3️⃣ باورت میشه در سوئیس فقط یک خوک داشتن غیرقانونیه؟ 🐖
خوکها حیوانات اجتماعیان و تنها بودنشون رو ظلم میدونن — جریمه داره!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه در ایتالیا دستگاه فروش پیتزا وجود داره؟ 🍕🤖
سکه میندازی، چند دقیقه بعد پیتزای داغ تحویل میگیری!
@Magic_Tales
داستان زندگی مثال عمر انسان (خراب بودن آسانسور و طبقه 75)
سه جوان بودند که به کشوری مسافرت کردند و هیچ خانه ای نیافتند مگر یک آپارتمان، آن هم در طبقه ۷۵ ام. آن ها در این طبقه اقامت کردند. مسئول پذیرش به ایشان گفت: سیستم ما، مثل سیستم شما نیست؛ به آسانسورها برنامه ای داده شده تا در ساعت ۱۰ شب بسته شوند. اگر هم قفل شوند هیچ نیرویی نمی تواند آن ها را باز کند. فهمیدید؟!
گفتند: بله! فهمیدیم.
روز اول برای گردش به بیرون رفتند و قبل از ساعت ۱۰ در خانه خود بودند. روز دوم تا ساعت ده و پنج دقیقه دیر کردند. آن ها با حداکثر سرعت خود آمدند اما ای وای که !! آسانسور ها قفل شده اند!
آنها التماس نمودند، حتی نزدیک بود گریه کنند! اما فایده ای نداشت. پس تصمیم گرفتند از پله ها بالا بروند!
یکی از آن ها گفت: من پیشنهاد می کنم هر کدام از ما لطیفه و داستانی بگوید. داستانی که ۲۵ طبقه طول بکشد، همین طور تا نفر سوم، تا این که به آپارتمانمان برسیم.
گفتند: توکل کن بر خدا و تو شروع کن.
گفت: من لطیفه هایی برای شما می گویم که شکمتان را از شدت خنده، پاره پاره کند!
گفتند: خیلی خوب...
و واقعا همین طور هم شد. او برایشان گفت و گفت تا این که مانند دیوانه ها شده بودند و ساختمان از خنده هایشان به لرزه در آمده بود.
سپس نوبت دومی رسید.
او گفت: من داستان هایی برایتان دارم ولی کمی جدی است.
آن ها قبول کردند.
پس ۲۵ طبقه ی دیگر، با این داستان ها همراه شدند.
اما سومی گفت: من داستانی به جز داستان های مشقت و همّ و غم نمی دانم. در ضمن به اندازه کافی داستان طنز شنیده اید.
گفتند: بگو ما بسیار مشتاقیم که بخوانیم.
پس شروع کرد داستان هایی برایشان گفت که پر از مشقت ها بود؛ داستان هایی که زندگی پادشاهان را هم سیاه می کرد. وقتی به در آپاتمان رسیدند بسیار خسته بودند.
او (سومی) رو کرد به آن ها و گفت: و اما قصه آخری؛ که بدترین قصه مشقت بارِ زندگیِ من به حساب می آید؛ این است که ما کلید اتا قمان را نزد مسئول پذیرش در طبقه هم کف فراموش کرده ایم...
و اما داستان واقعی:
جوان در ۲۵ سال اول زندگی اش، به بازی ها و سرگرمی ها مشغول می شود و حماقت هایی را در این بین انجام می دهد. او این زندگی را با عبادت و خشوع و عقل و درایت پر نمی کند.
سپس در ۲۵ سال دوم زندگیش، جدیت شروع می شود: او ازدواج می کند و برای فرزندانش روزی می آورد. او در زندگی غوطه ور می شود. تا به سن ۵۰ سالگی می رسد.
پس در ۲۵ سال آخر زندگی اش، مشقت شروع می شود. اموال برای مداوا مصرف می گردد. همّ و غم فرزندان شروع می شود، تا این که مرگ فرا می رسد.
به یاد داشته باش که کلید بهشت را در ۲۵ سال اول زندگی اش فراموش کرده بود. اکنون نیز در حالی که بی چیز است نزد خداوند آمده. او از خداوند می خواهد که او را بازگرداند: رب ارجعون
و حسرت می خورد: لو أن الله هدانی لکنت من المتقین (اگر خداوند راهنمائیم می کرد از زمره پرهیزگاران می شدم)
و فریاد می زند: لو أن لی کرة... (کاشکی بازگشتی به دنیا برایم میسّر می بود)
پس به او پاسخ داده می شود که: بَلَى قَدْ جَاءتْکَ آیَاتِی فَکَذَّبْتَ بهَا وَاسْتَکْبَرْتَ وَکُنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ (آری - ای پشیمان- آیه های من - که در بر گیرنده تعالیم من بود، توسط پیام آورانم - به تو رسید ولی آن ها را تکذیب کردی و تکبر نمودی و از زمره کافران گشتی. - مقصّر اصلی خودت هستی و خود کرده را تدبیر نیست)
اللهم اعنا علی ذکرک و شکرک و حسن عبادک (بار الها، ما را برای یاد کردنت، برای شکر نمودنت و برای خوب عبادت کردنت یاری نما)
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه در ایسلند بیشتر مردم به الفها باور دارن؟ 🧝♂️🏔
به خاطر همین، قبل ساخت جاده باید مطمئن شن خونهی الفها آسیب نمیبینه!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه در دانمارک اگه از بچهدار شدن خوشحال باشی، دولت بهت جایزه میده؟ 👶🎁
کمبود جمعیت دارن و برای افزایش تولد هر کاری میکنن!
@Magic_Tales
داستانی از دوره امیرکبیر: گرگ و میش از یک جوی آب می خورند
در ایام صدارت میرزاتقی خان امیرکبیر روزی احتشام الدوله (خانلر میرزا) عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور میرزا تقی خان رسید. امیر از احتشام الدوله پرسید: خانلر میرزا وضع بروجرد چطور است؟
حاکم لرستان جواب داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب می خورند!
امیر برآشفت و گفت: من می خواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر امن و امان باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد. تو می گویی گرگ و میش از یک جوی آب می خورند؟
خانلر میرزا که در قبال این منطق امیرکبیر جوابی نداشت بدهد سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه در سنگاپور آدامس جویدن ممنوعه؟ 🚫🍬
آدامس فقط برای درمان و با نسخه پزشک!
@Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه در نروژ یکی از زندانها مثل هتل ۵ ستارهست؟ 🏨🔒
زندانیها اتاق خصوصی، تلویزیون و کلاس موسیقی دارن — میگن هدف اصلاحه نه شکنجه!
@Magic_Tales
کارگری که چرخ کارخانه ها بدون او نمی چرخد
هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی که دو نفر با هم گپ می زنند، گوش بایستم، ولی یک شب که دیر وقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و کوچک ترین پسرم را شنیدم. پسرم کف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می کرد.
من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف های آنها گوش دادم. ظاهراً چند تا از بچه ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند که آنها از مدیران اجرایی بزرگ هستند و بعد از پسرم باب، پرسیده بودند که پدرت چه کاره است؟
باب درحالی که سعی کرده بود نگاهش به نگاه آنها نیفتد، زیر لب گفته بود: پدرم فقط یک کارگر معمولی است.
همسر خوب من منتظر مانده بود تا آنها بروند و بعد درحالی که گونه خیس پسرش را می بوسید، گفت: پسرم، حرفی هست که باید به تو بزنم. تو گفتی که پدرت یک کارگر معمولی است و درست هم گفتی، ولی شک دارم که واقعاً بدانی کارگر معمولی چه جور کسی است، برای همین برایت توضیح می دهم.
در همه صنایع سنگینی که هر روز در این کشور به راه می افتند. در همه مغازه ها، در کامیون هایی که بارهای ما را این طرف و آن طرف می برند. هر جا که می بینی خانه ای ساخته می شود. هر جا که خطوط برق را می بینی و خانه های روشن و گرم، یادت نرود که کارگرها و متخصصین معمولی این کارهای بزرگ را انجام می دهند!
درست است که مدیران، میزهای قشنگ دارند و در تمام طول روز، پاکیزه هستند، این درست است که آنها پروژه های عظیم را طراحی می کنند، ولی برای آن که رویاهای آنها جامه حقیقت به خود بپوشند، پسرم فراموش نکن که باید کارگرهای معمولی و متخصصین معمولی دست به کار شوند.
اگر همه روسا، کارشان را ترک کنند و برای یک سال برنگردند، چرخ های کارخانه ها همچنان می گردد، اما اگر کسانی مثل پدر تو سر کارش نروند، کارخانه ها از کار می افتند. این قدرت زحمتکشان است. کارگرهای معمولی هستند که کارهای بزرگ را انجام می دهند.
من بغضی را که در گلو داشتم، فرو بردم، سرفه ای کردم و وارد اتاق شدم. چشم های پسر من از شادی برق می زدند. او با دیدن من از جا پرید و بغلم کرد و گفت: پدر! به این که پسر تو هستم، افتخار می کنم، چون تو یکی از آن آدم های مخصوصی هستی که کارهای بزرگ را انجام می دهند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
هدایت شده از هواداران پرسپولیس 🔥
اینم کارت به کارت برنده هفته اول یک میلیون تومان😃
کانال پرسپولیس👇
https://eitaa.com/joinchat/3516596478Cfbd8501924
حکایات مجیک🤌
اینم کارت به کارت برنده هفته اول یک میلیون تومان😃 کانال پرسپولیس👇 https://eitaa.com/joinchat/35165
هر هفته مسابقه و جایزه جانمونی😃
داستان اختراع شطرنج و پاداش مخترع آن
به باور برخی مورخان شطرنج اختراع ایرانیان است و عده ای هم آن را اختراع هندیان دانسته اند. برخی معتقدند که شطرنج (چترنگ) در اصل اختراع ایرانی بوده و سپس از ایران به هند برده شده و بعدا از ایران به جهان عرب و اسلام نیز گسترش پیدا کرده و سرانجام از آنجا به اروپا رفته است و در اواخر قرون وسطی در اروپا شطرنج به شیوه امروزی درآمده است.
در شاهنامه آمده که وقتی طلحند پسر نای هندی در جنگ با گو پسر عمو و برادر امی بر سر پادشاهی کشته شد، مادرش از غم او افسرده گشت. گروهی از دانشمندان برای سرگرم کردن مادر و نیز نشان دادن وضعیت جنگی که پسرش در آن کشته شد، شطرنج را اختراع کردند. مسعودی تاریخ نگار (مورخ) مسلمان قرن چهارم در مروج الذهب ابداع شطرنج را به بلهیت مردی از تبار برهمنان نسبت داده است.
در افسانه ها آمده است که پادشاه (راجه) هند که به سختی تحت تأثیر اختراع بازی شطرنج قرار گرفته بود با غرور به مخترع آن اعلام کرد که هر پاداشی بخواهد به او خواهد داد و مخترع شطرنج تقاضایی کرد که به ظاهرخیلی ناچیز به نظر می رسید: او تعدادی دانه های گندم درخواست کرد به نحوی که در خانه اول یک دانه گندم و در خانه دوم دو دانه گندم و در خانه سوم چهار دانه ... تا خانه شصت و چهارم. به طوری که به ترتیب هر خانه که جلو می رویم دو برابر خانه قبلی دانه گندم بگذارد.
پادشاه هند که خود را خیلی ثروتمند می دانست، نتوانست از عهده این درخواست برآید. در واقع مخترع شطرنج با این درخواست، درسی دیگر به پادشاه هند داد که این راجه ثروتمند شرقی با همه تصورات بی پایان خود نمی تواند این مقدار گندم را تهیه کند، که پس از حساب و شمارش معلوم می شود که تعداد گندمهای درخواستی:
18446764073709551615 عدد دانه گندم است که اگر تمامِ آن سرزمین را هم گندم بکارند، کفایت این مقدار را نخواهد کرد!
محاسبه تعداد دانه های گندم به مسئله شطرنج معروف است و ابوریحان بیرونی در کتاب خود به نام آثارالباقیه این مسئله را حل کرده است و با استدلال دقیق مقدار آن را به دست آورده است. این مسئله در واقع محاسبه یک تصاعد هندسی است که جمله اول آن یک و تعداد جمله ها 64 می باشد. چون صفحه شطرنج 64 خانه دارد. با محاسبه معلوم شد که باید به تعداد 2 به توان 64 منهای یک دانه گندم آماده شود.
در یک متر مکعب به تقریب 15 میلیون دانه گندم جا می گیرد. بنابراین مقدار گندمی که مخترع شطرنج خواسته، تقریبا به 1200 کیلومتر مکعب جا نیاز داشت. برای درک این حجم، اگر طول انبار را 40 متر و عرض آن را 20 متر بگیریم باید ارتفاع انبار به اندازه فاصله زمین تا خورشید باشد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales