❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۲
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
شب وقتی به اتاق مان رفتم دیدم مصطفی روی تخت دراز کشیده فکر کردم خواب است جلو رفتم و پای او را بوسیدم.
مصطفی روی بعضی چیزها حساس بود یک روز که می خواست بیرون برود دمپایی هایش را جلوی پایش گذاشتم جلو آمد دست مرا بوسید و گفت :
تو نباید برای من دمپایی بیاوری.
آن شب تعجب کردم که حتی وقتی پایش را بوسیدم تکان نخورد احساس کردم بیدار است اما چیزی نمیگوید چشمهایش را بسته بود.
در همین فکر ها بودم که مصطفی
گفت: من فردا شهید میشوم .
خیال کردم شوخی میکند، گفتم: مگر شهادت دست توست؟
گفت: نه من از خدا خواسته ام ومی دانم خدا به خواسته ی من جواب میدهد ،ولی می خواهم تو رضایت بدهی اگر رضایت ندهی من شهید نمیشوم. خیلی این حرف برای من عجیب بود گفتم: مصطفی من رضایت نمیدهم و این دست تو نیست هر وقت خداوند اراده اش تعلق بگیرد من راضیم به رضای خدا و منتظر آن روز ولی چرا فردا ؟
اصرار میکرد که من فردا از اینجا میروم من و میخواهم با رضایت کامل تو باشد و آخر سر رضایت مرا گرفت .
خودم هم نمیدانم چرا راضی شدم نامهای به من داد و گفت این وصیتنامه من است، گفت: تا فردا آن را باز نکن بعد دو سفارش به من کرد: اول گفت در ایران بمان .
گفتم: برای چه در ایران بمانم. آن جا کسی را ندارم.
مصطفی گفت: نه تعرب بعد از هجرت نمیشود اینجا دولت اسلامی داریم و تو تابعیت ایران را داری نمیتوانی به کشوری برگردی که حکومتش اسلامی نیست حتی اگر آن کشور، کشور خودت باشد.
گفتم پس این همه ایرانی که در خارج هستند چه کار می کنند گفت آنها اشتباه می کنند شما نباید به آداب و رسوم قبل برگردی هیچ وقت....
دوم هم این بود که بعد از شهادت او ازدواج کنم گفتم : مصطفی زنهای حضرت رسول بعد از ایشان...
مصطفی سریع دستش را روی دهانم گذاشت و گفت این را نگو این بدعت است من پیامبر نیستم من هم به مصطفی گفتم من دیگر مثل تو پیدا
نمی کنم.
همیشه دوست داشتم به مصطفی اقتدا کنم و مصطفی همیشه دوست داشت تنها نماز بخواند به من می گفت نمازت را با اقتدا به من خراب نکن.
هیچ وقت نفهمیدم که او شوخی میکند یا جدی می گوید ولی باز بعضی اوقات نماز های واجبم را به او اقتدار می کردم و می دیدم که مصطفی بعد از هر نماز به سجده می رود صورتش را به خاک می مالد و گریه می کند و چقدر آن
سجده ها طولانی میشد
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۳
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
اوقاتی که نیمههای شب مصطفی برای نماز شب بیدار میشد طاقت نمی آوردم و می گفتم بس است، کمی استراحت کن خسته شدی.
مصطفی در جواب من میگفت:« تاجر اگر از سرمایه اش خرج کند بالاخره ورشکسته می شود باید در زندگی سود کرد تا زندگی بگذرد و اگر قرار باشد نمازشب هم نخوانیم ورشکست
می شویم .
اما من که خیلی از شب ها به خاطر گریه های مصطفی از خواب بیدار می شدم کوتاه نمی آمدم میگفتم اگر کسانی که اینقدراز تو می ترسند بفهمند که اینطور گریه می کنی چه؟
مگر تو چه گناهی داری،چه معصیتی کردهای؟
خدا همه چیز به تو داده همین که شب بلند میشوی یک توفیق عظیم است
آن وقت گریه های مصطفی تبدیل به هق هق می شدو می گفت: آیا به خاطر این توفیق که خدا به من داده نباید او را شکر کنم؟
نمیدانم چرا ولی، آن شب هر چه به مصطفی فکر میکردم همه را با فعل گذشته بود. به مصطفی نگاه کردم و گفتم یعنی فردا که بروی دیگر تورا نمی بینم مصطفی با یقین گفت: نه .
در صورتش دقیق شدم و بعد چشم هایم را بستم گفتم: باید یاد بگیرم و تمرین کنم که چطور صورتت را با چشم بسته ببینم.
شب آخر با مصطفی واقعا برایم عجیب بود نمیدانم آن شب چه شبی بود.
صبح مصطفی میخواست برود مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد در بطری برایش ریختم مصطفی آب را از من گرفت و به من گفت تو خیلی دختر خوبی هستی ناگهان در اتاق را زدند و من مجبور شدم به طبقه بالا بروم .
صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و خاموش شد و سوخت .
من با خودم فکر کردم یعنی از امروز دیگر مصطفی خاموش میشود این شمع دیگر روشن نمی شود و برای من نور نمیدهد.
تازه داشتم متوجه می شدم چرا انقدر اصرار داشت و تاکید میکرد که امروز ظهر شهید میشود
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۴
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
مصطفی هرگز دروغ نمی گفت یا حرفی را به شوخی نمی زد .
یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود دیگر برنمی گردد.
دویدم و کلت کوچکم را برداشتم، به طبقه پایین رفتم فکرم این بود که تیری به پای مصطفی بزنم تا نتواند برود مصطفی در اتاق نبود.
دویدم وبه حیاط رفتم و همان موقع مصطفی را دیدم که سوار ماشین شد، هر چه فریاد زدم که میخواهم دنبال مصطفی بروم نمیگذاشتند فکر میکردند دیوانه شده ام چون اسلحه دستم بود.
به هر حال مصطفی رفته بود و من نمی دانستم چه کار کنم .
در ستاد قدم می زدم بالا و پایین میرفتم و با خودم فکر می کردم که چرا مصطفی این حرفها را به من زده آیا می توانم تحمل کنم که او شهید شود و دیگر برنگردد.
تنها زن ستاد من بودم و کسی آنجا نبود که بخواهد مرا دلداری بدهد
به شدت گریه میکردم که ناگهان آرامشی به قلبم سرازیر شد .
با خودم فکر کردم خب اگر مصطفی شهید شود قرار است ظهر جسدش را بیاورند پس باید خودم را برای آن صحنه آماده کنم مانتو شلوار قهوه ای تیره ای داشتم آنها را پوشیدم و پیش خانم خراسانی که یکی از دوستانم در اهواز بود رفتم.
حالم خیلی منقلب بود برایش تعریف کردم که دیشب چه شد و اینکه مصطفی گفته که امروز ظهر شهید میشود. او عصبانی شد و گفت چرا این حرفها را میزنی، دکتر چمران هر روز در جبهه است چرا اینطور می گویی مدام میگویی مصطفی بود ،بود،
مصطفی هنوز هم هست، گفتم اما امروز ظهر دیگر مصطفی تمام میشود شهید میشود .
هنوز پیش خانم خراسانی بودم که تلفن زنگ زد گفتم برو تلفن را بردار، که میخواهند بگویند مصطفی شهید شد گفت :حالا میبینی این طور نیست تو داری تخیل می کنی چون خیلی نگران هستید گوشی را برداشت .
من نزدیکش بودم با همه وجودم گوش میدادم که بشنوم چه میگویند....
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۵
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
خانم خراسانی با تعجب و با ناراحتی به من نگاه می کرد و می گفت :نه،نه!! گوشی را که قطع کرد ، از او پرسیدم :چه شده؟ گفت: بچه ها به دنبال ما می آیند تا به بیمارستان برویم دکتر چمران زخمی شده .
به بیمارستان که رسیدیم آنجا را خوب میشناختم آنجا کار کرده بودم وارد حیاط که شدم ،به طرف سردخانه راهم را کج کردم خودم میدانستم که مصطفی شهید شده، یقین داشتم .
به من الهام شده بود که دیگر مصطفی را نخواهم دید.
به سردخانه رفتم و یادم هست آن لحظه که جسم بی جانش را دیدم گفتم:« اللهم تقبل منا هذا القربان»
آن لحظه دیگر همه چیز برای من تمام شد آن نگرانی ها که نکند مصطفی شهید شود ،نکند مصطفی زخمی شود، نکند، نکند ،،
جسمش را در آغوش گرفتم و خدا را قسم دادم به خون مصطفی به جسم بی جانش که در آنجا تنها نبود وشهدای دیگری هم آنجا بودند، که با رفتن مصطفی خداوند رحمتش را از این ملت نگیرد.
احساس میکردم خدا خطرات زیادی را به خاطر این مرد صالح که روزی در این زمین با اخلاص قدم میزد دفع کرده... وقتی ،مصطفی را دیدم که با آرامش تمام درسردخانه خوابیده احساس کردم که حالا دیگر او استراحت میکند.
مصطفی ظاهر زندگیاش همیشه سخت بود واقعاً در زندگی درد میکشید خیلی اذیت می شد به خاطر جنگ ها و خونریزی ها و بی عدالتی هایی که میدید روزهای آخر عمرش مسئله بنیصدر پیش آمده بود .
روی مصطفی خیلی فشار و ناراحتی بود شبها گریه میکرد راه میرفت بیدار میماند احساس میکردم مصطفی دیگر نمیتواند دوری خدا را تحمل کند،
آنقدر عشق در وجودش بود که مثل یک روح لطیف میخواست در پرواز باشد تحمل شهادت بهترین جوانان وطن برایش سخت بود
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۶
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
وقتی چهره آرام مصطفی را دیدم و آرامش گرفتم اما دیگر نگذاشتند پیش او بمانند .
نمیدانمچرا در ایران جسد را به سردخانه می بردند، در لبنان اگر کسی از دنیا می رفت او را به خانه اش میآوردند همه دورش قرآن می خواندند عطر می زدند ولی برای من عجیب بود که در اینجا وقتی عزیزی از دست می رفت چرا باید او را به سردخانه ببرند می گفتم :چرا باید او را دور بیندازند.
خیلی فریاد میزدم با گریه میگفتم: این عزیز ماست، این خود مصطفی است مگر چه اتفاقی برای مصطفی افتاده مگر چه چیزی عوض شده ،چرا باید جسم بی جانش در سردخانه باشد .
اما کسی گوش نمی داد بالاخره آن شب اول در اهواز با همه سختی هایش برایم گذشت .
همه دور و برم بودند. برای تسلیت، برای آرامش دادن به من، اما من به کسی احتیاج نداشتم .حالم بد بود خیلی گریه میکردم.
صبح روز بعد به تهران برگشتیم .
برگشتن به تهران برایم سخت تر بود چون با همان هواپیمای سی ۱۳۰ که آخرین بار با مصطفی از تهران به اهواز آمده بودم، باید به تهران برمیگشتم و این خیلی برایم سخت بود ،چون آن روز در هواپیما هر چه خلبان مصطفی را صدا میزد که پیش آن ها برود و کنارشان بنشیند مصطفی اصلا مرا تنها نگذاشت و نزدیکم ماند
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۷
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
خیلی برایم سخت بود که موقع آمدن به اهواز با مصطفی آمده بودم و حالا باید با جسم بی جانش به تهران برمیگشتم اصرار میکردم که در هواپیما تابوتش را باز کنند تا بیشتر کنار او باشم اما این کار را نکردند و بیشتر به خاطر تشریفات و مراسم بود و اینها خیلی مرا اذیت میکرد حتی آن لحظات آخر هم مرا محروم میکردند از دیدنش .
وقتی به تهران رسیدیم به منزل مادر مصطفی رفتیم و بعد دیگر نفهمیدم که جسم مصطفی را کجا بردند من در منزل مادر جان بودم و دور و برم حسابی شلوغ بود .
هر چه میگفتم مصطفی کو؟
هیچ کس چیزی به من نمیگفت فریاد می زدم میگفتم از دیروز تا حالا مصطفی کجاست چرا او را بردید ؟شما مگر مسلمان نیستید؟
خیلی بی تابی میکردم.
گفتند: مصطفی را در سردخانه غسل میدهند وقتی بی تابی های مرا دیدند گفتند می رویم و او را به اینجا می آوریم.
با فریاد گفتم اگر او را نمی آورید خودم به سردخانه می روم و برای وداع با او تا صبح آنجا می نشینم.
بالاخره به خاطر اصرار های فراوان من مصطفی را آوردند ولی چون در تهران خانه نداشتیم مصطفی را به مسجد محل بردند، محله ی بچگی هایش...
او را غسل داده بودند و با آرامش در تابوت خوابیده بود .
سرم را روی سینه اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم خیلی شب زیبایی بود اما وداع سختی برای من بود تا روز دوم که مصطفی را بردند و من نفهمیدم در بین جمعیت او را کجا میبرند تا ظهر که مراسم تمام شد و مصطفی را به خاک سپردند .
