#برگی از تاریخ اسلام
به مناسبت نیمه شعبان ، میلاد با سعادت امام عصر عج
#تشرف_اسماعیل_هرقلی/قسمت سوم
💥... وقتی به بغداد بازگشتی و خلیفه خواست چیزی به تو بدهد، نگیر!
🌀آن گاه به راه افتادند و رفتند، من همین طور ایستاده بودم و دور شدنشان را بدرقه می کردم، از دوری آنها آن قدر ناراحت و از خود بی خود شدم که توان حرکت نداشتم. گویی حضرت با رفتن خود تمام هستی ام را با خود بُردند.
🔸آرام آرام برخاستم و به راه افتادم، وقتی به حرم رسیدم خادم حرم که قبلاً مرا دیده بود، گفت: چرا آشفته ای، از چیزی ناراحتی؟
🔹گفتم: نه.
💥گفت: کسی آزارت داده ؟
🔹گفتم: نه، چیزی نیست. ولی می خواهم بدانم آیا آن اسب سواران را می شناسید؟
🔸گفتند: آری، آن ها بزرگانی از این مناطق اند.
💥گفتم: یکی از آنها امام زمان علیه السلام بود.
🔸گفتند: آیا زخم رانت را معاینه کرد؟
ادامه دارد ...
منبع: بحار الانوار، ج 52، ص 61 - 65.
#برگی از تاریخ اسلام
به مناسبت نیمه شعبان ، میلاد با سعادت امام عصر عج
#تشرف_اسماعیل_هرقلی/قسمت چهارم🌱🌸🍃🌸🍃🌸🌱
💥... گفتم: دست روی آن کشید و دردم آمد.
🌀آنگاه به محل زخم نگاه کردم، هیچ اثری دیده نمی شد. شک کردم. آن یکی پایم را نیز وارسی کردم، هیچ زخمی دیده نمی شد.
❌وقتی مردمی که در اطرافم بودند، این صحنه را مشاهده کردند، به طرفم هجوم آوردند و پیراهنم را تکه تکه کردند، خدّام مرا از دست مردم بیرون کشیدند.
🔸یکی از مأمورین حکومتی فریاد مردم را شنید و ماجرا را پرسید. وقتی از موضوع باخبر شد، مرا خواست و نامم را پرسید .
🔹او رفت و من آن شب در حرم ماندم. هنگام صبح، پس از ادای نماز، خارج شدم. مردم نیز مقداری مرا بدرقه نمودند.
🌀من حرکت کردم وقتی به پل «عتیق» رسیدم، دیدم مردم ازدحام کرده اند و نام هر تازه واردی را می پرسند.
💥وقتی نوبت من شد پرسیدند: نامت چیست؟ و از کجا می آیی؟ ...
ادامه دارد ...
منبع: بحار الانوار، ج 52، ص 61 - 65.
#مکتب_سلیمانی
#قرارگاه_روشنفکری_مکتب_سلیمانی
@Maktabsoleimani313