+همیشه عاشق آدمهایی هستم که توجه میکنن. آدمهایی که وقتی درحال بستن بند کفشت هستی، درحالیکه بقیه دور شدن، صبر میکنن. آدمهایی که به گوش دادن به تو ادامه میدن وقتی بقیهی گروه سرگرم انجام دادن کارهای خودشون هستن. وقتی کسی حواسش نیست متوجه سکوتت میشن. «اینو دیدم و یادت افتادم»، «وقتی رسیدی خونه بهم بگو». آدمهایی که باعث میشن انقدر بخندی که اشک از چشمات بیاد. دوستهای دوران کودکی که هنوز هم باهات در ارتباط میمونن، افرادی که با وجود همهی سختیهای زندگی باز هم مهربونن. آدمهایی که وقتی توی ماشین باهاشون نشستی میتونی صدای آهنگ رو تا آخر زیاد کنی و فریاد بزنی، آدمهایی که باعث میشن هرجومرج دنیا کمتر به چشم بیاد، شنوندههای خوب. آدمهایی که میمونن.
+آن شب و شب های بعدیِ بسیاری نخوابیدم...
و فهمیدم اندوهی که آدم را نمیکشد
به شکل های دیگری در میآید
که از مرگ بدتر است!
+تنهایی مثل سیاهی مطلق میمونه، جایی که هیچ نقطه نوری پیدا نمیکنی. تو خلا گرفتار میمونی، جایی که هیچ چیزی برای دل خوش کردن نیست. هیچ میلی به هیچچیز نداری، نه به آدمها، نه به دنیا. همه چیز بیمعنی میشه، و فقط منتظری که این لحظات بیپایان تمام بشه.
+اونایی ک قلب و نادیده میگرن
احساس بلد نیستن
کوه یخ و سردی هستن
همونا ک بهشون ابزار علاقه میکنی جواب نمیدن
خواستم بگم اونا زندگی سالم تر و روح تازه ای دارن!
نه من ک از محبت و مهربونی زخم ها دارم ...