11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان ها شبیه به هم عمر نمی کنند...
@Man_ZT
فنجان قهوه☕️
پارت ۳
درحال شستن فنجان ها بود.میترسیدم که بپرسه تا کی میخوای خونه من بمونی،آخه جایی رو نداشتم برم چی باید بهش میگفتم؟
صدای آب زیاد بود بخاطر همین از آشپزخانه داد زد :
+میخوای تو این جنگل دور افتاده چیکار کنی؟جایی رو داری بری؟
دقیقا چیزی رو پرسید که ازش میترسیدم.احساس مزاحم بودن بهم دست داد؛نمیدونستم چی جوابش رو بدم.
گفتم :
نمیدونم،نه جایی برای موندن ندارم.ببخشید اگه مزاحمت شدم،سعی میکنم امروز برگردم شهرم.
دست هایش را با حوله کرمی رنگی خشک کرد و به سمت من آمد.
نشست روی مبل روبرویم یکی از بیسکوئیت های روی میز را برداشت و خورد بعداز قورت دادن بیسکوئیت نگاهی بهم انداخت و گفت :
+اگه مزاحمم بودی دیشب از خونم پرتت میکردم بیرون؛به هرحال منم باید در رو قفل میکردم،خدا خیلی بهم لطف کرده که کسی مثل تو وارد خونم شده.ولی چجوری میخوای بری؟از وسط جنگل چجوری میخوای ماشین جور کنی؟از اینجا تا شهر خیلی راهه.چندروزی پیش خودم بمون و بعدا به یکی زنگ بزن بیاد دنبالت.
بعداز کمی فکر گفتم:
-به هرحال ببخشید،نمیدونم؛امروز میری شهر؟
داشت با یکی از چوب های خشکی که برای شومینه ذخیره کرده بود چوب های سوخته را جا به جا میکرد.
هیجان زده رو به من کرد و گفت...
《پایان پارت ۳》
@Man_ZT
🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۲ بوی قهوه به مشامم خورد.چشمانم را به آرامی باز کردم،نور به چشمم خورد و باعث شد چ
پارت دو اینجاس یادم رف ریپلای کنم
*چند حقیقت...:
علاقم بهتون جوریه که میتونم بگم بدون شما دنیام سیاسفید بود...🖤
عید رو بدون شما دوس ندارم...🚶🏻♀
از زندگی بدون شما متنفرم...🚶🏻♀
همیشه به فکرتون هستم...❤️🩹
و چیزایی که الان به ذهنم نمیرسه بهتون ابراز کنم...🚶🏻♀
*تقدیم به...