eitaa logo
599 دنبال‌کننده
31.7هزار عکس
34هزار ویدیو
207 فایل
@
مشاهده در ایتا
دانلود
بلا فاصله نگاهم به سر آقا ابراهیم افتاد... قسمتی از موهای بالای سر او سوخته بود... مسیر یک گلوله را می شد بر روی موهای او دید. با تعجب گفتم: داش ابرام سرت چی شده؟ دستی به سرش کشید، با دهانی که به سختی باز می شد گفت: می دانی چرا گلوله جُرأت نکرد وارد سرم بشود؟ گفتم چرا؟ ابراهیم لبخندی زد و گفت: گلوله خجالت کشید وارد سرم بشود، چون پیشانی بند "" به سرم بسته بودم... eitaa.com/fatemiioon_news