eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
9. باورت میشه مغز موقع درد، خودش درد رو حس نمی‌کنه؟ 🧠😶 هیچ گیرنده‌ی درد در مغز وجود نداره، برای همینه که جراحان مغز می‌تونن روی مغز زنده کار کنن بدون اینکه بیمار دردی حس کنه! @Magic_Tales
10. باورت میشه بدن انسان در هر ثانیه حدود ۲۵ میلیون سلول جدید می‌سازه؟ 🔄 یعنی تا وقتی اینو خوندی، چند میلیون سلول تازه توی بدنت به دنیا اومدن — تو دائماً در حال نوسازی هستی! @Magic_Tales
داستان مثل حساب به دینار بخشش به خروار: پیرزن و چوب کبریتها روزی روزگاری مرد تاجری بود که عده ای راهزن به کاروانش حمله کردند و کل دارایی و اموالش را بردند. مرد به سختی خود را به شهر بعدی رساند و چون در آن شهر هیچ آشنایی نداشت. به قهوه خانه شهر رفت و اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای مردم بازگو کرد و از آنها کمک خواست. مردی به او گفت تنها کسی که در این شهر به تو کمک خواهد کرد، پیرزن ثروتمندی است که به کارهای نیک و بخشش به فقرا معروف است. تاجر در راه مانده چاره ای نداشت جز اینکه شانس خودش را امتحان کند و به دیدن این پیرزن برود و از او کمک بگیرد تا بتواند به شهر خود برگردد. پس نشانی را گرفت و به راه افتاد. وقتی به در خانه پیرزن رسید می خواست در بزند که ناگهان صدایی از درون خانه شنید. پیرزن با آشپزِ خانه دادوبیداد می کرد، چرا وقتی کبریت نیم سوخته بوده از کبریت بعدی استفاده کردی؟ چرا دوباره با همان کبریت اجاق را روشن نکردی؟ تاجر بیچاره مردّد شد که برود داخل و خواسته ی خودش را مطرح کند یا اینکه برگردد و منصرف شود؟ که ناگهان در خانه باز شد و پیرزن می خواست بیرون برود که مرد مستأصل و درمانده را رو سکوی کنار در خانه اش دید. پیرزن پرسید: با اهل این خانه کاری داشتی؟ مرد گفت: بله درخواستی از خانم خانه داشتم. پیرزن او را به خانه اش دعوت کرد و پای صحبت های او نشست. بعد از اینکه مرد تاجر اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای او توضیح داد و گفت: پولی می خواهم تا بتوانم به شهر خود بازگردم. زن با گشاده رویی و دست و دل بازی مبلغ چشمگیری از صندوق خود خارج کرد و در مقابل مرد بیچاره قرار داد. مرد که انتظار چنین رفتاری را نداشت حیرت زده او را نگاه کرد. پیرزن که متوجه تعجب او شد دلیلش را پرسید: گفت: من با تعاریفی که از شما شنیده بودم با کلی امید و آرزو راهی خانه ی شما شدم. وقتی به پشت در خانه شما رسیدم صدای جاروجنجالی از درون خانه شنیدم که با سرآشپز سر چوب کبریت سوخته ای مجادله می کردید. حال متحیرم فردی که از یک چوب کبریت نمی گذرد، چطور از این همه پول بدون هیچ تضمینی به بازگرداندن آن می گذرد؟ پیرزن مهربان خندید و گفت: حساب به دینار، بخشش به خروار. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه وقتی کسی رو نگاه می‌کنی و اونم ناگهانی بهت نگاه می‌کنه، یعنی مغزتون به‌طور ناخودآگاه حضور همدیگه رو حس کرده؟ 👀 ذهن انسان راداریه که همیشه داره محیط رو اسکن می‌کنه، حتی وقتی به چیزی فکر نمی‌کنی! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه بیشتر تصمیم‌هایی که می‌گیری بدون اینکه بفهمی، قبلاً توسط ناخودآگاهت انتخاب شده‌ان؟ 🧠🤯 مغز فقط چند صدم ثانیه بعد بهت اجازه میده فکر کنی انتخاب با خودت بوده! @Magic_Tales
داستان حضرت سلیمان و پرنده‌ای که نابینا شد گویند در روزگار حضرت سلیمان(ع) پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت برکه ای پرواز کرد، اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آن قدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکۀ آب متفرق شدند. همین که قصد فرود به سوی برکه را کرد، این بار مردی را با محاسن و ریش بلند و آراسته دید که برای نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود. پرنده با خود اندیشید که این مردی باوقار و نیکوست و از سوی او هرگز آزاری به من نخواهد رسید. پس با خیال آسوده و راحت نزدیک برکه شد. ولی آن مرد، ناگاه سنگی به سویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و کور و نابینا شد! پرنده شکایت نزد حضرت سلیمان نبی(ع) برد. حضرت سلیمان(ع)؛ پیامبر خدا، آن مرد را احضار کرد و پس از شنیدن سخنان هر دو طرف، مرد ضارب را محاکمه و به قصاص محکوم نمود و حکم و دستور به کور کردن چشم آن مرد داد. اما در کمال تعجب، آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت: چشمِ این مرد، هیچ آزاری به من نرساند! بلکه ریش او بود که مرا فریب داد! و گمان بردم که از سوی او ایمن و آسوده هستم. پس به عدالت نزدیکتر است اگر محاسن او را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند! واقعیت این است که در تاریخ اسلام، بیشتر ضربات از طرف افرادی وارد شده است که ظاهری مقدس داشته اند. خوارج نهروان از نمونه بارز این مقدسین هستند که حضرت علی(ع) را به شهادت رساندند. خوارج برجسته ترین قاریان و حافظان قرآن محسوب می شدند. بر پیشانی آنان نشانه عبادات شبانه و سجده های طولانی هویدا بود. در واقع این داستان بیانگر این موضوع است که هرگز نباید فریب ظاهر افراد را خورد و نوع رفتار و عملکرد واقعی افراد باید ملاک عمل قرار گیرد. اگر ناچار به قضاوت هستیم؛ آنچه که در قضاوت انسانها باید مورد توجه قرار گیرد، داشتن یا نداشتن محاسن نیست بلکه نوع رفتار انسانی افراد باید مورد ارزیابی قرار گیرد، وگرنه چشم ظاهربین ما به همان سرنوشتی دچار خواهد شد که چشم آن پرنده، دچار شد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
مجازات شغال ها به سبک آقا محمدخان قاجار شبی آقا محمدخان قاجار از زوزه شغالان نتوانست بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فرا خواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد. هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما او هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد. دستور داد تمامی شغالانی را که در آن حوالی یافت می شدند، را بیابند و زنده به حضورش آورند! وقتی شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد. نتیجه این شد که حیوانات و طعمه ها از صدای زنگوله شغالان می گریختند و بنابراین هیچ یک نتوانستند طعمه ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی از گرسنگی مُردند. ایران در دوره سلطنت قاجار نویسنده: علی اصغر شمیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1404/8/10 روزتون پر از عشق و محبت پر از موفقيت وسرافرازی پر از صلح وسازش پر از دوستی ومهربانی پر از دلخوشى و پر از خـبرهای خوب روزتون بی‌نظیر دلتون گرم به عشق به خدا @Magic_Tales❤️
3️⃣ باورت میشه وقتی اسم خودتو می‌شنوی، مغزت بلافاصله حالت “هشدار و توجه فوری” فعال می‌کنه؟ 🔔 اسم تو مهم‌ترین کلمه‌ی زندگیته، حتی توی خواب هم به اون حساس می‌مونی! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه بدن انسان میتونه حس “نگاه شدن از پشت سر” رو واقعاً بفهمه؟ 👁️ مغز، تغییرات ریزی در محیط ثبت می‌کنه که خودت حتی متوجهش نمیشی — یه جور ششم حسی واقعی @Magic_Tales
داستان دو شیر: اشتباهی آبدارچی را خوردم لطیفه و طنز جالبی در میان مردم برزیل رواج دارد که بیانگر عملکرد دولت هاست: دو شیر از باغ وحشی می گریزند و هر کدام راهی را در پیش می گیرند. یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می برد، اما به محض آن که بر اثر گرسنگی رهگذری را می خورد به دام می افتد. شیر دوم موفق می شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می افتد و به باغ وحش بازگردانده می شود حسابی چاق و چله شده است. شیر نخست که در آتش کنجکاوی می سوزد از او می پرسد: کجا پنهان شده بودی که در این مدت گیر نیفتادی؟ شیر دوم پاسخ می دهد: توی یکی از ادارات دولتی بودم و هر سه روز، یکی از کارمندان اداره را می خوردم و کسی هم متوجه نمی شد! - پس چطور شد که گیر افتادی؟! شیر دوم پاسخ می دهد: اشتباهاً آبدارچی را خوردم و چون تنها کسی بود که آنجا کاری انجام می داد، غیبتش احساس شد و من لو رفتم. منبع کتاب توسعه یا چپاول: نقش دولت در تحول صنعتی مؤلف: پیتر اونز «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales