+دلتنگی مثل خوره به جانم افتاده، آرام و بیصدا میخورد و چیزی باقی نمیگذارد.
شبها که همهچیز در سکوت فرو میرود، این حس مثل سایهای سنگین روی سینهام مینشیند.
صدای قدمهایت را در خیال میشنوم، اما هیچچیز نیست جز خلأیی که عین حقیقت است.
دلم برای چیزی تنگ شده که شاید هرگز نداشتم، یا اگر داشتم، حالا گم شده است.
زندگی گاهی شبیه همین دلتنگی است؛ پوچ، بیمعنا و سنگین.
.مهلوف.
+میدیدم که برای زندگی درست نشده بودم. زنده به گور | صادق هدایت
+از زور خستگی دلم میخواست همه چیز را ول کنم، بروم یک جای دور، جایی که هیچکس مرا نشناسد، جایی که مجبور نباشم این همه نقاب بزنم و نقش بازی کنم.
-صادق هدایت
+حرم و گلزار شهدا.(:
۱۴٠۵.۱.۲۵