eitaa logo
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
586 دنبال‌کننده
602 عکس
102 ویدیو
11 فایل
‹﷽› قسم به قلم¹ و آنچه می‌نویسد. . اینجا آرامگاه صاحب قلمی‌ست، که شوق رسیدن ابدی به أباالشهداء دارد .. . کپیِ نوشته‌ها با نام ‹ #زینبِ‌بهار › و #ماهك؛ و مطالبِ دیگر با ذکر‌صلوات برای فرج مهدیِ‌فاطمه :). . جانم؟ @Mahak_135
مشاهده در ایتا
دانلود
- این‌روزها، برخلاف کلمات و حرفام، نگاهم خیلی مشغوله. مدام درحال دیدن آدم هام. می‌بینم و تحلیل می‌کنم. می‌بینم و می‌خندم. می‌بینم و میخونم و می‌شنوم. می‌بینم و هم زمان که درگیر میشم، می‌گذرم. حس پر رنگ این روزهام، دیدنه! وقتی که هرشب یه نقطه از شهر می‌ایستم و پرچم دست می‌گیرم، و به نگاه ها فکر می‌کنم. من تا قبل از این جنگ، انسان حساسی بودم که نگاه ها، خیلی اذیتم می‌کرد. همیشه از نقاط مختلف ناراحت شدم، چون سنگینی نگاه ها و حتی منظور هر نگاهی رو حس می‌کردم. از بچگی به سبب اتفاقات و آدم‌هایی، تمایز نگاه خوب و بد رو درک می‌کردم. تفاوت درک و حس اینه که تو موقع درک کردن، اطمینان داری به حست و شاید حتی تجربه‌ای ضمیمه‌اش باشه؛ ولی موقع حس کردن، تو داری حدسی که نمیدونی درست یا غلطه رو واکاوی میکنی و دنبال تثبیت اون حسی. من این شب و روزها، خیلی از چشم هام استفاده می‌کنم. و من از بعد جنگ، نگاه ها برام اونقدر مهم نیست. اگر امروز ازم بپرسن، دستاورد خودت از این جنگ چیه؟ میگم: دیدن و گذشتن. من این روزها دیگه روی حرف ها قفل نیستم، روی آدم ها و البته روی نگاه ها! و خدا چقدر منو دوست داره که این نعمت رو به من بعد از سال ها عطا کرده. الهی شکر : )). • راستی، دستاورد شما چیه از این شب و روزها؟ برام بگین حتما، می‌نویسم درباره‌ش براتون .. . [ | گذر ]
- تو خیالات من نبود که روزی، یکی از دوستان نزدیک من، همسر شهید باشه. این که کسی که بارها نشستین باهم از همه چی حرف زدین و خندیدین، کسی که خیلی حرفارو بهم زدین که در دنیای معمولی گفته نمیشه، کسی که هم‌راه هیئتی توئه، روزی داغ همسر جوون ببینه و تو شاهد ذره ذره آب شدن یکی از عزیزات باشی. ولی فاطمه زهرای قلبم، همسر شهید شد، درحالی که قرار بود همین ماه، یعنی اردیبهشت برن سر خونه زندگی‌شون : )). من حکمت خدارو نمی‌دونم! فقط اون‌قدر مطمئنم بهش که می‌دونم اگر چیزی رو از آدم میگیره، قطعا بهتر ترش رو بهت میده. من به این باور دارم و ایمان قلبی منه. . الان واسه‌ی فاطمه دعا می‌کنم به زودی خدا نوری رو به قلبش بده، که جبران اینهمه روزای سخت باشه. و‌البته الهی خدا به قلبش صبر بده که نبودن همسری که بهترین بوده رو تحمل کنه. آمین :)) . راستی؛ کانالی که فاطمه‌زهرا زده واسه‌ی بیان یسری حرف‌ها و خاطراتی که مربوط به عزیزش بود و اسرائیل در عرض چند دقیقه، تموم دنیاشون رو خراب کرد : )) ✨ https://eitaa.com/ShahidAhmadabadi ✨ • عضو بشین و انتشار بدین دخدریای من🫂 قلب براتون.
- باور کنین اینقدر سوژه برای نوشتن دارم، که نمی‌دونم چی بنویسم‌. فقط عکس میگیرم که یادم نره بنویسم، و بعد هرچی عکسارو می‌بینم ذوق می‌کنم و یادم میره بنویسم :)))))))))). فراموشکارم خودتونین✨
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
هشتم ماهه، ماه هشتمم :)) . خیلی جدی حس من نسبت به هشتمین روز هر ماه، اینه که خدا تمووووم گناهامو می‌بخشه و از اول فرصت زندگی بهم میده. هشتم ماه یادتون نره؛ این هشت امام رضایی تر از همیشه‌اس🫀.
هدایت شده از ‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
نماز امام جواد رو بخونید؛ تغیراتی که توی زندگی براتون حاصل میشه رو عینا می‌بینید، در ضمن برای طلب درخواست های دنیایی هم سفارش میشه :). به این صورت که روز چهارشنبه، بعد از نماز عصر دو رکعت نماز میخونید، مثل نماز صبح و بعد از اتمام نماز ۱۴۶ مرتبه میگید ‹ماشاءالله؛ لاحول ولا قوة الا بالله› و بعد درخواست هاتون رو از خدا طلب می‌کنید؛ من رو هم دعا کنید :).
- با تأخیر، ولی از عمق وجود می‌نویسم. تولدت مبارك ، کسی که همیشه بغلم کردی قبل از این که با صورت بخورم زمین. تولدت مبارك، بابایی که دخترت فقط دلش به خودت گرمه و شما معنای این فقط رو بهتر از هرکسی درک میکنی : )). تولدت مبارك بابا رضای مهربون من. دلم خیلی تنگ شده برای نفس کشیدن توی اون اتمسفر بهشتی، مثل همیشه، باز هم سر بزن به دخترت و باز هم صدام کن که بیام بغلت، عزیزِدلم‌.
* ما عکاس خوبی نیستیم عزیزمن، شما زیادی خوش عکسی :)) تولدت مبارك نور زندگیم >>
- میشه لطف کنید و واسه‌ی علی کوچولوی من یه حمد شفا بخونید بخیر بگذره براش؟😭 -
- یه متن نوشتم، ولی رفت توی ناگفته هایی که نبايد ارسال کرد. جمله‌ی آخرشو اما اینجا میذارم بمونه: [ لطفا همیشه مواظبمون باش خدا ִֶָ ]
اخماشو تو هم میکنه و با ناراحتی میگه: • آجی من میتَیسم(می‌ترسم) - ترس؟ از چی می‌ترسی علی؟ • فردا یهو نیان سوزن به دستم بزنن دوبایه من دَیدَم(دردم) بیاد! - اشکال نداره علی، منم از سوزن می‌ترسم. • تو که بزرگ و قوی شدی! - ربطی نداره آجی، آدم بزرگا و آدم قویا هم یهو از یچیز می‌ترسن علی. ( علی ابروهاشو بالا میندازه و با چشمای خمار شده نگاه میکنه و پوزخند میزنه ) - علی حتی بابا هم می‌ترسه. • بابا؟؟ از چی میتَیسه؟ - نمی‌دونم. باید ازش بپرسیم. • فَیدا ازش بپرسیم. - باشه. نترس آجی، فردا دیگه میریم خونه. • تو پیشم میمونی تا فَیدا بشه؟ - آره آجی، من پیشت می‌مونم تا فردا بشه. • خب بیا پیشم بخواب. - من که جام نمیشه تو تخت کوچولوی تو! • خب یه کوچولو فقط بشین. سعی می‌کنم بیام بشینم رو تخت علی. پاهاشو میندازه تو بغلم. بهش چپ چپ نگاه می‌کنم و میزنه زیر خنده. بهش میگم: میخوابی علی؟ • باشه می‌خوابم. دستامو می‌برم سمت موهاش و موهاشو ناز می‌کنم. بعد یکم وقت، خوابش می‌بره. لبخندم کش میاد و نگاهش می‌کنم. به علی فکر می‌کنم، چهار و خورده‌ای سال پیش وقتی به دنیا اومد و بغلش کردم. چقدر بزرگ شده. منم‌همین‌طور! منم بعد از به دنیا اومدن علی خیلی بزرگ شدم. علی نقطه‌ی عطف زندگی من بود، و هست و خواهد بود. هنوزم بزرگ‌ترین نخ اتصال من به دنیا علیه، و چه نخ اتصال عزیز و دوست‌داشتنی .. الهی شکرت خدا بخاطر این نعمت کوچولو؛ الهی شکرت*. [ | گذر، مکالمات بیمارستانی من و داداش فندقی؛ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ ]