+من برای آخرین بار تلاشم و کردم برات ، با اینکه میدونستم تهش هیچی نیست ولی بازم انجامش دادم ؛
چیزایی گفتم که هیچوقت هیچکس باعث نمیشد به زبون بیارم ، هیچوقت تا این حد نخواستم یه رابطه رو درست کنم ، اما همیشه تلاشهای یکطرفه چیزی جز حماقت از روی دوستداشتن نیست .
+عزیزم، این آدما کارشون همینه…
فقط ناامیدت میکنن، بعد با یه لبخند مسخره وانمود میکنن خیلی مهم بودن.
انگار چیزی بیشتر از شکست دادنِ روح بقیه بلد نیستن.
خندهداره نه؟ آدمایی که خودشون هیچی نیستن، همیشه اولین نفرن برای شکستنِ تو.
+تو اون خونه آرامش یه خیال محض بود.
این آدما حتی طاقت همدیگه رو نداشتن.
کنار هم مینشستن، اما هرکسی توی دنیای خودش بود.
با دلهای سرد، مجبور بودن سر یه سفره غذای گرم بخورن.
حرفها همه از سر اجبار بود، نگاهها پر از خستگی و بیمیلی.
هیچ لبخندی واقعی نبود، هیچ حرفی از دل نمیاومد.
همه تظاهر میکنن که خانوادهان، ولی حقیقت اینه که سالهاست همه چیز بینشون تموم شده.
این آدما فقط همخونهاند.
+مغزِ عزیزم میشه انقدر فکر نکنی و حدس نزنی؟همچی داره اونطور ک تو میگی پیش میره ساکت باش لطفا میخوام مثبت پیش برمم
+ببین… من واقعاً دلتنگتم.
گاهی میذارمت جلوی خودم، باهات حرف میزنم،
طوری که انگار هنوز اینجایی،
هنوز نگاهم میکنی، هنوز میفهمی چی میگم.
ولی بعد، یهو یه چیزی تو دلم فرو میریزه،
وقتی یادم میاد تو خیلی دوری از من…
دورِ دور.
اونقدر دور که دیگه حتی شمارهم توی گوشیت نیست،
اونقدر دور که دیگه خاطرههامون حتی توی ذهنت نمیرقصن.
چی شد؟
چی شد که اینطوری شد؟
واقعاً ارزشش رو داشت؟
من و تو، مگه جونِ هم نبودیم؟
مگه نمیگفتیم “هیچکس مثل ما نیست”؟
پس چی شد که از هم گذشتیم؟
چی شد که به اینجا رسیدیم جایی بینِ بودن و نبودن،
که نه میتونم فراموشت کنم،
نه دیگه اون آدم قبلیام که بخوام برگردم.
+تو فکر کردی میتونی
به اندازهای که خودم از خودم متنفرم،از من متنفر باشی؟
فکر کردی میتونی
اونقدری که من از خودم بدم میاد،ازم بدت بیاد؟
ها؟
تو واقعاً فکر میکنی
من از این جسم،از این زندگی،از این نسخهای که هر روز باهاش بیدار میشم خوشم میاد؟
نه. نه.
من سالهاست
با خودم سختگیرتر از هر کسیام،بیرحمتر از هر قضاوتی.
تو فقط از بیرون نگاه میکنی،ولی من توی این تن زندگی میکنم.
باور کن،هیچکس نمیتونه به اندازهی خودم
از من متنفر باشه.