+گاهی آدم میفهمه بعضی چیزها قرار نیست هیچوقت همونطور که دلش میخواست بشن.
یهجایی وسطِ راه، میایسته… نگاه میکنه به تمامِ چیزهایی که از دست داده،
به حرفهایی که نگفته موندن،
به آغوشهایی که دیگه نیستن،
و میفهمه چقدر آروم و بیصدا خالی شده.
بعد میفهمه بعضی زخمها خوب نمیشن،
فقط یاد میگیری باهاشون زندگی کنی؛
همونطور که شب با تاریکی کنار میاد.
+میگفت من خوبم ولی وقتی درس میخوند، وقتی راه میرفت، وقتی نفس میکشید،وقتی میخندید، وقتی حرف میزد بابتش گریه میکرد.
.مهلوف.
+به آسودگی خواهم مـُرد. چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه بکنند یا نکنند ! . زند
+گذشتهای که حالمان را گرفته است، آیندهای که حالی برای رسیدنش نداریم و حالی که حالمان را بهم میزند، چه زندگی خوبی.
-صادقِ هدایت
.مهلوف.
+او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی، قصدی که او ندارد "شهریار
+یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
از دل نرود هر آنکه از دیده رود
"شهریار