eitaa logo
محله ی امین آباد🇮🇷
103 دنبال‌کننده
13.1هزار عکس
11.9هزار ویدیو
289 فایل
همه باهم برای بیداری اسلامی تاظهور... بروز ترین اخبار روشنگری را دراین کانال جستجو کنید... ادمین ا: 👇🏻👇🏻👇🏻 @Negar_1391 ادمین۲:👇🏻👇🏻👇🏻 @Bahman9
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️💙❄️💙❄️💙❄️💙 💙❄️💙❄️💙❄️ ❄️💙❄️💙 💙❄️ ❄️ 💫﷽💫 💥 *دختر بسیجی* _منظورت چیه ؟ آیدا با بغض گفت : منظورش اینه که من و سعید می خوا یم از هم جدا بشیم. بابا چیزی نگفت و با کلافگی رو ی مبل نشست که مامان گفت :منصور نمیخو ای کار ی بکنی؟! _چیکار کنم خانم! این اتفاق دیر یا زود می افتاد. مامان: یعنی چی که دیر یا زود می افتاد؟ یعنی بزاریم به همین راحتی طلاقش بده و بچه رو ازش بگیره ؟ با جوابی نداد که مامان ادامه داد : اینا خودشون به درک! فکر اون بچه ی بیچار ه رو کر دی که چطور باید بدون مادر، بزرگ بشه؟! با این حرف مامان گریه ی آ یدا شدید تر شد و بابا گفت : همین الان هم اون بچه ماد ری نمیبینه! اینجور ی دیگه حداقل میدونه که دیگه مادری..... آیدا : بابا شما میدونی چی میگی ؟ اصلا شما بابای منی یا بابای سعید که انقدر ازش طرفداری می کنی!؟ بابا با حسرت نگاهش کرد که آیدا از جاش برخاست و گفت : باشه؟! همه تون طرف او رو بگیرین! من خودم به تنهایی از پس خودم و زندگیم بر میام. آیدا با گفتن این حرف پله های مارپیچ رو با سرعت بالا رفت که بابا گفت :آراد! به این پسره بگو بیاد ببینیم چشونه که هی مثل خروس جنگی به جون هم میافتن. از وقتی آرام شده بود ِ خانم آقای رئیس! دیگه صبحونه رو دو نفری می خوردیم و خبری از نسکافه و بیسکوئیت و معده دردای من نبود! همون روزای او ل ازدواجمون آرام از مش باقر خواسته بود تا هر روز برامون یه صبحونه ی حسابی آماده کنه و هیچ روز ی نذاشته بود سینی صبحونه خالی به آبدارخونه برگرده و من رو مجبور می کرد تا همه اش رو بخورم. با صدای آرام به خودم اومدم که در حالی که مشغول ریختن چایی توی استکان بود گفت: دیشب مامان جون بهم زنگ زد! ولی صداش مثل همیشه نبود و ناراحت به نظر میر سید تو هم که امروز همه اش تو ی فکری... مشکلی پیش اومده ؟ از ر وی صندل ی برخاستم و میز رو دور زدم و رو به روش نشستم و گفتم : باز هم آیدا و سعید بحثشون شده! استکان چای رو به طرفم گرفت و گفت :خب! این یه امر طبیعیه! همه ی زن و شوهرها روز ی صد بار با هم دعوا می کنن. _ولی مال اینا از طبیعی گذشته و کار به جدایی ر سیده. _واقعا! و لی آخه چرا اونا که زندگیشون خیلی خوبه؟! _از بیرو ن خوبه ولی از داخل افتضاحه! _می دونم فضولیه ولی چرا؟ مگه چطوریه ؟ _آرام! تو دیگه غریبه نیستی که بگی فضول یه!.. . سعید میگه آیدا به جا ی زندگی کردن با او و بچه دار ی همه اش اینو ر و اونور و با دوستاشه و از این جور چیزا که البته من بهش حق میدم آیدا دیگه خیلی غرق شده تو ی تجمالت و کلاس و به روز بودن! _خب این که مشکلی نیست که بخوان به خاطرش از هم جدا بشن! اونا میتونن خیل ی راحت مشکلشون رو با یه مشاوره حل کنن. _چه میدونم! شاید هم مشاوره رفتن و فاید ه نداشته! آرام که به نظر می ر سید توی فکر باشه لقمه ی نون و پنیری رو به سمتم گرفت و گفت: آراد! _جان دلم! _اگه من هم یه روز بد بشم ..... _مگه تو بد شدن هم بلدی؟! _چرا که نه! _خب اگه بد بشی چی ؟ _اگه بد بشم و باهات نسازم ممکنه که از هم جدا بشیم؟ _هیسسس! آرام هیچ وقت حرف از جدایی نزن! حتی حرف زدن در موردش هم برام عذاب آوره. ⭐️🌸⭐️🌸⭐️🌸⭐️🌸⭐️🌸 🌸⭐️ 💙 ❄️💙 💙❄️💙❄️ ❄️💙❄️💙❄️💙 💙❄️💙❄️💙❄️💙❄️