🇮🇷بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم🇮🇷ا
نمازعیدفطر؛ به سیره جّدم ... !؟
مامون؛ اصرار داشت، #امام_رضا_علیه_السلام ولایت عهدی او را بپذیرد. ولی؛ حضرت نمی پذیرفت. در آخر؛ با اجبار مامون، پذیرفت. اما؛ ولایت عهدی را طوری پذیرفت؛ که عین نپذیرفتن بود و بیشتر سبب رسوایی مامون شد.
خلفای فاسد؛ سالها بود که نماز عید فطر و عید قربان می خواندند. پیغمبر اسلام؛ صل الله علیه وآله، نمازِ عید فطر و قربان می خواند، اینها هم می خواندند. اما؛ روش نماز خواندن خلفا، به تدریج با پیامبر فاصله گرفته بود.
کم کم؛ درباری ها نیز، مانند دربار ساسانی ایران و قیاصره روم، مجلل شده بود. لباس خلیفه؛ و سران سپاه، دارای انواع نشانه های طلا و نقره شده بود. وقتی؛ خلیفه می خواست به نماز عید برود، با جلال و شکوهی خاص و با هیمنه سلطنتی می رفت. سوار بر اسب هایی با گردنبند طلا و نقره، و شمشیرهای زرین. سپاه نیز؛ از پشت سرش می آمد، درست مثل اینکه می خواهند به رژه ای نظامی بروند. وقتی خلیفه و لشکر زراندود او به مصلی می رسید؛ دو رکعت نمازِ بی اثر می خواندند و بر می گشتند.
در آن سال؛ مامون اصرار کرد: ای پسرِ رسول خدا؛ می خواهم نماز عید فطر را شما بخوانید. امام فرمودند: از اول؛ در پذیرش ولایت عهدی، شرط کرده بودم، فقط اسمی از من باشد و کاری درحکومت تو نکنم.
مامون گفت: آقا؛ شما از نماز هم ابا می کنید. این کار که مربوط به حکومت نیست؛ که بگویید پای ظلمی در کار است، نماز را بخوانید و برگردید.
امام رضا علیه السلام؛ جمله ای نظیر جمله ی پدرش #امام_حسین و #امیرالمومنین_علی_علیه_السلام در جریان بیعت فرمودند: به یک شرط می پذیرم؛ به سیره جّدم، نه با سیره شما.
مامون؛ با آنهمه زرنگی که داشت احمق شد. گفت: بسیار خوب؛ به هر سیره و روشی که می خواهید، نماز را بخوانید و برگردید. غرض مامون این بود که؛ کاری را به عهده حضرت گذاشته باشد، تا مردم بگویند: پس امام رضا هم؛ عملا ولایت عهدی مامون را قبول کرده است.
روز عیدِ فطر فرا رسید. امام رضا علیه السلام به اطرافیان خود فرمودند: لباسهای عادی بپوشید؛ پاها را برهنه کنید، عبا و آستین ها را بالا بزنید و ذکرهایی که می گویم تکرار کنید.
حالت خضوع وخشوع داشته باشید. می خواهیم به پیشگاه خداوند برویم. توجهتان فقط به خدا باشد. در گفتنِ ذکرها، خدا را در نظر بگیرید.
عمامه اش را به شکلی که پیامبر می بست بسته بود. لباسش را شبیه پیغمبر پوشید. پاها را برهنه کرد و با خضوع و خشوعی خاص، از خانه بیرون آمد.
با صدای بلند می گفت: «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدانا و له الشکر علی ما اولانا» گفتنِ این ذکرها؛ آن هم به شیوه پیامبر، سالها شنیده نشده بود.
حضرت؛ به حضور پروردگارش می رفت، در حالی که اشکهایش جاری بود. این حالت؛ مردم را سخت منقلب کرده بود. حضرت بلند می گفت: «الله اکبر، الله اکبر علی ما هدانا و له الشکر علی ما اولانا»
و مردم تکرار می کردند. وقتی نزدیک درب منزل رسیدند؛ صدای تکبیرش بلندتر شد.
مامون؛ که در توهم خودش غوطه ور بود، به فرماندهان سپاه و سران قبایل گفت: بروید؛ و پشت سر علی ابن موسی نماز عید فطر بخوانید.
فرماندهان؛ به سیره خلفای غاصب، خود را آرایش کرده و لباسهای فاخر پوشیده بودند. اسبهای بسیار عالی برداشته و با شمشیرهای زرین؛ دربِ منزل امام ایستاده بودند. توقع داشتند؛ حضرت نیز، با همان جلال و هیبت خلفای غاصب بیرون بیاید. اما؛ با سیره پیامبر گونه امام مواجه شدند. با دیدن امام؛ در میان فرماندهان؛ ولوله ای پیچید. بی اختیار؛ از اسبها پایین آمده و اسبهای تزیین شده را رها کردند. چکمه های نظامی را بیرون آورده، و پای برهنه پشت سر امام راه افتادند.
کم کم؛ صدای « #الله_اکبر »، تمامی شهر مَرو را پر کرده بود. مردمِ روی پشت بامها و خانه ها؛ با شنیدنِ صدای تکبیرها به تدریج به جمعیت ملحق شدند. روح معنویت در جمعیت موج می زد. حضرت می فرمودند: «الله اکبر» و مردم شهر یکپارچه فریاد می زدند: «الله اکبر»
هنوز؛ جمعیت از دروازه شهر بیرون نرفته بودند که، جاسوسها به مامون خبر دادند: اگر امام به مصلی برسد؛ تو دیگر مالک سلطنتت نیستی. سربازها؛ بدستور مامون جلو آمدند و امام را، مجبور به برگشت به خانه کردند.
#امام_رضا_علیه_السلام ؛ همانگونه که با اجبار آمده بود با اجبار مامون به خانه برگشت. و دسیسه خلیفه غاصب؛ در سوء استفاده از ولیعهدی امام، همانند قبل با شکست مواجه شد.
┅✿❀اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورنا خَیْراً❀✿┅
#السلام_علیک_یا_امیرالمومنین_علی_ع
♨️بدهکاری سادات...
#ابراهيم_بن_مهران يكي از راويان احاديث شيعه و مردي مورد وثوق و اطمينان و راستگوست فرمود:
در همسايگي منزلم در كوفه مردي بنام #ابوجعفر زندگی ميكرد او مردی خوش معامله و نيكوكار بود، بطوريكه هرگاه شخص #سيّدي محتاج به پول ميشد و نزد او ميرفت فورا به او كمك ميكرد.
اگر سيّدي ميتوانست پولش را پس بدهد، اسمش را از دفتر خط ميزد و اگر سيّدي قادر به باز پرداخت بدهي اش نبود، ابوجعفر به غلامش دستور ميداد در دفتر بنويس اين مبلغي است كه #امیرالمومنین_علی_علیه_السلام آن را قرض گرفته است.
مدتي گذشت و ابوجعفر فقير و درمانده شد و تمام ثروتش را از دست داد و در
نتيجه خانه نشين شد. روزها در خانه مينشست و دفترش را پيش رويش ميگذاشت و به دفتر نگاه ميكرد و اگر اسم بدهكاري را مييافت، كسي را به دنبال او ميفرستاد كه اگر زنده است بيايد و بدهي اش را بپردازد و اگر بدهكار مُرده بود روي اسمش را خط میكشيد.
روزی همانطور که به دفترش نگاه میکرد يكی از دشمنان شيعه از كنارش گذشت، آن سني چون از ماجرای ابوجعفر با خبر بود، در حاليكه او را مسخره ميكرد با طعنه گفت: بدهكار بزرگت #علی_بن_ابيطالب بدهيت را داد يا نه؟
ابوجعفر از حرفهای آن مرد سنی غمگين و ناراحت شد برخاست و داخل خانه رفت و آن شب دل شكسته خوابيد.
در عالم خواب ديد محضر مقدّس نبی مکرم اسلام #حضرت_محمد_مصطفی(ص) و #امام_حسن_علیه_السلام و #امام_حسين_(_عليهم_السلام_) مشرف شده پيامبر رو به اين دو بزرگوار نمود و فرمود: پدرتان اميرالمؤمنين كجاست؟
حضرت تشريف آورده و فرمود بنده اينجا هستم اگر فرمايشي داريد بفرمائيد.
پيامبر اكرم ص به حضرت فرمود چرا حق ابوجعفر را نمي پردازی؟
آقا اميرالمؤمنين علی(ع) فرمود: پولش را آماده كردهام و همين اَلان به او پس میدهم. در همين حال آقا امیرالمؤمنین علی(ع) كيسه ای از پشم سفيد را آورد و به ابوجعفر عنايت فرمود.
پيامبرمکرم اسلام(ص) به ابوجعفر فرمود: اين را بگير، اما اگر از فرزندان من كسی به نزد تو آمد او را نااميد از در خانه ات بيرون نفرست زيرا خداوند به تو بركت داد و بعد از اين هرگز فقير نخواهی شد.
ابوجعفر از خواب بيدار شد به دستش نظر انداخت كيسه ای از پشم سفيد را
در دستش ديد همان لحظه همسرش را بيدار كرد و گفت: چراغ را روشن كن، وقتی كه چراغ را روشن كرد، مرد سر كيسه را باز كرد. هزار اشرفی طلا در آن ديد، پس از آن دفترش را آورد و پولهايی را كه به سادات داده بود و به حساب آقا امیرالمومنین علی ع نوشته بود جمع بست، ديد همان مقدار پولي است كه به سيدها و اولاد مولا امیرالمومنین علی علیه السلام داده دقيقا همان است.
📚کرامات العلویه،ص۱۸_۱۶
💌برای عاشقان مولا امیرالمومنین علی علیه السلام ارسال کنید...
بسیار زیبا❤️👌