eitaa logo
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
25 دنبال‌کننده
826 عکس
211 ویدیو
0 فایل
ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن زیرا هیچ کس به غیر تو بهای سکونتشان را نخواهد پرداخت...!
مشاهده در ایتا
دانلود
فنجان قهوه☕️ پارت ۱ در باز بود رفتم داخل اولین چیزی که من را جذب کرد گرمای خانه بود. خانه قشنگی بود و بیشتر از رنگ قهوه‌ای در آن استفاده شده بود. هوای بیرون سرد بود و باران می آمد. روبروی در ورودی شومینه ای روشن بود و دوتا مبل کرمی جلوی آن ، روبه‌روی هم بودند،یک میز چوبی هم وسط دو مبل بود که روی آن فنجانی بود؛داخل فنجان کمی قهوه بود،قهوه داخلش تازه بود و نصفش خورده شده بود.یک ظرف هم بود که داخلش بیسکوئیت شکلاتی کرمدار بود؛یکی از آنها را برداشتم و خوردم؛خوشمزه بود. با خودم گفتم : اگر صاحبخانه بیاید و یک غریبه را داخل خانه اش ببیند چه واکنشی نشان می‌دهد؟ خسته بودم و اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد. صدای بهم خوردن ظرف ها از آشپزخانه می آمد،بر نگشتم نگاه کنم،احتمالا صاحبخانه برگشته بود... 《پایان پارت ۱》 @Man_ZT
سلام...
به یاد بچگی داریم با خمیر بازی پسرخالم بازی می‌کنیم...😂🚶🏻‍♀
فنجان قهوه☕️ پارت ۱ در باز بود رفتم داخل اولین چیزی که من را جذب کرد گرمای خانه بود. خانه قشنگی بود و بیشتر از رنگ قهوه‌ای در آن استفاده شده بود. هوای بیرون سرد بود و باران می آمد. روبروی در ورودی شومینه ای روشن بود و دوتا مبل کرمی جلوی آن ، روبه‌روی هم بودند،یک میز چوبی هم وسط دو مبل بود که روی آن فنجانی بود که داخلش کمی قهوه بود،قهوه داخلش تازه بود و نصفش خورده شده بود... ادامه رمان در کانال زیر...👇🏻 @Man_ZT
همسایه ها یکم حمایت...🚶🏻‍♀ چندنفر بفرستین اینور...!🚶🏻‍♀
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۱ در باز بود رفتم داخل اولین چیزی که من را جذب کرد گرمای خانه بود. خانه قشنگی بود
فنجان قهوه☕️ پارت ۲ بوی قهوه به مشامم خورد.چشمانم را به آرامی باز کردم،نور به چشمم خورد و باعث شد چشمام رو به سرعت باز کنم. پسری قد بلند رو به رویم ایستاده بود؛ چشم و ابروی مشکی داشت فنجان قهوه را جلویم گرفت و گفت : +بفرما داداش گفتم : _ممنونم خیلی خسته بودم اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد،شرمنده! گفت : +اشکالی نداره،ولی خب حواست باشه همه مثل من نیستن که بزارن یک غریبه داخل خونه شون بمونه. فنجان قهوه را از روی میز برداشتم و قهوه داخلش را نوشیدم و بعد یکی از بیسکوئیت های روی میز را برداشتم و خوردم. بعداز اینکه قهوه اش را خورد نگاهم کرد و گفت : +برای چی اومدی اینجا؟چرا هیچ وسیله ای با خودت نیاوردی‌؟ گفتم : -برای گردش،بیکار بودم گفتم یه سفر بیام و نمیدونم چیشد که از اینجا سر درآوردم.وسایلم رو دزدیدن ولی خداروشکر گوشیم تو جیب پالتوم بود و اونو نبردن. فنجان ها را داخل سینی گذاشت و به آشپزخانه برد... 《پایان پارت ۲》 @Man_ZT
امشب با رفیقام رفتم‌ کافه...💜🚶🏻‍♀ و به خاطره ها پیوست...!✨🚶🏻‍♀