطره دخالت در معامله دیگران، مشتری دزدی در کارگزاری بورس کالا وقتی ارزش ها ضد ارزش می شوند! من الان تو یه کارگزاری بورس کالا به عنوان بازاریاب (یا اصطلاح جدید همون مارکتینگ) کار می کنم. روش معمول کار تو این کارگزاری ها به این صورته که براشون مشتری پیدا کرده (بازاریابی کرده) و در قبال کارمزدی که اون مشتری به کارگزاری میده یه درصدی هم به ما میرسه و درآمد ما از همین راه می گذره. می خواستم یه خاطره ایی از کارگزاری براتون بنویسیم ولی فکر کردم بهتره اول یک خاطره از دوره جوانی خودم بنویسم که بی ربط به خاطره اصلی نیست: یادمه حدودا 18 سالم بود، رفته بودم بازار [یکی از شهرها(1)]، کفش بخرم. فروشنده کفشی رو که پسندیده بودم آورد و من در حال وارسی کفش بودم و می خواستم خرید کنم که ناگهان متوجه شدم صاحب مغاره روبرویی که یه آقای به ظاهر محترم و میانسال بود، از داخل مغازه [روبرویی] به من اشاره میکنه که برم اونجا! من با تعجب که ایشون چه موضوع مهمی میخواد به من بگه؛ چون من اصلا ایشون رو نمی شناختم؛ لذا کفشی رو که می خواستم بخرم، زمین گذاشتم و به مغازه اون آقا رفتم. ولی با کمال تعجب دیدم موضوع مهمی نیست! فقط اون آقا می خواست منو به مغازه خودش بکشونه! گفت: کفش های من بهتره از من بخر از اون نخر! خیلی ناراحت و در عین حال متعجب شدم که چرا باید یه کاسب اونقدر درک و فهم پایینی داشته باشه که مشتری رو از یک مغازه دیگه که در حال معامله است به مغازه خودش بیاره. البته من که از اون نخریدم و مجددا به همان مغازه اولی برگشتم و خرید کردم ولی این خاطره تلخ از اون موقع تو ذهنم بود که اخیرا همین بلا سر خودم اومد و میخوام اونو براتون بنویسم: من یه تعداد مشتری بازاریابی کرده ام و سالهای نسبتا طولانی است که براشون از بورس کالا خرید می کنم و شاید خود مشتریها هم خبر نداشته باشند و فقط خدا میدونه که من واقعا براشون سنگ تموم میذارم و مواقعی حتی با همکارهای خودم برای پیگیری کارهاشون درگیر شدم و جر و بحث کردم و خلاصه اینکه همیشه پیگیر کارشون بودم و به نحو احسن کارشون رو انجام دادم. اخیرا یه آقایی اومده تو یه کارگزاری دیگه و به بعضی از مشتریهایی که من براشون خرید می کنم زنگ میزنه و حرف اون کفش فروش رو میزنه: که ما بهتر می خریم و از این حرفها... در صورتی که شاید اون آقا در بهترین شرایط، مثل من براشون کار کنه ولی بالاخره با انواع ترفندها و وعده و وعیدهای مختلف (و حتی دروغ) مشتریهایی که خرید نسبتا خوبی هم دارند (و بخش مهمی از درآمد من از اونها بود) رو از من گرفته. البته من معتقدم روزی دست خداست و خدا خودش، به جای اونها، روزی رو از جای دیگه میرسونه[2] ولی تعجبم از این آدمهاست و متاسفانه تو جامعه ما و تو صنف های مختلف زیاد شده که به جای اینکه کار خودشون رو بکنند، دنبال منفی بافی برای دیگرون هستند. این خاطره رو فرستادم تا شاید این گونه افراد بخونند و دست از اعمال نادرست خود بردارند، چرا که دستور دین اسلام هم هست که در معامله دیگران دخالت نکنین. در واقع وقتی شما، مشتری یکی دیگه رو می دزدی، انگار پولی از جیب اون برداشتی! و تعجب می کنم که چرا اینها با این دیدگاه به موضوع نگاه نمی کنند که مشتری دزدی هم نوعی دزدی است! و ضد ارزش است. با مشتری دیگرون چه کار دارین؟ اگه شما واقعا می خواهید بازار یابی کنین، مشتری جدید برای خودتون بازاریابی کنین. درآمد خودتون رو حرام نکنین که لقمۀ حرام، آخر و عاقبت نداره و زندگی تون رو به باد فنا میده. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales