‹مـٰاهِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
هشتم ماهه، ماه هشتمم :))
.
خیلی جدی حس من نسبت به هشتمین روز هر ماه، اینه که خدا تمووووم گناهامو میبخشه و از اول فرصت زندگی بهم میده.
#قرار هشتم ماه یادتون نره؛
این هشت امام رضایی تر از همیشهاس🫀.
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
نماز امام جواد رو بخونید؛
تغیراتی که توی زندگی براتون حاصل میشه رو عینا میبینید، در ضمن برای طلب درخواست های دنیایی هم سفارش میشه :).
به این صورت که روز چهارشنبه، بعد از نماز عصر دو رکعت نماز میخونید، مثل نماز صبح و بعد از اتمام نماز ۱۴۶ مرتبه میگید
‹ماشاءالله؛ لاحول ولا قوة الا بالله›
و بعد درخواست هاتون رو از خدا طلب میکنید؛
من رو هم دعا کنید :).
-
با تأخیر، ولی از عمق وجود مینویسم.
تولدت مبارك ،
کسی که همیشه بغلم کردی قبل از این که با صورت بخورم زمین.
تولدت مبارك،
بابایی که دخترت فقط دلش به خودت گرمه و شما معنای این فقط رو بهتر از هرکسی درک میکنی : )).
تولدت مبارك بابا رضای مهربون من.
دلم خیلی تنگ شده برای نفس کشیدن توی اون اتمسفر بهشتی،
مثل همیشه، باز هم سر بزن به دخترت و باز هم صدام کن که بیام بغلت،
عزیزِدلم.
*
ما عکاس خوبی نیستیم عزیزمن،
شما زیادی خوش عکسی :))
تولدت مبارك نور زندگیم >>
- میشه لطف کنید و واسهی علی کوچولوی من یه حمد شفا بخونید بخیر بگذره براش؟😭 -
‹مـٰاهِ مَـڹ›
- میشه لطف کنید و واسهی علی کوچولوی من یه حمد شفا بخونید بخیر بگذره براش؟😭 -
میشه دوباره حمد بخونین براش؟
-
یه متن نوشتم، ولی رفت توی ناگفته هایی که نبايد ارسال کرد.
جملهی آخرشو اما اینجا میذارم بمونه:
[ لطفا همیشه مواظبمون باش خدا ִֶָ ]
اخماشو تو هم میکنه و با ناراحتی میگه:
• آجی من میتَیسم(میترسم)
- ترس؟ از چی میترسی علی؟
• فردا یهو نیان سوزن به دستم بزنن دوبایه من دَیدَم(دردم) بیاد!
- اشکال نداره علی، منم از سوزن میترسم.
• تو که بزرگ و قوی شدی!
- ربطی نداره آجی، آدم بزرگا و آدم قویا هم یهو از یچیز میترسن علی.
( علی ابروهاشو بالا میندازه و با چشمای خمار شده نگاه میکنه و پوزخند میزنه )
- علی حتی بابا هم میترسه.
• بابا؟؟ از چی میتَیسه؟
- نمیدونم. باید ازش بپرسیم.
• فَیدا ازش بپرسیم.
- باشه. نترس آجی، فردا دیگه میریم خونه.
• تو پیشم میمونی تا فَیدا بشه؟
- آره آجی، من پیشت میمونم تا فردا بشه.
• خب بیا پیشم بخواب.
- من که جام نمیشه تو تخت کوچولوی تو!
• خب یه کوچولو فقط بشین.
سعی میکنم بیام بشینم رو تخت علی. پاهاشو میندازه تو بغلم.
بهش چپ چپ نگاه میکنم و میزنه زیر خنده.
بهش میگم: میخوابی علی؟
• باشه میخوابم.
دستامو میبرم سمت موهاش و موهاشو ناز میکنم.
بعد یکم وقت، خوابش میبره.
لبخندم کش میاد و نگاهش میکنم.
به علی فکر میکنم، چهار و خوردهای سال پیش وقتی به دنیا اومد و بغلش کردم.
چقدر بزرگ شده.
منمهمینطور! منم بعد از به دنیا اومدن علی خیلی بزرگ شدم.
علی نقطهی عطف زندگی من بود، و هست و خواهد بود.
هنوزم بزرگترین نخ اتصال من به دنیا علیه،
و چه نخ اتصال عزیز و دوستداشتنی ..
الهی شکرت خدا بخاطر این نعمت کوچولو؛
الهی شکرت*.
[ #زینببهار| گذر،
مکالمات بیمارستانی من و داداش فندقی؛
شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ ]
‹مـٰاهِ مَـڹ›
اخماشو تو هم میکنه و با ناراحتی میگه: • آجی من میتَیسم(میترسم) - ترس؟ از چی میترسی علی؟ • فردا یهو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علی واقعا بزرگترین امید ما برای ادامه دادن و زنده موندنه.
علی نبود قطعا تا الان نمیتونستیم دووم بیاریم.
‹مـٰاهِ مَـڹ›
اخماشو تو هم میکنه و با ناراحتی میگه: • آجی من میتَیسم(میترسم) - ترس؟ از چی میترسی علی؟ • فردا یهو
برای اولین بار در ایران
خانوم ماهک
دارای استعداد در نوشتن رمان های فانتزی ساز
ولی این بار نه فانتزیهی ازدواجی
فانتزیه برادرانه🌚