🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۱ در باز بود رفتم داخل اولین چیزی که من را جذب کرد گرمای خانه بود. خانه قشنگی بود
فنجان قهوه☕️
پارت ۲
بوی قهوه به مشامم خورد.چشمانم را به آرامی باز کردم،نور به چشمم خورد و باعث شد چشمام رو به سرعت باز کنم.
پسری قد بلند رو به رویم ایستاده بود؛ چشم و ابروی مشکی داشت فنجان قهوه را جلویم گرفت و گفت :
+بفرما داداش
گفتم :
_ممنونم خیلی خسته بودم اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد،شرمنده!
گفت :
+اشکالی نداره،ولی خب حواست باشه همه مثل من نیستن که بزارن یک غریبه داخل خونه شون بمونه.
فنجان قهوه را از روی میز برداشتم و قهوه داخلش را نوشیدم و بعد یکی از بیسکوئیت های روی میز را برداشتم و خوردم.
بعداز اینکه قهوه اش را خورد نگاهم کرد و گفت :
+برای چی اومدی اینجا؟چرا هیچ وسیله ای با خودت نیاوردی؟
گفتم :
-برای گردش،بیکار بودم گفتم یه سفر بیام و نمیدونم چیشد که از اینجا سر درآوردم.وسایلم رو دزدیدن ولی خداروشکر گوشیم تو جیب پالتوم بود و اونو نبردن.
فنجان ها را داخل سینی گذاشت و به آشپزخانه برد...
《پایان پارت ۲》
@Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
امشب با رفیقام رفتم کافه...💜🚶🏻♀ و به خاطره ها پیوست...!✨🚶🏻♀
امشب ۱۴۰۲/۱/۱۰❤️🩹✨
کافه آیتوس...☕️✨
بماند به یادگار...💜
💜E💜F💜R💜Z💜
@Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۲ بوی قهوه به مشامم خورد.چشمانم را به آرامی باز کردم،نور به چشمم خورد و باعث شد چ
پارت ۳ باشه برای فردا...🚶🏻♀
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودشون میدونن کیان...💜🚶🏻♀
تقدیم به رفیقام...❤️🩹✨
E✨F✨R
@Man_ZT
هدایت شده از سیارهآهو🪐!-
وقتی به این فکر میکنم که صبح قرار بعد از یازده روز خوشگذرونی،خنده،خوشحالی.
از اینجا برم...
دوباره مدرسه مزخرف شروع بشه،اون همه استرس رو تحمل کنم و دلتنگی هام دوباره شروع بشه.
حالم بد میشه...
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان ها شبیه به هم عمر نمی کنند...
@Man_ZT
فنجان قهوه☕️
پارت ۳
درحال شستن فنجان ها بود.میترسیدم که بپرسه تا کی میخوای خونه من بمونی،آخه جایی رو نداشتم برم چی باید بهش میگفتم؟
صدای آب زیاد بود بخاطر همین از آشپزخانه داد زد :
+میخوای تو این جنگل دور افتاده چیکار کنی؟جایی رو داری بری؟
دقیقا چیزی رو پرسید که ازش میترسیدم.احساس مزاحم بودن بهم دست داد؛نمیدونستم چی جوابش رو بدم.
گفتم :
نمیدونم،نه جایی برای موندن ندارم.ببخشید اگه مزاحمت شدم،سعی میکنم امروز برگردم شهرم.
دست هایش را با حوله کرمی رنگی خشک کرد و به سمت من آمد.
نشست روی مبل روبرویم یکی از بیسکوئیت های روی میز را برداشت و خورد بعداز قورت دادن بیسکوئیت نگاهی بهم انداخت و گفت :
+اگه مزاحمم بودی دیشب از خونم پرتت میکردم بیرون؛به هرحال منم باید در رو قفل میکردم،خدا خیلی بهم لطف کرده که کسی مثل تو وارد خونم شده.ولی چجوری میخوای بری؟از وسط جنگل چجوری میخوای ماشین جور کنی؟از اینجا تا شهر خیلی راهه.چندروزی پیش خودم بمون و بعدا به یکی زنگ بزن بیاد دنبالت.
بعداز کمی فکر گفتم:
-به هرحال ببخشید،نمیدونم؛امروز میری شهر؟
داشت با یکی از چوب های خشکی که برای شومینه ذخیره کرده بود چوب های سوخته را جا به جا میکرد.
هیجان زده رو به من کرد و گفت...
《پایان پارت ۳》
@Man_ZT