شب باید تنها برمیگشتم آن موقع تازه احساس کردم که مصطفی واقعاً تمام شد همین که وارد حیاط نخست وزیری شدم و چشمم به آن زیر زمین افتاد دردی قلبم را فشرد، زانوهایم سست شد،
زیر لب نجوا کردم: مصطفی رفتی و پشت مرا شکستی....
و به دیوار تکیه دادم
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۸
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
نگاهم روی همه چیز چرخید ،این دو سال چقدر زود گذشت.
بارها با خوشحالی فراوان از این در وارد میشدم به شوق دیدن مصطفی و حضور مصطفی .
جوانک های سربازی که همیشه به نشانه احترام گردن راست می کردند، این بار با دیدن من سرشان زیر افتاده بود.
زندگی برایم خالی شده بود انگار ریشه مرا قطع کرده بودند یاد.
لبنان افتادم و آن فال حافظ...
آن زمان اصلا فارسی بلد نبودم
نمی فهمیدم آقای صدر و مصطفی باهم چه می خوانند.
آقای صدر خودش ،جریان فال حافظ را برایم گفت و بعد هم برایم فال گرفت این شعر از حافظ، که آن روز در جواب فالم آمد را هیچ وقت از یاد نبردم.
الا یا ایها ساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکل ها
بعد از شهادت مصطفی از آن خانه بیرون آمدم چون مال دولت بود و آن زمان فهمیدم که هیچ چیز جز لباس تنم ندارم حتی پول نداشتم خرج کنم.
در ایران رسم است که فامیل مرده از مردم پذیرایی می کنند ولی من با رسم و رسوم آنجا آشنا نبودم خودم می فهمیدم که مردم به من رحم میکنند میگفتند این خارجی است آداب ما را نمی داند در تهران خانه نداشتیم و من خانه مادر جان بودم .هر شب را یک جا میخوابیدم خانه مادر، خانه دوستان .
اما بیشتر در بهشت زهرا کنار قبر مصطفی بودم.
شبهای سختی را میگذراندم.
لبنان شلوغ شده بودو خانه ما بمباران،
خانوادهام هم به خارج از رفته بودند.
از همه سخت تر برایم روزهای جمعه بود هر کس میخواهد جمعه ها را در کنار خانواده اش باشد.چ، و من به بهشت زهرا میرفتم تا مزاحم کسی نباشم احساس می کردم دل شکسته ام .درد زیادی در سینه ام دارم ،
به مصطفی میگفتم تو با من چه کردی از لبنان که آمدیم هرچی که داشتیم را برای مدرسه گذاشتی، در ایران هم که هیچ چیز نداریم
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۴۹
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
تو رفتی و من ماندم در این دیار تنها و نمیدانم که کجا باید بروم
شش ماه به همین منوال گذشت تا این که حضرت امام جریان را فهمیدند.
خدمت ایشان رفتیم به من گفتند مصطفی برای دولت هم کار نمیکرد هرچه که انجام میداد به دستور مستقیم خودم بود و به همین خاطر من مسئول شما هستم.
طبق دستور حضرت امام بنیاد شهید به من خانهای داد .خانه هیچ چیز نداشت.
جاهد یکی از دوستان مصطفی از خانه خودش برایم یک تشک چند بشقاب و مقداری لوازم آورد تا زمانی که توانستم با پدرم تماس بگیرم و کمی پول از او درخواست کنم.
به خاطر این چیزها احساس میکردم مصطفی به من ظلم کرده، البته این حرفم نفسانی بود، بعدها که فکر کردم می دیدم مصطفی چیزی از دنیا نداشت کع برایم بگذارد ومن خودم زندگی با اورا خواسته بودم .
اما آنچه به من یاد داد یک دنیا بود مصطفی در همه عالم بود در قلب همه انسانها... یادم هست یک بار که از ایران به لبنان میرفتم در فرودگاه بیروت یک افسر مسیحی لبنانی با درجه بالا وقتی پاسپورتم را دید که به نام
«غاده چمران» است، پرسید نسبتی با چمران داری؟ گفتم: همسرش هستم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفت ،گفت :او دشمن ما بود با ما جنگید ولی مرد شریفی بود.
تا بیرون از فرودگاه همراهیم کرد گفت ماشینی به دنبال شما نیامده گفتم مهم نیست .
خندید و گفت درست است ،قطعا تو زن چمران هستی..
گاهی اوقات فکر می کنم به همین خاطر خدا بیشتر از همه از من حسابرسی می کند چون با مصطفی زندگی کردم، با نسخه کوچکی از امام علی علیه السلام.. همیشه به مصطفی میگفتم: تو حضرت علی نیستی کسی نمی تواند او باشد فقط حضرت امیر آن طور زندگی کرد و تمام شد... و مصطفی همچنانکه صورت آفتاب خورده اش با اشک چشمهای بارانی اش خیس می شد می گفت: نه این درست نیست با این حرف داری راه تکامل در اسلام را می بندی، راه باز است پیامبر می گوید هر طورکه من زندگی کرده ام امتم می تواند آنگونه باشد، اما هرکس به اندازه توانش.....
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۵۰
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
همیشه و همه جا مصطفی سعی میکرد کمتر از دیگران داشته باشد ،چه در لبنان، چه در کردستان، چه در اهواز ...
لبنان که بودیم جز وسایل شخصی خودم چیزی نداشتیم.
در لبنان مثل ایران در خانه ها فرش پهن نیست و این رسم نیست که کفش هایشان را در بیاورند و روی زمین بنشیند اما در خانه ما همیشه همین طور بود وقتی خارجی ها یا فامیل به خانه ما
می آمدند خجالت میکشیدم که بگویم کفش هایشان را در بیاورند.
به مصطفی میگفتم من نمیگویم خانه مجلل باشد ولی یک مبل داشته باشیم که بعد نگویند مسلمانها چیزی ندارند و بدبختند و باعث شویم چهره بدی از اسلام نشان داده شود.
مصطفی به شدت مخالف بود میگفت چرا ما این همه عقده داریم.
چرا میخواهیم با انجام چیزی که دیگران می خواهند یا میپسندند نشان بدهیم که خوبیم این آداب و رسوم ماست .
نگاه کن زمین چقدر تمیز است ومرتب و قشنگ .
اینطوری زحمت شما هم کم می شود گرد و خاک کفش به خانه نمی آید.
همیشه از حضور در خانه پدری ام که در لبنان بود و بسیار مجلل بود اکراه داشت.
در خانه پدریم مجسمه های زیبایی از عاج فیل بود که بابا از آفریقا آنها را آورده بود مصطفی خیلی ناراحت بود و میگفت این مجسمه ها برای چی باید در خانه باشد زینت خانه باید قرآن باشد به رسم اسلام، به همین سادگی...
و یکبار من و مصطفی باهم همه آنها را شکستیم .
وقتی مادرم گفت شما پول ندارید و من برای شما وسیله خانه می آورم مصطفی ناراحت شد گفت مسئله پولش نیست مسئله زندگی من است که نمی خواهم عوض شود.
من می خواهم همیشه سادگی سرلوحه زندگی ام باشد.
اما من مثل هر زنی دوست داشتم یک زندگی داشته باشم در ایران هم چیزی نداشتیم هرچه بود مال دولت بود که موقتاً در اختیار مصطفی قرار داده بودند می گفتم بالاخره ما باید چیزی برای خودمان داشته باشیم همان مستضعفینی که میگویی هم قاشق و چنگال و بشقاب دارند، ولی ما همان را هم نداریم اگر پست نداشته باشی ما چیزی نداریم.
همان زیرزمین دفتر نخست وزیری را هم که مال مستخدم ها بود به اصرار من گرفت قبل از اینکه من به ایران بیایم مصطفی در دفترش میخوابید زندگی معمولی که هر زن و شوهری داشتند ما نداشتیم مصطفی حتی حقوقش را هم به کسانی که دور و برش بودند، میداد
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۵۱
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
مصطفی می گفت: دوست دارم وقتی که از دنیا می روم هیچ چیز نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم جوری بشود که نداشته باشم بهتر است .
اصلاً در این دنیا نبود.
اما برای من بیشتر از وقتی که زنده بود وجود داشت و چقدر بعد از شهادت خوابش را میدیدم.
شبی در خواب دیدم مصطفی روی صندلی چرخدار نشسته و نمیتواند راه برود به سمتش دویدم، گفتم :مصطفی چرا اینطور شده ای؟
گفت: تو چرا گذاشتی من به این روز بیوفتم.چرا سکوت کردی.
پرسیدم: مگر چه اتفاقی افتاده؟
گفت: برای من مجسمه ساخته اند نگذار این کار را بکنند، برو و این مجسمه را بشکن.
بیدار که شدم نمیدانستم مصطفی چه میخواست به من بگوید پرس و جو کردم و شنیدم که در دانشگاه شهید چمران اهواز مجسمه ای از مصطفی ساخته اند .
میدانستم در تهران هم یکی از خیابانهای آباد و زیبا را به اسم مصطفی کردهاند.
این ظاهر شهر بود و من خوشحال می شدم.اما کاش باطن شهر هم همینطور بود.
گاه آدم هایی را در این خیابان ها می دیدم که دلم می شکست میترسیدم، میترسیدم مصطفی فقط یک نام بشود و تمام .
همیشه فکر میکردم اگر همه ایران را به نام چمران کنند آیا خوشحال می شوم آیا یک لحظه از لبخند مصطفی یا محبت مصطفی را برایم جبران میکند،؟ اما نه...
زمانی خوشحال میشوم که دانشگاه شهید چمران بتوانند چمران ها را بپروراند
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۵۲
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
مصطفی کسی نبود که مجسمه اش را بسازند و ساکت بماند.
مجسمه سنگی بی جان است ولی مصطفی زنده است ،در فطرت انسانها،
در قلب آنها .
آدمها بین خیر و شر درگیرند و باید کسی دستشان را بگیرد همانطور که خدا این مرد را فرستاد تا دستم را بگیرد، در تهران که تنها بودم به زندگی که گذشت نگاه می کردم . میگفتم من کجا و ایران کجا؟ من دختر جبل عامل و جنوب لبنان ،
من همیشه با خودم می گفتم اگر مرا از جبل عامل بیرون ببرند میمیرم، مثل ماهی که از آب بیرون بیفتد .
زندگی خارج از جنوب لبنان و شهر صور در تصورم نمی گنجید .
به مصطفی میگفتم اگر میدانستم انقلاب پیروز میشود و قرار به برگشت ما به ایران و ترک جبل عامل است نمی دانم که قبول میکردم با تو ازدواج کنم یا نه ،
اما با همه عشقم به لبنان، به ایران آمدم و مصطفی حتی شناسنامه ام را به نام چمران گرفت؛ «غاده چمران »
و این کار را کرد که در دارالاسلام بمانم و برنگردم و حالا من،
مخصوصاً زمانهایی که در مشهد هستم،
احساس می کنم خداوند به واسطه این مرد دست مرا گرفت حجت را بر من تمام کرد و از میان آتشی که در آن می سوختم بیرونم کشید.
میشد که من دور از جبل عامل و در کشور کفر باشم، در آمریکا،
یا هر جای دیگر مثل خواهران و برادرانم...
گاه گاه که از ایران برای دید و بازدید به لبنان می رفتم به من می خندیدند می گفتند ایرانیها در صف ایستاده اند برای گرفتن گرین کارت،
اماتو تابعیت داری چرا آن را از دست می دهی و استفاده نمیکنی .
به آنها می گفتم: بزرگترین گرینکارت که من دارم را کسی ندارد، و آن پارچه سبزی است که از حرم امام رضا دارم و همیشه همراه من است
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣
#پرواز_تا_بی_نهایت
پارت ۵۳
به روایت غاده چمران(جابر)،
همسر شهید
نویسنده:حبیبه جعفریان
اکنون که سالها از آن اتفاق می گذرد با همه وجودم این نعمت را احساس میکنم و اگر همه عمرم را ،
چه عمر گذشته و چه آن قدر که از عمرم باقی مانده را ،
در سجده بگذرانم نمیتوانم شکر نعمتی را که خداوند به من داده به جا بیاورم.
با مصطفی در آن دو سال ،در عالمی بزرگ سیر کردم، از ماده به معنا ، از مجاز به حقیقت...
و از خدا می خواهم که در مصطفی
متوقف نشوم.
همچنان که خود مصطفی در حق من این دعا را کرد
« خدایا من از تو یک چیز می خواهم با همه اخلاصم ؛که محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار. من میخواهم که بعد از مرگ او را ببینم که هنوز در حال پرواز است به سوی تو ،خدایا می خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و میخواهم به من فکر کند مثل گلی زیبا که در راه زندگی ، کمال پیدا کند
و او باید در این راه بالا و بالاتر برود ،
می خواهم غاده به من فکر کند، مثل یک شمع مسکین و کوچک که در تاریکی سوخت تا مرد، و از نورش بهره برد برای مدتی بس کوتاه..
می خواهم به من فکر کند مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی نهایت.»
و السلام🌸🍃🌺
❣🍃❣🍃❣🍃❣🍃❣