---
1. باورت میشه قلبت روزی حدود صد هزار بار میتپه؟ ❤️🔥
یعنی در طول عمر معمولی، بیش از سه میلیارد بار بدون استراحت کار میکنه — قویترین پمپیه که تا حالا ساخته شده!
@Magic_Tales
2. باورت میشه معدهات هر سه تا چهار روز یهبار خودش رو “بازسازی” میکنه؟ 🍽️🩸
چون اسید درونش اونقدر قویه که میتونه خودش رو هم حل کنه، پس باید دائم سلولهاش عوض بشن تا زنده بمونه
@Magic_Tales
داستانی از سفر فرنگ ناصرالدین شاه به اروپا - پنکه
ناصرالدین شاه قاجار در سومین سفرش به اروپا از کارخانه ها و مراکز صنعتی دیدار کرد. وی در آلمان برای نخستین بار در یک کارخانه تولید وسایل برقی، پنکه دید که البته مدتی قبل در اروپا اختراع شده بود. شاه قاجار درباره مواجهه با این وسیله جدید در سفرنامه اش نوشته است:
کارخانه خیلی گرم بود و بوی قیر و بوهای دیگر و ما حرکت می کردیم همه را می دیدیم، در بین گردش نسیم خنکی احساس کردیم، باد می وزید، مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفن، آدم را زنده می کرد. ما تعجب کردیم از کجا باد می آید، بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است، پرّه پرّه ساخته اند، با الکطریسیطه [الکتریسیته: نیروی برق] حرکت می کند با سرعت زیاد و احداث باد می کند، اسبابی دارد که به حرکت انگشت، چرخ می ایستد، یک مرتبه تعفن و گرما جهنم می شود، باز انگشت می گذارند به حرکت می آید، بهشت می شود.
خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم. باد طوری بود که دامن سرداری و کلیچه [کلیچه: جامه نیم تنه] را خوب حرکت می داد. گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخ ها بسازند برای ما به طهران بفرستند، سیمن [سیمون: صاحب کارخانه] گفت می سازم و می فرستم.
پنکه سفارشی ناصرالدین شاه مدتی پس از بازگشت وی از سفر فرنگ بالاخره به ایران رسید. این پنکه در کاخ گلستان که سیم کشی برق داشت، نصب شد. بعدها چهار پنکه دیگر هم برای استفاده در اندرونی و حرمسرای کاخ سفارش داده شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
خوشبختی از زبان میلیاردر نیجریایی از آفریقا
هنگامی که مجری رادیو در یک مصاحبه تلفنی، از میلیاردر نیجریایی آقای فیمی اوتولا (Femi Otedola) پرسید:
آقا چیزی به یاد می آورید که شما را به یک مرد شاد در زندگی تبدیل کرده باشد؟
او گفت: من چهار مرحله از زندگی شاد را پشت سر گذاشته ام و بالاخره معنای سعادت حقیقی را درک کرده ام.
اولین مرحله جمع آوری ثروت و امکانات بود. اما در این مرحله آن سعادتی را که می خواستم به دست نیاوردم.
سپس مرحله دوم جمع آوری اشیاء و لوازم قیمتی آغاز شد اما متوجه شدم که اثر این چیزها هم موقتی است و درخشش چیزهای با ارزش زیاد دوام نمی آورد.
سپس مرحله سوم، یعنی مرحله دریافت پروژه های بزرگ فرا رسید. این زمانی بود که من ۹۵ درصد از عرضه دیزل در نیجریه و آفریقا را در اختیار داشتم. من همچنین بزرگترین مالک کشتی تجاری در آفریقا و آسیا بودم. اماحتی اینجا هم به خوشبختی که تصور می کردم نرسیدم.
مرحله چهارم زمانی بود که یکی از دوستانم از من خواست برای چند کودک معلول ویلچر بخرم. فقط حدود ۲۰۰ بچه. به درخواست دوستم، بلافاصله ویلچرها را خریدم و دوستم اصرار کرد که با او بروم و ویلچرها را به بچه ها بدهم. من آماده شدم و با او رفتم. آنجا با دست خودم این ویلچرها را به این بچه ها دادم. من درخشش عجیب از شادمانی را درچهره این بچه ها دیدم. تمام آن ها را دیدم که روی ویلچرها نشسته اند، به اطراف می چرخند و تفریح می کنند. انگار در جایی به پیک نیک آمده بودند و برندۀ لاتاری شده باشند. آنوقت شادی واقعی را در درونم احساس کردم.
زمانی که تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم، یکی از بچه ها پاهایم را گرفت. سعی کردم به آرامی پاهایم را آزاد کنم اما کودک به صورتم خیره شد و پاهایم را محکم گرفت.
خم شدم و از این بچه پرسیدم: چیز دیگری لازم داری؟
پاسخی که این کودک به من داد نه تنها باعث خوشحالی من شد؛ بلکه نگرش من را به زندگی عوض کرد. این کودک گفت: می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم تا وقتی در بهشت با تو مواجه شدم، تو را بشناسم و بار دیگر از تو تشکر کنم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/8/9
آدینه پاییزیتون با طراوت
امـیـدوارم امـروزتـون
پراز زیـبـایی و امیـد
و دلتـون سـرشــار از
مهـر و شور زندگی باشه
جمعه تون
پرازاتفاقات قشنگ وبه یاد ماندنی
@Magic_Tales
.
3. باورت میشه مغز انسان برق تولید میکنه؟ ⚡🧠
وقتی فکر میکنی، سلولهای عصبی پالسهای الکتریکی کوچیکی میفرستن — مجموعش میتونه یه لامپ کمنور رو روشن کنه!
@Magic_Tales
4. باورت میشه استخوان انسان محکمتر از فولاده؟ 🦴💪
وزن برابرش چهار برابر فولاد قدرت تحمل داره، در حالی که سبکتر و انعطافپذیرتره — طراحی بینقص طبیعت!
@Magic_Tales
خاطره دخالت در معامله دیگران، مشتری دزدی در کارگزاری بورس کالا
وقتی ارزش ها ضد ارزش می شوند!
من الان تو یه کارگزاری بورس کالا به عنوان بازاریاب (یا اصطلاح جدید همون مارکتینگ) کار می کنم. روش معمول کار تو این کارگزاری ها به این صورته که براشون مشتری پیدا کرده (بازاریابی کرده) و در قبال کارمزدی که اون مشتری به کارگزاری میده یه درصدی هم به ما میرسه و درآمد ما از همین راه می گذره. می خواستم یه خاطره ایی از کارگزاری براتون بنویسیم ولی فکر کردم بهتره اول یک خاطره از دوره جوانی خودم بنویسم که بی ربط به خاطره اصلی نیست:
یادمه حدودا 18 سالم بود، رفته بودم بازار [یکی از شهرها(1)]، کفش بخرم. فروشنده کفشی رو که پسندیده بودم آورد و من در حال وارسی کفش بودم و می خواستم خرید کنم که ناگهان متوجه شدم صاحب مغاره روبرویی که یه آقای به ظاهر محترم و میانسال بود، از داخل مغازه [روبرویی] به من اشاره میکنه که برم اونجا! من با تعجب که ایشون چه موضوع مهمی میخواد به من بگه؛ چون من اصلا ایشون رو نمی شناختم؛ لذا کفشی رو که می خواستم بخرم، زمین گذاشتم و به مغازه اون آقا رفتم.
ولی با کمال تعجب دیدم موضوع مهمی نیست! فقط اون آقا می خواست منو به مغازه خودش بکشونه! گفت: کفش های من بهتره از من بخر از اون نخر!
خیلی ناراحت و در عین حال متعجب شدم که چرا باید یه کاسب اونقدر درک و فهم پایینی داشته باشه که مشتری رو از یک مغازه دیگه که در حال معامله است به مغازه خودش بیاره. البته من که از اون نخریدم و مجددا به همان مغازه اولی برگشتم و خرید کردم ولی این خاطره تلخ از اون موقع تو ذهنم بود که اخیرا همین بلا سر خودم اومد و میخوام اونو براتون بنویسم:
من یه تعداد مشتری بازاریابی کرده ام و سالهای نسبتا طولانی است که براشون از بورس کالا خرید می کنم و شاید خود مشتریها هم خبر نداشته باشند و فقط خدا میدونه که من واقعا براشون سنگ تموم میذارم و مواقعی حتی با همکارهای خودم برای پیگیری کارهاشون درگیر شدم و جر و بحث کردم و خلاصه اینکه همیشه پیگیر کارشون بودم و به نحو احسن کارشون رو انجام دادم.
اخیرا یه آقایی اومده تو یه کارگزاری دیگه و به بعضی از مشتریهایی که من براشون خرید می کنم زنگ میزنه و حرف اون کفش فروش رو میزنه: که ما بهتر می خریم و از این حرفها...
در صورتی که شاید اون آقا در بهترین شرایط، مثل من براشون کار کنه ولی بالاخره با انواع ترفندها و وعده و وعیدهای مختلف (و حتی دروغ) مشتریهایی که خرید نسبتا خوبی هم دارند (و بخش مهمی از درآمد من از اونها بود) رو از من گرفته.
البته من معتقدم روزی دست خداست و خدا خودش، به جای اونها، روزی رو از جای دیگه میرسونه[2] ولی تعجبم از این آدمهاست و متاسفانه تو جامعه ما و تو صنف های مختلف زیاد شده که به جای اینکه کار خودشون رو بکنند، دنبال منفی بافی برای دیگرون هستند.
این خاطره رو فرستادم تا شاید این گونه افراد بخونند و دست از اعمال نادرست خود بردارند، چرا که دستور دین اسلام هم هست که در معامله دیگران دخالت نکنین. در واقع وقتی شما، مشتری یکی دیگه رو می دزدی، انگار پولی از جیب اون برداشتی! و تعجب می کنم که چرا اینها با این دیدگاه به موضوع نگاه نمی کنند که مشتری دزدی هم نوعی دزدی است! و ضد ارزش است.
با مشتری دیگرون چه کار دارین؟ اگه شما واقعا می خواهید بازار یابی کنین، مشتری جدید برای خودتون بازاریابی کنین. درآمد خودتون رو حرام نکنین که لقمۀ حرام، آخر و عاقبت نداره و زندگی تون رو به باد فنا میده.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5. باورت میشه بدن انسان بیشتر از ۳۷ تریلیون سلول داره؟ 🔬
و جالبه بدونی باکتریهایی که در بدنته، از تعداد سلولهات هم بیشترن — یعنی در واقع تو یه “جهان زندهی متحرکی”!
@Magic_Tales
6. باورت میشه وقتی خجالت میکشی و گونههات قرمز میشن، معدهات هم همون موقع قرمز میشه؟ 😳
بدنت جریان خون رو همزمان به چند نقطه میفرسته، حتی جایی که نمیبینی
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل شتر دیدی ندیدی! سعدی و شتر گم شده
سعدی از کشوری به کشور دیگر می رفت. خسته و تشنه در بیابان راه می رفت که رد پای شتری را دید. او به امید یافتن مکانی مناسب برای استراحت، ردپای شتر را دنبال کرد.
سعدی به چمنزاری سبز رسید، اما اثری از شتری نبود ولی علف های سمت چپ علفزار خورده شده بود. سعدی فکر کرد و با خود اندیشید که شاید چشم راست این شتر کور است و علف سمت راست را نمی بیند.
او همچنان ردپای شتر را دنبال می کرد که ناگهان جای بدن شتر و کفش های زنانه رها شده ای را روی زمین دید. با خود گفت، شتر در این مکان استراحت کرده و مسافرش باید زن باشد. در راه دید که مقداری شیره انگور روی زمین ریخته و مگس ها دور او جمع شده اند. با دیدن این منظره متوجه شد که بار این شتر احتمالاً شیره انگور بوده و احتمالا یک از ظرف های شیره انگور سوراخ بوده است.
ناگاه مردی ترسان و ناراحت به سمت سعدی آمد و به او گفت: با شتر خود در این صحرا در حال سفر بودم، اما لحظه ای غفلت کردم و گم شد. شتر مرا ندیدی؟
سعدی از مرد پرسید: آیا شترت شیره انگور می برد؟ آیا چشم راست او نابینا و یک زن با او است؟
مرد خوشحال شد و گفت بله. تمام نشانه هایی که می گویید از ویژگی های شتر من است و همسرم با آن شتر است. آیا زن و شتر من با شما هستند؟
سعدی پاسخ داد: من شترت را ندیدم.
مرد که از جواب های ضد و نقیض سعدی عصبانی شده بود، با سعدی دعوا کرد و گفت اگر زن و شترم را به من برنگردانی، آنقدر تو را کتک می زنم که نمی توانی بروی.
سعدی که واقعاً شتر را ندیده بود به او گفت که نه شتر را دیده ام و نه همسرت را و فقط از علائمی که در جاده می بینم ویژگی های شتر را می فهمم. اما مرد حرف او را باور نکرد و شروع به کتک زدن او کرد.
در همین حال مرد شتر و همسرش را دید که از دور به او نزدیک می شوند. مرد از سعدی معذرت خواهی کرد.
سعدی زیر لب زمزمه کرد:
سعدیا چند خوری چوب شتر داران را
تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales