قضاوت حضرت علی(ع) در ماجرای مادر قریشی و انکار داشتن پسر قسمت دوم و پایانی
آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بیان کن.
جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود.
على علیه السلام رو به عمر کرد و گفت: آیا مایلى من درباره این دو نفر قضاوت کنم؟
عمر گفت: سبحان الله! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام که فرمود على بن ابى طالب علیه السلام از همه شما داناتر است.
حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى؟
گفت: بلى، چهل شاهد دارم که همگى حاضرند.
در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پیش گواهى دادند.
على علیه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حکم مى کنم. همان حکمى که رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است.
سپس به زن فرمود: آیا در کارهاى خود سرپرست و صاحب اختیار دارى؟
زن پاسخ داد: بلى، این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند.
آن گاه حضرت به برادران زن فرمود: آیا در باره خود به من اجازه و اختیار مى دهید؟
گفتند: بلى، شما درباره ما صاحب اختیار هستید.
حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم که در این وقت در مجلس حاضرند، این زن را به عقد ازدواج این پسر در آوردم و به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را مى پردازم.
سپس به قنبر فرمود: سریعا چهارصد درهم حاضر کن.
قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ریخت. فرمود: این پولها را بگیر و در دامن زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد، مگر آنکه آثار عروسى در تو باشد (یعنى غسل کرده برگردى).
پسر از جاى خود حرکت کرد و پولها (مهریه) را در دامن زن ریخت و گفت: برخیز برویم.
در این هنگام زن فریاد زد: النار! النار! اى پسر عموى پیغمبر آیا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى؟
به خدا قسم! این جوان فرزند من است. برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده اى بود این پسر را من از او آورده ام. وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملى را انجام دادم! ولى اکنون اعتراف مى کنم که او فرزند من است. دلم از مهر و علاقه او لبریز است. مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند.
عمر گفت: اگر على نبود من هلاک شده بودم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه سیارهای هست که بارونش شیشهست؟ 🌧🪞
بادهاش هم ۷۰۰۰ کیلومتر بر ساعتن — اسمش HD189733b ، جهنم واقعی!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه توی فضا گریه کنی، اشکهات نمیریزه؟ 😢🚫
اشک دور چشم جمع میشه چون جاذبه نیست تا پایین بیاد!
@Magic_Tales
نشانه های زن و شوهر بودن (طنز تلخ)
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند و آنها را خواستند و پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم.
ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند مدرک همراه نداریم.
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید؟
زن و مرد گفتند: برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم:
اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست!
دوم: آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آنکه آنها باهم بگو و بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم: آنها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود.
ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم!
هفتم: آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند اما ما لباسهای کهنه تنمان است.
هشتم :...
ماموران گفتند: خیلی خوب، بروید،... بروید!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه تو مریخ غروب به رنگ آبیه؟ 🔵🌇
برعکس زمین — گرد و غبارش نور آبی رو بهتر پخش میکنه!
@Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه کهکشان ما فقط یکی از میلیاردها کهکشانه؟ 🌌♾
و هر کدوم میلیاردها ستاره دارن — ما یه ذره کوچیک تو ابرجهانیم!
@Magic_Tales
قضاوت حضرت علی(ع) در ماجرای مادر قریشی و انکار داشتن پسر قسمت اول
در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد و ناله سر مى داد که: خدایا! بین من و مادرم حکم کن.
عمر از او پرسید: مگر مادرت چه کرده است؟ چرا درباره او شکایت مى کنى؟
جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده. اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید تو فرزند من نیستى! حال آنکه او مادر من و من فرزند او هستم.
عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علت احضارش چیست، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد.
عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید.جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است.
عمر به زن گفت: شما در جواب چه مى گویید؟
زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم. او با چنین ادعایی مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا به حال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام. در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد؟
عمر پرسید: آیا شاهد دارى؟
زن پاسخ داد: اینها همه گواهان و شهود من هستند. آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ مى گوید و نیز گواهى دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است.
عمر دستور داد که پسر را زندانى کنند تا درباره شهود تحقیق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى (دروغگو) مجازات گردد.
ماموران در حالى که پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على علیه السلام برخورد نمودند.
پسر فریاد زد: یا على! به دادم برس. زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد.
حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانید.
چون بازگردانده شد، عمر گفت: من دستور زندان داده بودم. براى چه او را آوردید؟
گفتند: على علیه السلام دستور داد برگردانید و ما از شما مکرر شنیده ایم که با دستور على بن ابى طالب علیه السلام مخالفت نکنید.
در این وقت حضرت على علیه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه توی سیاره مشتری ابرهایی هست که از کریستال آمونیاک ساخته شده؟ ❄️💎
ابرهایی مثل جواهر که نور رو خیرهکننده بازتاب میدن!
@Magic_Tales
🔟 باورت میشه سیاهچالهها زمان رو کند میکنن؟ ⏳⚫
اگه نزدیکش بری، برای تو ثانیهست — بیرون اما سالها میگذره!
@Magic_Tales
حکایت مرد گِل خوار و عطار قند فروش از مولوی
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرقی نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.
در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
عطار به جای سنگ در یک کفه ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زیرچشمی متوجه گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکن، خود را معطل می کرد.
عطار در دل خود می گفت تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟ نه! این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
این داستان یکی از حکایت های زیبای مولوی در مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که به گمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدند که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کنند، کاسته می شود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه یه مرد ۲۳ سال با یه گلوله در سرش زندگی کرد؟ 😳🔫
پزشکا وقتی فهمیدن گلوله اونجاست که به خاطر سردرد مراجعه کرده بود — و هنوز زنده بود!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه تو ژاپن یه مرد ۲۰ سال در یه کمد زندگی میکرد بدون اینکه صاحب خونه بفهمه؟ 🚪😨
وقتی لو رفت که دوربین مخفی گذاشتن و دیدن غذاها خودبهخود غیب میشه!
@Magic_Tales