eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.8هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1404/8/10 روزتون پر از عشق و محبت پر از موفقيت وسرافرازی پر از صلح وسازش پر از دوستی ومهربانی پر از دلخوشى و پر از خـبرهای خوب روزتون بی‌نظیر دلتون گرم به عشق به خدا @Magic_Tales❤️
3️⃣ باورت میشه وقتی اسم خودتو می‌شنوی، مغزت بلافاصله حالت “هشدار و توجه فوری” فعال می‌کنه؟ 🔔 اسم تو مهم‌ترین کلمه‌ی زندگیته، حتی توی خواب هم به اون حساس می‌مونی! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه بدن انسان میتونه حس “نگاه شدن از پشت سر” رو واقعاً بفهمه؟ 👁️ مغز، تغییرات ریزی در محیط ثبت می‌کنه که خودت حتی متوجهش نمیشی — یه جور ششم حسی واقعی @Magic_Tales
داستان دو شیر: اشتباهی آبدارچی را خوردم لطیفه و طنز جالبی در میان مردم برزیل رواج دارد که بیانگر عملکرد دولت هاست: دو شیر از باغ وحشی می گریزند و هر کدام راهی را در پیش می گیرند. یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می برد، اما به محض آن که بر اثر گرسنگی رهگذری را می خورد به دام می افتد. شیر دوم موفق می شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می افتد و به باغ وحش بازگردانده می شود حسابی چاق و چله شده است. شیر نخست که در آتش کنجکاوی می سوزد از او می پرسد: کجا پنهان شده بودی که در این مدت گیر نیفتادی؟ شیر دوم پاسخ می دهد: توی یکی از ادارات دولتی بودم و هر سه روز، یکی از کارمندان اداره را می خوردم و کسی هم متوجه نمی شد! - پس چطور شد که گیر افتادی؟! شیر دوم پاسخ می دهد: اشتباهاً آبدارچی را خوردم و چون تنها کسی بود که آنجا کاری انجام می داد، غیبتش احساس شد و من لو رفتم. منبع کتاب توسعه یا چپاول: نقش دولت در تحول صنعتی مؤلف: پیتر اونز «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه مغز وقتی چیزی رو فراموش می‌کنی، در واقع “محیط ذهن” رو تمیز می‌کنه؟ 🧹 پاکسازی حافظه برای جلوگیری از شلوغی اطلاعاته — فراموشی همیشه بد نیست! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه ذهن انسان درد خاطره رو واقعی‌تر از درد جسمی حس می‌کنه؟ 💔 برای همین یه حرف بد می‌تونه بیشتر از یه ضربه آزاردهنده باشه! @Magic_Tales
داستان ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ(2) - صاحب کارخانه ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ می گذشتم، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می گرﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ. ماجرا ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ. ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فرﻭﺧﺘﻢ ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ اینجا ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭد! اگر به دولت برسی مست نگردی مردی گر به ذلت برسی پست نگردی مردی اهل عالم همه بازیچه دست هوسند گر تو بازیچه این دست نگردی مردی «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه اگر لبخند بزنی، حتی بدون دلیل، مغز فکر می‌کنه واقعاً خوشحالی؟ 🙂 بدنت به احساسات فرمان میده، اما احساسات هم به بدنت فرمان میدن — یه چرخه‌ی دوطرفه! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه وقتی کسی که دوستش داری بهت نگاه می‌کنه، مردمک چشم‌هات ناخودآگاه بزرگ میشه؟ 💞 مغز با این کار داره نشون میده جذبش شدی — حتی اگه خودت ندونی! @Magic_Tales
داستان این نیز بگذرد(3) - حمامی بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید: فردا به فلان حمام در فلان جا برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد. ولی فردای شب سوم که باز خواب دید به آن حمام مراجعه کرد. دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دوری برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد. یک سال گذشت. برای بار دیگر همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری. حمامی گفت: این نیز بگذرد. دو سال بعد هم خواب دید، این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید! وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست، در بازار تیمچه ای (پاساژ) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای. حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟! چندی که گذشت این بار بزرگ مرد داستان ما، خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است. مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم. پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟! ولی مرد داستان ما در سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد، گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد؛ مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد! هم موسم بهار طرب خیز بگذرد هم فصل ناملایم پاییز بگذرد گر ناملایمی به تو کرد از قضا خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه مغز غم و خاطرات بد رو بیشتر از شادی ذخیره می‌کنه؟ 😔📌 چون برای حفظ بقا، باید خطرات رو دقیق‌تر به یاد بسپره — یه مکانیزم قدیمی از دوران غارنشینی! @Magic_Tales