eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/8/9 آدینه پاییزیتون با طراوت امـیـدوارم امـروزتـون پراز زیـبـایی و امیـد و دلتـون سـرشــار از مهـر و شور زندگی باشه جمعه تون پرازاتفاقات قشنگ وبه یاد ماندنی @Magic_Tales
. 3. باورت میشه مغز انسان برق تولید می‌کنه؟ ⚡🧠 وقتی فکر می‌کنی، سلول‌های عصبی پالس‌های الکتریکی کوچیکی می‌فرستن — مجموعش می‌تونه یه لامپ کم‌نور رو روشن کنه! @Magic_Tales
4. باورت میشه استخوان انسان محکم‌تر از فولاده؟ 🦴💪 وزن برابرش چهار برابر فولاد قدرت تحمل داره، در حالی که سبکتر و انعطاف‌پذیرتره — طراحی بی‌نقص طبیعت! @Magic_Tales
خاطره دخالت در معامله دیگران، مشتری دزدی در کارگزاری بورس کالا وقتی ارزش ها ضد ارزش می شوند! من الان تو یه کارگزاری بورس کالا به عنوان بازاریاب (یا اصطلاح جدید همون مارکتینگ) کار می کنم. روش معمول کار تو این کارگزاری ها به این صورته که براشون مشتری پیدا کرده (بازاریابی کرده) و در قبال کارمزدی که اون مشتری به کارگزاری میده یه درصدی هم به ما میرسه و درآمد ما از همین راه می گذره. می خواستم یه خاطره ایی از کارگزاری براتون بنویسیم ولی فکر کردم بهتره اول یک خاطره از دوره جوانی خودم بنویسم که بی ربط به خاطره اصلی نیست: یادمه حدودا 18 سالم بود، رفته بودم بازار [یکی از شهرها(1)]، کفش بخرم. فروشنده کفشی رو که پسندیده بودم آورد و من در حال وارسی کفش بودم و می خواستم خرید کنم که ناگهان متوجه شدم صاحب مغاره روبرویی که یه آقای به ظاهر محترم و میانسال بود، از داخل مغازه [روبرویی] به من اشاره میکنه که برم اونجا! من با تعجب که ایشون چه موضوع مهمی میخواد به من بگه؛ چون من اصلا ایشون رو نمی شناختم؛ لذا کفشی رو که می خواستم بخرم، زمین گذاشتم و به مغازه اون آقا رفتم. ولی با کمال تعجب دیدم موضوع مهمی نیست! فقط اون آقا می خواست منو به مغازه خودش بکشونه! گفت: کفش های من بهتره از من بخر از اون نخر! خیلی ناراحت و در عین حال متعجب شدم که چرا باید یه کاسب اونقدر درک و فهم پایینی داشته باشه که مشتری رو از یک مغازه دیگه که در حال معامله است به مغازه خودش بیاره. البته من که از اون نخریدم و مجددا به همان مغازه اولی برگشتم و خرید کردم ولی این خاطره تلخ از اون موقع تو ذهنم بود که اخیرا همین بلا سر خودم اومد و میخوام اونو براتون بنویسم: من یه تعداد مشتری بازاریابی کرده ام و سالهای نسبتا طولانی است که براشون از بورس کالا خرید می کنم و شاید خود مشتریها هم خبر نداشته باشند و فقط خدا میدونه که من واقعا براشون سنگ تموم میذارم و مواقعی حتی با همکارهای خودم برای پیگیری کارهاشون درگیر شدم و جر و بحث کردم و خلاصه اینکه همیشه پیگیر کارشون بودم و به نحو احسن کارشون رو انجام دادم. اخیرا یه آقایی اومده تو یه کارگزاری دیگه و به بعضی از مشتریهایی که من براشون خرید می کنم زنگ میزنه و حرف اون کفش فروش رو میزنه: که ما بهتر می خریم و از این حرفها... در صورتی که شاید اون آقا در بهترین شرایط، مثل من براشون کار کنه ولی بالاخره با انواع ترفندها و وعده و وعیدهای مختلف (و حتی دروغ) مشتریهایی که خرید نسبتا خوبی هم دارند (و بخش مهمی از درآمد من از اونها بود) رو از من گرفته. البته من معتقدم روزی دست خداست و خدا خودش، به جای اونها، روزی رو از جای دیگه میرسونه[2] ولی تعجبم از این آدمهاست و متاسفانه تو جامعه ما و تو صنف های مختلف زیاد شده که به جای اینکه کار خودشون رو بکنند، دنبال منفی بافی برای دیگرون هستند. این خاطره رو فرستادم تا شاید این گونه افراد بخونند و دست از اعمال نادرست خود بردارند، چرا که دستور دین اسلام هم هست که در معامله دیگران دخالت نکنین. در واقع وقتی شما، مشتری یکی دیگه رو می دزدی، انگار پولی از جیب اون برداشتی! و تعجب می کنم که چرا اینها با این دیدگاه به موضوع نگاه نمی کنند که مشتری دزدی هم نوعی دزدی است! و ضد ارزش است. با مشتری دیگرون چه کار دارین؟ اگه شما واقعا می خواهید بازار یابی کنین، مشتری جدید برای خودتون بازاریابی کنین. درآمد خودتون رو حرام نکنین که لقمۀ حرام، آخر و عاقبت نداره و زندگی تون رو به باد فنا میده. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
5. باورت میشه بدن انسان بیشتر از ۳۷ تریلیون سلول داره؟ 🔬 و جالبه بدونی باکتری‌هایی که در بدنته، از تعداد سلول‌هات هم بیشترن — یعنی در واقع تو یه “جهان زنده‌ی متحرکی”! @Magic_Tales
6. باورت میشه وقتی خجالت می‌کشی و گونه‌هات قرمز می‌شن، معده‌ات هم همون موقع قرمز میشه؟ 😳 بدنت جریان خون رو هم‌زمان به چند نقطه می‌فرسته، حتی جایی که نمی‌بینی @Magic_Tales
داستان ضرب المثل شتر دیدی ندیدی! سعدی و شتر گم شده سعدی از کشوری به کشور دیگر می رفت. خسته و تشنه در بیابان راه می رفت که رد پای شتری را دید. او به امید یافتن مکانی مناسب برای استراحت، ردپای شتر را دنبال کرد. سعدی به چمنزاری سبز رسید، اما اثری از شتری نبود ولی علف های سمت چپ علفزار خورده شده بود. سعدی فکر کرد و با خود اندیشید که شاید چشم راست این شتر کور است و علف سمت راست را نمی بیند. او همچنان ردپای شتر را دنبال می کرد که ناگهان جای بدن شتر و کفش های زنانه رها شده ای را روی زمین دید. با خود گفت، شتر در این مکان استراحت کرده و مسافرش باید زن باشد. در راه دید که مقداری شیره انگور روی زمین ریخته و مگس ها دور او جمع شده اند. با دیدن این منظره متوجه شد که بار این شتر احتمالاً شیره انگور بوده و احتمالا یک از ظرف های شیره انگور سوراخ بوده است. ناگاه مردی ترسان و ناراحت به سمت سعدی آمد و به او گفت: با شتر خود در این صحرا در حال سفر بودم، اما لحظه ای غفلت کردم و گم شد. شتر مرا ندیدی؟ سعدی از مرد پرسید: آیا شترت شیره انگور می برد؟ آیا چشم راست او نابینا و یک زن با او است؟ مرد خوشحال شد و گفت بله. تمام نشانه هایی که می گویید از ویژگی های شتر من است و همسرم با آن شتر است. آیا زن و شتر من با شما هستند؟ سعدی پاسخ داد: من شترت را ندیدم. مرد که از جواب های ضد و نقیض سعدی عصبانی شده بود، با سعدی دعوا کرد و گفت اگر زن و شترم را به من برنگردانی، آنقدر تو را کتک می زنم که نمی توانی بروی. سعدی که واقعاً شتر را ندیده بود به او گفت که نه شتر را دیده ام و نه همسرت را و فقط از علائمی که در جاده می بینم ویژگی های شتر را می فهمم. اما مرد حرف او را باور نکرد و شروع به کتک زدن او کرد. در همین حال مرد شتر و همسرش را دید که از دور به او نزدیک می شوند. مرد از سعدی معذرت خواهی کرد. سعدی زیر لب زمزمه کرد: سعدیا چند خوری چوب شتر داران را تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7. باورت میشه انسان می‌تونه بدون ۷۰٪ از کبدش هم زنده بمونه؟ 🫀 کبد تنها عضویه که توانایی بازسازی کامل خودش رو داره؛ یه تیکه کوچیک ازش می‌تونه دوباره یه کبد کامل بسازه! @Magic_Tales
8. باورت میشه اثر انگشت انسان‌ها حتی بین دوقلوهای همسان هم فرق داره؟ 👆🔍 هیچ دو نفری در کل تاریخ زمین اثر انگشت مشابهی نداشتن — امضای واقعی زندگی! @Magic_Tales
9. باورت میشه مغز موقع درد، خودش درد رو حس نمی‌کنه؟ 🧠😶 هیچ گیرنده‌ی درد در مغز وجود نداره، برای همینه که جراحان مغز می‌تونن روی مغز زنده کار کنن بدون اینکه بیمار دردی حس کنه! @Magic_Tales
10. باورت میشه بدن انسان در هر ثانیه حدود ۲۵ میلیون سلول جدید می‌سازه؟ 🔄 یعنی تا وقتی اینو خوندی، چند میلیون سلول تازه توی بدنت به دنیا اومدن — تو دائماً در حال نوسازی هستی! @Magic_Tales
داستان مثل حساب به دینار بخشش به خروار: پیرزن و چوب کبریتها روزی روزگاری مرد تاجری بود که عده ای راهزن به کاروانش حمله کردند و کل دارایی و اموالش را بردند. مرد به سختی خود را به شهر بعدی رساند و چون در آن شهر هیچ آشنایی نداشت. به قهوه خانه شهر رفت و اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای مردم بازگو کرد و از آنها کمک خواست. مردی به او گفت تنها کسی که در این شهر به تو کمک خواهد کرد، پیرزن ثروتمندی است که به کارهای نیک و بخشش به فقرا معروف است. تاجر در راه مانده چاره ای نداشت جز اینکه شانس خودش را امتحان کند و به دیدن این پیرزن برود و از او کمک بگیرد تا بتواند به شهر خود برگردد. پس نشانی را گرفت و به راه افتاد. وقتی به در خانه پیرزن رسید می خواست در بزند که ناگهان صدایی از درون خانه شنید. پیرزن با آشپزِ خانه دادوبیداد می کرد، چرا وقتی کبریت نیم سوخته بوده از کبریت بعدی استفاده کردی؟ چرا دوباره با همان کبریت اجاق را روشن نکردی؟ تاجر بیچاره مردّد شد که برود داخل و خواسته ی خودش را مطرح کند یا اینکه برگردد و منصرف شود؟ که ناگهان در خانه باز شد و پیرزن می خواست بیرون برود که مرد مستأصل و درمانده را رو سکوی کنار در خانه اش دید. پیرزن پرسید: با اهل این خانه کاری داشتی؟ مرد گفت: بله درخواستی از خانم خانه داشتم. پیرزن او را به خانه اش دعوت کرد و پای صحبت های او نشست. بعد از اینکه مرد تاجر اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای او توضیح داد و گفت: پولی می خواهم تا بتوانم به شهر خود بازگردم. زن با گشاده رویی و دست و دل بازی مبلغ چشمگیری از صندوق خود خارج کرد و در مقابل مرد بیچاره قرار داد. مرد که انتظار چنین رفتاری را نداشت حیرت زده او را نگاه کرد. پیرزن که متوجه تعجب او شد دلیلش را پرسید: گفت: من با تعاریفی که از شما شنیده بودم با کلی امید و آرزو راهی خانه ی شما شدم. وقتی به پشت در خانه شما رسیدم صدای جاروجنجالی از درون خانه شنیدم که با سرآشپز سر چوب کبریت سوخته ای مجادله می کردید. حال متحیرم فردی که از یک چوب کبریت نمی گذرد، چطور از این همه پول بدون هیچ تضمینی به بازگرداندن آن می گذرد؟ پیرزن مهربان خندید و گفت: حساب به دینار، بخشش به خروار. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales