eitaa logo
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
586 دنبال‌کننده
602 عکس
102 ویدیو
11 فایل
‹﷽› قسم به قلم¹ و آنچه می‌نویسد. . اینجا آرامگاه صاحب قلمی‌ست، که شوق رسیدن ابدی به أباالشهداء دارد .. . کپیِ نوشته‌ها با نام ‹ #زینبِ‌بهار › و #ماهك؛ و مطالبِ دیگر با ذکر‌صلوات برای فرج مهدیِ‌فاطمه :). . جانم؟ @Mahak_135
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
نماز امام جواد رو بخونید؛ تغیراتی که توی زندگی براتون حاصل میشه رو عینا می‌بینید، در ضمن برای طلب درخواست های دنیایی هم سفارش میشه :). به این صورت که روز چهارشنبه، بعد از نماز عصر دو رکعت نماز میخونید، مثل نماز صبح و بعد از اتمام نماز ۱۴۶ مرتبه میگید ‹ماشاءالله؛ لاحول ولا قوة الا بالله› و بعد درخواست هاتون رو از خدا طلب می‌کنید؛ من رو هم دعا کنید :).
- با تأخیر، ولی از عمق وجود می‌نویسم. تولدت مبارك ، کسی که همیشه بغلم کردی قبل از این که با صورت بخورم زمین. تولدت مبارك، بابایی که دخترت فقط دلش به خودت گرمه و شما معنای این فقط رو بهتر از هرکسی درک میکنی : )). تولدت مبارك بابا رضای مهربون من. دلم خیلی تنگ شده برای نفس کشیدن توی اون اتمسفر بهشتی، مثل همیشه، باز هم سر بزن به دخترت و باز هم صدام کن که بیام بغلت، عزیزِدلم‌.
* ما عکاس خوبی نیستیم عزیزمن، شما زیادی خوش عکسی :)) تولدت مبارك نور زندگیم >>
- میشه لطف کنید و واسه‌ی علی کوچولوی من یه حمد شفا بخونید بخیر بگذره براش؟😭 -
- یه متن نوشتم، ولی رفت توی ناگفته هایی که نبايد ارسال کرد. جمله‌ی آخرشو اما اینجا میذارم بمونه: [ لطفا همیشه مواظبمون باش خدا ִֶָ ]
اخماشو تو هم میکنه و با ناراحتی میگه: • آجی من میتَیسم(می‌ترسم) - ترس؟ از چی می‌ترسی علی؟ • فردا یهو نیان سوزن به دستم بزنن دوبایه من دَیدَم(دردم) بیاد! - اشکال نداره علی، منم از سوزن می‌ترسم. • تو که بزرگ و قوی شدی! - ربطی نداره آجی، آدم بزرگا و آدم قویا هم یهو از یچیز می‌ترسن علی. ( علی ابروهاشو بالا میندازه و با چشمای خمار شده نگاه میکنه و پوزخند میزنه ) - علی حتی بابا هم می‌ترسه. • بابا؟؟ از چی میتَیسه؟ - نمی‌دونم. باید ازش بپرسیم. • فَیدا ازش بپرسیم. - باشه. نترس آجی، فردا دیگه میریم خونه. • تو پیشم میمونی تا فَیدا بشه؟ - آره آجی، من پیشت می‌مونم تا فردا بشه. • خب بیا پیشم بخواب. - من که جام نمیشه تو تخت کوچولوی تو! • خب یه کوچولو فقط بشین. سعی می‌کنم بیام بشینم رو تخت علی. پاهاشو میندازه تو بغلم. بهش چپ چپ نگاه می‌کنم و میزنه زیر خنده. بهش میگم: میخوابی علی؟ • باشه می‌خوابم. دستامو می‌برم سمت موهاش و موهاشو ناز می‌کنم. بعد یکم وقت، خوابش می‌بره. لبخندم کش میاد و نگاهش می‌کنم. به علی فکر می‌کنم، چهار و خورده‌ای سال پیش وقتی به دنیا اومد و بغلش کردم. چقدر بزرگ شده. منم‌همین‌طور! منم بعد از به دنیا اومدن علی خیلی بزرگ شدم. علی نقطه‌ی عطف زندگی من بود، و هست و خواهد بود. هنوزم بزرگ‌ترین نخ اتصال من به دنیا علیه، و چه نخ اتصال عزیز و دوست‌داشتنی .. الهی شکرت خدا بخاطر این نعمت کوچولو؛ الهی شکرت*. [ | گذر، مکالمات بیمارستانی من و داداش فندقی؛ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ ]
علی واقعا بزرگترین امید ما برای ادامه دادن و زنده موندنه. علی نبود قطعا تا الان نمی‌تونستیم دووم بیاریم.
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
اخماشو تو هم میکنه و با ناراحتی میگه: • آجی من میتَیسم(می‌ترسم) - ترس؟ از چی می‌ترسی علی؟ • فردا یهو
برای اولین بار در ایران خانوم ماهک دارای استعداد در نوشتن رمان های فانتزی ساز ولی این بار نه فانتزیه‌ی ازدواجی فانتزیه برادرانه🌚