1️⃣ باورت میشه وقتی کسی رو نگاه میکنی و اونم ناگهانی بهت نگاه میکنه، یعنی مغزتون بهطور ناخودآگاه حضور همدیگه رو حس کرده؟ 👀
ذهن انسان راداریه که همیشه داره محیط رو اسکن میکنه، حتی وقتی به چیزی فکر نمیکنی!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه بیشتر تصمیمهایی که میگیری بدون اینکه بفهمی، قبلاً توسط ناخودآگاهت انتخاب شدهان؟ 🧠🤯
مغز فقط چند صدم ثانیه بعد بهت اجازه میده فکر کنی انتخاب با خودت بوده!
@Magic_Tales
داستان حضرت سلیمان و پرندهای که نابینا شد
گویند در روزگار حضرت سلیمان(ع) پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت برکه ای پرواز کرد، اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آن قدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکۀ آب متفرق شدند. همین که قصد فرود به سوی برکه را کرد، این بار مردی را با محاسن و ریش بلند و آراسته دید که برای نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود. پرنده با خود اندیشید که این مردی باوقار و نیکوست و از سوی او هرگز آزاری به من نخواهد رسید. پس با خیال آسوده و راحت نزدیک برکه شد. ولی آن مرد، ناگاه سنگی به سویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و کور و نابینا شد!
پرنده شکایت نزد حضرت سلیمان نبی(ع) برد. حضرت سلیمان(ع)؛ پیامبر خدا، آن مرد را احضار کرد و پس از شنیدن سخنان هر دو طرف، مرد ضارب را محاکمه و به قصاص محکوم نمود و حکم و دستور به کور کردن چشم آن مرد داد.
اما در کمال تعجب، آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت: چشمِ این مرد، هیچ آزاری به من نرساند! بلکه ریش او بود که مرا فریب داد! و گمان بردم که از سوی او ایمن و آسوده هستم. پس به عدالت نزدیکتر است اگر محاسن او را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند!
واقعیت این است که در تاریخ اسلام، بیشتر ضربات از طرف افرادی وارد شده است که ظاهری مقدس داشته اند. خوارج نهروان از نمونه بارز این مقدسین هستند که حضرت علی(ع) را به شهادت رساندند. خوارج برجسته ترین قاریان و حافظان قرآن محسوب می شدند. بر پیشانی آنان نشانه عبادات شبانه و سجده های طولانی هویدا بود.
در واقع این داستان بیانگر این موضوع است که هرگز نباید فریب ظاهر افراد را خورد و نوع رفتار و عملکرد واقعی افراد باید ملاک عمل قرار گیرد. اگر ناچار به قضاوت هستیم؛ آنچه که در قضاوت انسانها باید مورد توجه قرار گیرد، داشتن یا نداشتن محاسن نیست بلکه نوع رفتار انسانی افراد باید مورد ارزیابی قرار گیرد، وگرنه چشم ظاهربین ما به همان سرنوشتی دچار خواهد شد که چشم آن پرنده، دچار شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
مجازات شغال ها به سبک آقا محمدخان قاجار
شبی آقا محمدخان قاجار از زوزه شغالان نتوانست بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فرا خواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.
هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما او هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد. دستور داد تمامی شغالانی را که در آن حوالی یافت می شدند، را بیابند و زنده به حضورش آورند!
وقتی شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد.
نتیجه این شد که حیوانات و طعمه ها از صدای زنگوله شغالان می گریختند و بنابراین هیچ یک نتوانستند طعمه ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی از گرسنگی مُردند.
ایران در دوره سلطنت قاجار
نویسنده: علی اصغر شمیم
1404/8/10
روزتون پر از عشق و محبت
پر از موفقيت وسرافرازی
پر از صلح وسازش
پر از دوستی ومهربانی
پر از دلخوشى
و پر از خـبرهای خوب
روزتون بینظیر
دلتون گرم به عشق به خدا
@Magic_Tales❤️
3️⃣ باورت میشه وقتی اسم خودتو میشنوی، مغزت بلافاصله حالت “هشدار و توجه فوری” فعال میکنه؟ 🔔
اسم تو مهمترین کلمهی زندگیته، حتی توی خواب هم به اون حساس میمونی!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه بدن انسان میتونه حس “نگاه شدن از پشت سر” رو واقعاً بفهمه؟ 👁️
مغز، تغییرات ریزی در محیط ثبت میکنه که خودت حتی متوجهش نمیشی — یه جور ششم حسی واقعی
@Magic_Tales
داستان دو شیر: اشتباهی آبدارچی را خوردم
لطیفه و طنز جالبی در میان مردم برزیل رواج دارد که بیانگر عملکرد دولت هاست:
دو شیر از باغ وحشی می گریزند و هر کدام راهی را در پیش می گیرند. یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می برد، اما به محض آن که بر اثر گرسنگی رهگذری را می خورد به دام می افتد. شیر دوم موفق می شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می افتد و به باغ وحش بازگردانده می شود حسابی چاق و چله شده است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی می سوزد از او می پرسد: کجا پنهان شده بودی که در این مدت گیر نیفتادی؟
شیر دوم پاسخ می دهد: توی یکی از ادارات دولتی بودم و هر سه روز، یکی از کارمندان اداره را می خوردم و کسی هم متوجه نمی شد!
- پس چطور شد که گیر افتادی؟!
شیر دوم پاسخ می دهد: اشتباهاً آبدارچی را خوردم و چون تنها کسی بود که آنجا کاری انجام می داد، غیبتش احساس شد و من لو رفتم.
منبع کتاب توسعه یا چپاول: نقش دولت در تحول صنعتی
مؤلف: پیتر اونز
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه مغز وقتی چیزی رو فراموش میکنی، در واقع “محیط ذهن” رو تمیز میکنه؟ 🧹
پاکسازی حافظه برای جلوگیری از شلوغی اطلاعاته — فراموشی همیشه بد نیست!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه ذهن انسان درد خاطره رو واقعیتر از درد جسمی حس میکنه؟ 💔
برای همین یه حرف بد میتونه بیشتر از یه ضربه آزاردهنده باشه!
@Magic_Tales
داستان ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ(2) - صاحب کارخانه
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ می گذشتم، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می گرﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ.
ماجرا ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ. ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فرﻭﺧﺘﻢ ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ اینجا ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭد!
اگر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales