+من خستهم، اونقدر که حتی کلمات هم دیگه به دادم نمیرسن.
تمام روزها و شبها روی شونههام جمع شده و دارن فشارم میدن.
دیگه نمیخوام قوی باشم، نمیخوام وانمود کنم که حالم خوبه.
فقط بذار برای چند لحظه توی آغوشت همهچی آروم بشه،
بذار تکیه بدم و از این دنیای سنگین جدا بشم.
من زیادی خستهام… خیلی بیشتر از حدی که بگم.
+تو را جانم صدا کردم ، ولیکن برتر از جانی ؛
مگر جان بی تو میماند در این تندیس انسانی .
+عزیزم، وقتتو داری برای کی میذاری؟ برای کسی که حتی دو هزار نمیارزه؟ همش باید خودتو یادآوری کنی که وجود داری؟ تو همیشه باید تو خوشیهاشون باشی، ولی وقتی خودت به کمکی نیاز داری، کجا میرن؟ هیچ وقت برات وقت نمیذارن. هر وقت دلت خواست خودتو برای کسی بذاری تو اولویت، یادت باشه اونها تو اولویت تو هستند؟ یا همش باید خودتو ثابت کنی که ارزش داری؟ باشه، بهت بگم، آخرش تو میشی اشغالی که تو سطل زباله افتاده! کسی که هیچ وقت ارزشش رو نفهمید.
هدایت شده از هپروت|𝙃𝙖𝙥𝙖𝙧𝙤𝙩
تو میتونی چاقو رو توی قلبم فرو کنی ومن بابت خونی شدن دستات ازت عذرخواهی کنم :)