3️⃣ باورت میشه در مصر باستان، بعضی فراعنه خودشون رو زنده دفن میکردن؟ 🏺😳
با این کار، باور داشتن که از دنیا به دنیای بعدی مستقیم منتقل میشن — عملی که باعث مرگ خودشون هم شد!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه توی جنگ جهانی دوم، سربازها از “پودر خوابآور” برای غافلگیری دشمن استفاده میکردن؟ 💣😴
داروهای عجیب و خطرناک که حتی بعضی سربازها بعدش حافظهشون رو از دست میدادن!
@Magic_Tales
حکایت مرد گنهکار و نماز خواندن زاهدی بر جنازه وی
حکایت کرده اند در اطراف بصره مردی فوت کرد و چون بسیار آلوده به معصیت بود کسی برای حمل و تشییع جنازه او حاضر نشد. زنش چند نفر را به عنوان مزدور اجیر کرد و جنازه او را تا محل نماز بردند ولی کسی بر او نماز نخواند. بدن او را برای دفن به خارج از شهر بردند.
در آن نواحی زاهدی بود بسیار مشهور که همه به صدق و صفا و پاکدلی او اعتقاد داشتند. زاهد را دیدند که منتظر است و همین که جنازه را بر زمین گذاشتند زاهد پیش آمد و گفت آماده نماز شوید و خودش نماز خواند.
از زاهد پرسیدند که چگونه شما اطلاع از آمدن این جنازه پیدا کردید.
گفت: در خواب دیدم به من گفتند برو در فلان محل بایست جنازه ای می آورند که فقط یک زن همراه اوست بر او نماز بخوان که آمرزیده شده.
زاهد از زن پرسید شوهر تو چه عملی می کرد که سبب آمرزش او شد.
زن گفت: شبانه روز او به آلودگی و شرب خمر می گذشت.
پرسید: آیا عمل خوبی هم داشت؟
زن جواب داد آری سه کار خوب نیز انجام می داد:
هر وقت شب که از مستی به خود می آمد گریه می کرد و می گفت: خدایا کدام گوشه جهنم مرا جای خواهی داد؟
صبح که می شد لباس خود را تجدید می نمود و غسل می کرد و وضو می گرفت نماز می خواند.
هیچگاه خانه او خالی از دو یا سه یتیم نبود آن قدر که به یتیمان مهربانی و شفقت می کرد به اطفال خود نمی کرد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه ناپلئون یه بار از دست یک موش ترسید و فرار کرد؟ 🐀🏃♂️
با وجود جنگاور بودنش، این لحظهی ترسناک ثبت شد و حتی تاریخنگارها هم باورش کردن!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه در یونان باستان، بازی المپیک شامل مسابقهی موسیقی و شعر هم بود؟ 🎶🏛️
نه فقط ورزش، بلکه هنر و خلاقیت هم مسابقه داشت — یه المپیک واقعی برای ذهن و جسم!
@Magic_Tales
شیوانا: براى زندگى کردن زنده اى
زن سالمندی شوهرش را از دست داده بود. غم فوت شوهر و تغییر رفتار اطرافیان نسبت به زن باعث شده بود که او هم کم کم نسبت به زندگی میل و رغبتش را از دست بدهد و چشم به راه مرگ بماند. اما با وجودی که لب به غذا نمی زد و دائم در حال بیماری و آه و ناله بود اما فرشته مرگ به سراغش نمی آمد و او نفس می کشید. سرانجام طاقت زن طاق شد و از فرزندانش خواست تا او را نزد شیوانا ببرند و از او کمک بخواهد.
شیوانا با تعجب به سروصورت زن خیره شد و از همراهانش پرسید: آیا او در زمان حیات شوهرش هم اینقدر ژولیده و به هم ریخته بود؟
دختر زن گفت: اصلا مادرم دائم به خودش می رسید و لباس های تمیز و نو می پوشید و موهایش را رنگ می کرد و سعی می کرد خودش را نسبت به سن و سالش جوانتر بنماید. اما بعد از فوت پدر او دیگر به سر و وضع خود نرسید و خودش را به این روز انداخته است.
شیوانا به زن نگاهی انداخت و به او گفت: برای مردن شتاب مکن. اگر زنده ای برای این نیست که بمیری بلکه برای این است که زندگی کنی. مرده ها هم می میرند تا زندگی نکنند. برخیز و با کمک دخترانت سر و وضع خودت را اصلاح کن. لباس های خوب بپوش و زندگی را از سر بگیر. وقت مردن ات که فرا برسد آن موقع دست از زندگی بکش. برخیز و برو.
هفته بعد آن زن سالمند به همراهی فرزندانش دوباره نزد شیوانا آمدند . شیوانا این بار در چهره زن رنگ حیات و زندگی یافت و متوجه شد که بسیار سالم تر و سرحال تر از قبل است. همچنین لباس های زن تمیز و سر و صورت و ظاهرش هم رو به راه تر از قبل بود.
شیوانا از زن پرسید: اکنون زندگی را چگونه می بینی؟
زن سالمند لبخندی زد و گفت: تازه متوجه می شوم که زنده هستم تا زندگی کنم و مرده ها می میرند تا زندگی نکنند. بنابراین تا زنده هستم باید مثل زنده ها رفتار کنم. به همین سادگی
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه بعضی کاوشهای باستانشناسی نشان داده تمدنهای باستانی میتونستن فلزات رو بدون ابزار مدرن ذوب کنن؟ 🔥⚒️
مثل تمدنهای آمریکای جنوبی که فلزات عجیب و دقیق درست میکردن، چیزی که هنوز دانشمندا حیرت زدهشدن!
@Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه یکی از اسرار مومیاییهای مصر، رنگ طلایی ناخودآگاهه که هنوز تجزیه نشده؟ 🏺✨
باستانشناسا هنوز دقیق نمیدونن اون رنگ طلایی چطوری هزاران سال بدون تغییر موند!
@Magic_Tales
🌟"حکایت شراب وانگور"🍇
مسلمانی رفت خانه مسیحی،..
برایش انگور آورد و خورد، برایش شراب آوردن گفت حرام است من نمیخورم..
مسیحی گفت:عجبا، شما مسلمانان انگور میخورین اما میگویید شراب حرام است، درحالی این از آن بدست آمده.
مسلمان گفت: ببین این زن شماست و این هم دختر شماست درسته؟
گفت بله! گفت:ببین خدا این را به شما حلال کرده و آن را حرام، در حالی که آن از این به دست آمده است..
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه در تاریخ، بعضی پادشاهان برای اینکه مردمشون رو شاد کنن، عید مخصوص “لبخند اجباری” گذاشته بودن؟ 😁👑
هرکسی در این روز باید لبخند میزد، حتی اگر دلش نمیخواست — نقض حق آزادی؟ شاید!
@Magic_Tales
🔟 باورت میشه یک کتاب قدیمی هست که پیشبینی سقوط امپراتوریهای بزرگ رو کرده؟ 📖😲
مطالعات جدید ثابت کردن بعضی پیشبینیها دقیق بودن — اما کسی هنوز نمیدونه نویسنده کی بود و چطور این اطلاعات رو داشت!
@Magic_Tales
شیوانا ، آتش گرفتن خانه معشوق و معنی عشق دوم
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند.
شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟
جوان لبخندی زد و گفت: من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است.
شیوانا پوزخندی زد و گفت: عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من، برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آن ها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند. برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت: نام این شاگرد جدید معنای دوم عشق است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales