eitaa logo
داروخانه معنوی
6.7هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
4.7هزار ویدیو
128 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌♡┅═════════════﷽══┅┅ ⇠‌ا؎ حَســـــرت دیـــــدٰار تـــُــو ... ↶دَر سینہ؎مــــٰـا↷ □ ا؎ عِشـــــق تــُـــو ؛ ⇇ آبـــــرو؎ دیـــــرینہ؎ مـــٰــا ‌بــَرگـــرد و غبــٰـــار دل مـــٰــا را بتـــــکٰان۔۔ ⇦زنـــــگٰار گـِــــرفتہ، رو؎ آئیـــــنہ؎ مــٰـــا...⇉ أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
﴿یـــــأبـــــن‌ألحَســـــن𔘓⇉﴾! ◇حـــــلالَم‌کـُــــن‌کہ⇩⇩⇩ ⇦بـــٰــا‌گنـٰـاهــانم‌مــــٰـانع‌ظُهـــــورت‌هَستـــــم.. ↶وٰا؎بــَـــر‌جـُــــمعه‌ا؎کہ، □بـــــدون‌تــُـــو‌بہ غــُـــروب‌مےرسَـــــد💔!↷ أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
1612069240-107571-760 (1).mp3
3.62M
🌺 🔈 صوت: علی فانی 🙏 التماس‌دعای فرج «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۲۲۴ فراز ۲ پارسائي علي 🎇🎇🎇 #خطبه۲٢۴ 🎇🎇🎇 پرهيزازامتيازخواهي بخدا سوگند، برادرم عقيل را ديدم
خطبه ۲۲۵ نيايش به خدا 🎇🎇🎇 ٢۵ 🎇🎇🎇 ياري‌خواستن‌از‌خدا ‌در مشكلات‌اقتصادي خدايا آبرويم را با بي نيازي نگهدار، و با تنگدستي شخصيت مرا لكه دار مفرما، كه از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آدمهاي بدكردار عفو و بخشش طلبم، مرا در ستودن آن كس كه به من عطايي فرمود موفق فرما، و در نكوهش آن كس كه از من دريغ داشت آزمايش گردم، در صورتيكه در پشت پرده، اختيار هر بخشش و دريغي در دست تو است و تو بر همه چيز توانايي. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
♡┅═════════════﷽══┅┅ مےگــــُـفت : ⇩⇩⇩ ⇦حتّے أگـــــر هَمہ مــــٰـا ، ◇◇«شَهیـــــد۔۔۞» شَـــــويـــــم! ⇇ و خـٰــــانه‌هــٰـــایمــــٰـان رٰا ، بـــــر سرمـــٰــان خـَــــراب کـــُــنند۔۔۔ ↶دَســـــت أز مُقــــٰـاومت نمےکـــِــشیم ↷ □□و عــــٰـاقبت هم چِنـــــین شُـــــد⇉ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس داستان واقعی قسمت_شصت و هفتم✍ بخش سوم 🌸ترانه و تبسم زود با علی و مریم
" "بر اساس داستان واقعی قسمت_شصت و هفتم ✍ بخش چهارم 🌸من بالای پله ها وایستاده بودم …. تو دلم گفتم به درک که رفتی خسته شدم دیگه این بار اگر هزار بار هم معذرت بخواد قبول نمی کنم … ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم پشت پنجره و اونو باز کردم داشت از خونه می رفت بیرون صدای الله و اکبر از دور به گوش می رسید …. یک دلهره ی عجیبی تو دلم افتاده بود مدتی همونجا وایستادم امیدوار بودم بر گرده ولی خبری نشد …… پنجره رو بستم و اومدم بیرون .ترانه اومد پایین پله ها و از من که قدرت حرکت نداشتم پرسید: مامان بابا کجا رفت ، چون جنگ شده بابا عصبانیه ؟ 🌸گفتم نه الان بر می گرده جایی کار داشت زود میاد …. سعی کردم خیلی طبیعی باشم هم به خاطر بچه ها و هم عمه این روزا حال خوبی نداشت مرتب فشارش میرفت بالا …. ترانه با خوشحالی رفت سر بازیش حالا می شد فهمید که بچه ها مفهموم جنگ رو نمی فهمیدن و خوب و خوش داشتن بازی می کردن و حتی رفتن ایرج با اون وضع نتونست بازی اونا رو بهم بزنه ……. مینا هنوز بغض داشت ….با خودم گفتم ولش کن رویا می خواد چی بشه خودش بر می گرده و عذر خواهی می کنه ولی این بار دیگه نمی بخشمش … حالا من باهاش قهر می کنم ……… مینا پرسید: رویا جان ایرج خان به خاطر تورج ناراحت بود ؟ 🌸گفتم خوب معلومه ولی بی خودی خودشو اذیت می کنه ….. رفت یک هوایی بخوره الان برمی گرده ….. ولی عمه حال خوشی نداشت …. گفتم حالتون خوبه می خواین فشارتون رو بگیرم ؟ با بی حوصله گی گفت : نمی دونم می خوای بگیر می خوای نگیر چه می دونم والله …چی داره به سرم میاد نمیفهمم ….. خدا به خیر کنه ….. ایرج و تو یک چیزی می دونین که به من نمیگین …..راستشو بگو رویا بزار الان بدونم …… 🌸گفتم : به جون ایرج هیچی نیست قسم می خورم فقط کلافه بود …… فشارشو گرفتم حدسم درست بود رفتم و یک قرص فشار و یکی هم آرام بخش آوردم و بهش دادم و ازش خواستم دراز بکشه اونم همون جا روی مبل ولو شد ….. بعد رفتم دوا های عمو رو دادم ….ایرج بازم نیومد ….. دیر وقت شد … شام بچه ها رو دادیم و اونا رو خوابوندیم و با مینا برگشتیم پایین عمه روی همون مبل دراز کشیده بود …….. بدون اینکه سرشو بلند کنه پرسید : راست بگو رویا ایرج چش شده بود ؟ 🌸گفتم : راستش نگران کارخونه بود رفت سر بزنه و برگرده از اون حادثه به بعد همش دلواپس میشه ….. شام علیرضا خان رو دادیم و مرضیه هم خورد و رفت بخوابه ولی ما هیچکدوم اشتهایی نداشتیم .. و منتطر ایرج موندیم ……ساعت از دوازده گذشته بود عمه همون جا روی مبل خوابش برده بود به زحمت با مینا بردیمش سر جاش … به خاطر قرصی که خورده بود دیگه متوجه ی چیزی نبود …. مینا هم خوابش گرفت منم رفتم کنار پنجره و یک ساعتی همون جا موندم فکر می کردم هر چی زودتر از اومدنش با خبر بشم بهتره ….ولی خبری نشد …. باید صبح بچه ها رو خودم دیگه می بردم مدرسه با اینکه می دونستم دیرم میشه ……. ادامه_دارد «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2