هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
[ عباس ]
اسب میتاخت و زمین با هر حرکت اسب، شکاف بر میداشت. سواره ای که بر اسب بود اما، آنچنان بر اسب نشسته بود، که گویی آسمان سوار بر مرکب شده.
چشم ها خیره به آسمان سوار شده بر اسب، و سوار به سوی رود میرفت.
نفس ها در سینه حبس شده بود و کودکان از شدت شوق، سر از پا نمیشناختند.
"عباس به سوی فرات رفته تا آب بیاورد، و حرف عباس حرف است"!
حالا این طرف تر،
اسب به لب فرات رسیده و آسمان بر زمین فرود آمده.
خنکای آب، دستان عباس را به آغوش میگیرد. انگار آب حکایت این دست هارا بهتر میداند.
عباس مشتش را از آب پر میکند و به آب لبخند میزند.
آب شرمندهی خندهی عباس میشود وقتی که عباس مشک را پر میکند و تشنه قصد بازگشت میکند. عباس باز نمیگردد. چشم ها منتظر میمانند و حسرت تر کردن دهان خشک عباس، یک عمر بر دل آب میماند..
راستی عباس؛
عشق تو با حسین چه کرد که بعد از رفتنت، کمر او خم شد؟
#زینبِبهار |
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
دستشکهبهآبخورد
یاد وصیتنامهپدرشافتاد؛
کنارشبمان!
مظلومترازاونیست!!
چنانسراسیمهبازگشت
کهدستهایشراجاگذاشت :)
‹مـٰاهِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
#قرار هشتم ماهه،
یه امروز رو بخاطر امام رضا زندگی کنیم :))🫀
[ ִֶָⸯ🥀 در انتظار تو چشمم سپید گشت و
غمی نیست ..
اگر قبول تو افتد، فدای چشم سیاهت :)) ]
-
چه مهمان های غم داری، چه مهمانی پر حزنی!
شما همیشه اسطورهی ادب بودید برایم. این که با این سن و سال، در دیدار مهمان هایتان طوری برخورد میکردید که انگار از عرش برین مهمان دارید، آن ها را همینقدربزرگ میدانستید! شما برایم کوه ادب و بزرگی بودید، که هیچ کجا مثلش را ندیدم.
در تمام دیدار های خصوصی و مردمی، آن که از همه بیشتر نگین وجودش برق میزند، شما بودید و ادبتان در مقابل مهمانان.
انگار احترام به مهمان را هم مثل بقیه کارها، خیلی خوب بلد بودید.
از نصایح بزرگان این است که میگویند در مقابل مهمان، پا دراز نکنید. با مهمان معاشرت کنید و سکوت نکنيد. در چشم مهمان نگاه کنید و رو از او برنگردانید.
اما آقای من،
به من بگویید اینبار چرا در مقابل مهمانانتان خوابیده اید؟
چرا دیگر به چشمشان نگاه نمیکنید؟
چرا با آنها حرف نمیزنید؟
نکند دیگر دوستمان ندارید آقا؟ نکند کار خطایی کردیم که سکوت کردید؟
جانم فدای جسم نحیفت شود، نکند خستگی بر شما چیره شده که خوابیدید؟ چرا بلند نمیشوید با ما حرف بزنید آقا؟
تورا به خدا بلند شوید آقا. تو را به خدا برگردید آقا. تورا به خدا مهمان هایتان را ببینید. ببینید که از تمام کشور و دنیا مهمان دارید. ببینید آقا مارا. از ما ناراحت نباشید آقا.
آقا شرم نگاه کردنتان را داریم، حتی از پشت صفحهی گوشی هایمان.
آقا داریم دق میکنیم، این جان ما چقدر بی ارزش بود که فدایتان نشد.
قربان عبای سوخته و عمامهی سیاهتان بروم آقا ..
بیایید و با معجزهای برگردید آقا؛
تورا به خدا بخاطر دل مهمان هایتان برگردید
صاحب خانهی عزیز ما :) .
[ #زینبِبهار| سوگنامه نویس؛
دارم میمیرم از غمت، غم پر انتهای من،
جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ ]