eitaa logo
"Letters to Mari"
17 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
آنجلوس پشت میز کارش نشسته و خونسرد همه چیز رو بررسی می‌کنه.. آنجلا روی مبل ولو شده، پاهاشو تکون تکون میده و بازی می‌کنه... و ماریوس آروم دراز کشیده و با خودش و حیوون خونگیش صحبت می‌کنه.. به طرز عجیبی همه چیز آرومه.. یا آرامش قبل از طوفانه؟
من مرد تنهای شبم توی سکوت شب شروع کرد به پخش شدن... آنجلوس نیم نگاه سرد و ارومی به انجلای رادیو در دست انداخت و سرش رو به سمت مخالف چرخوند. آنجلا نفس عمیقی کشید و آهنگ رو قطع کرد. +میدونستم روت جواب نمیده، اما دقیقا شبیه یه پیرمرد تنهای شب شدی! اینجوری که نشستی انگار از آخرین ماموریتی که اربابان بهت دادن شکست خوردی و ناامید از زمین و زمان به کوهستان پناه آوردی! اونم کی! انجلوسی که هیچوقت میز کارشو ترک نمیکنه مگر اینکه یه مصاحبه یا همچین چیزی داشته باشه! سکوت ادامه پیدا کرد و به نظر رسید آنجلوس قصدی برای شکستنش ندارد. آنجلا چند دقیقه ای همراهش به سکوت شب گوش داد و با تردید ادامه داد.. +عام.. خب راستش می‌دونم فهمیدی.. هیچ وقت از دست آدم ریز بینی مثل تو نگاه آدما در نمیره.. عام.. خب.. مسئله اینه که.. من می‌دونم اونی که گریه میکرد ماریوس نبود.. چرا.. دل غمگین اونو هم دیدم.. اما چشمای سرخ تو بدتر بود.. به نظر نمیومد اون گنجشک بتونه همچین طوفانی به راه بندازه.. نصف پایگاه خراب شده! آنجلوس بیشتر سرشو به سمت مخالف چرخوند تا صورتش دیده نشه.. +آنجلوس.. من می‌دونم که توی اوجت این اتفاق افتاده.. اما می‌دونم که مثل همیشه میتونی منطقی بهش نگاه کنی و از پس همه چیز بر بیای‍- آنجلوس عصبی و ناگهانی از جا بلند شد.. -نمیتونم د لعنتی نمیتونم! میفهمی چه حس ناتوانی ای دارم؟ اگه همه اینا نشان از اون آینده بد باشه چی؟ میبینی که! دلمون گواه خوب نمی‌ده! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: -من درک میکنم و باهاش کنار میام... یا حداقل الان فکر میکنم اینطوریه.. اگه واقعا.. اگه واقعا چیزی بشه.. می‌دونم اتفاق حکایت ببر و ماهی برای منم می‌افته.. منم همون غواصی ام که برای راحت قدم زدن بقیه پا می‌سازم.. یا حتی پاهام رو بهشون قرض میدم.. اما فکر یه لحظه ناتوانی خودم بیچارم می‌کنه.. تن صداش کم کم پایین اومد و در نهایت به لرزش رسید... آنجلا بی درنگ سرش رو در آغوش کشید... +داداشی من.. ما از لحظه تولد باهم بودیم.. اگه من نتونم نگاهت رو بخونم کی باید این کارو واست بکنه؟ اشکالی نداره.. حتی اگه پاتو از دست بدی من پاهام رو بهت میدم.. اگه ما نه ماریوس و وایولت هستن.. اگه حتی اونا هم نه اون الکس بی وجدان هنوز اونجاست.. حتی اگه سایه همو‌ با تیر بزنیم همه ما باهم این خانواده رو تشکیل میدیم.. ما هممون پشتتیم.. و دوستت داریم.. هرچی هم بشه یه جوری باهم پشت سر میذاریمش نه؟
کاش میشد به بعضیا هم گفت بیا بشینیم یه چایی بخوریم.. راجب زندگی و تحولاتش صحبتی کنیم و بعد دوباره قهر قهر تا قیامت...
آنجلا.. آه‌ آنجلا.. من کاملا بهت حق میدم.. خب نه صادق باشم فکر میکنم بیخود ناراحت شدی. هرچند می‌دونم چه احساسی داری. هممون باهم حسش کردیم! اما میدونی چیه؟ فقط یکم ضدحال خوردی اونم تو موقعیت نامناسب ولی مثبت نگر باش. با خراب شدن نیم ساعت از روز نباید کل روزت رو بسوزونی! شاید مشکلی بوده یا حتی براش مهم نبوده. خب که چی؟ و شما جناب ماریوس! باید بیای بیرون و مخفیانه فکر و خیال کردن توی کمد رو تموم کنی. تو هم بخشی از این خانواده ای نه حیوون خونگی این سفینه! باید تمومش کنین الان کلاستون شروع میشه!
"Letters to Mari"
آنجلا.. آه‌ آنجلا.. من کاملا بهت حق میدم.. خب نه صادق باشم فکر میکنم بیخود ناراحت شدی. هرچند می‌دونم
آنجلوس آروم با مشت میزنه به سرش و زیر لب زمزمه می‌کنه.. -آه.. من چه مرگم شده.. وقتی کنترل ذهنم دستم نیست می‌خوام مثلا بقیه رو نصیحت کنم؟ مسخرست...
آنجلا عروسک خرگوشیشو بغل کرد و پشت به همه دنیا، رو به کنج نشست. +میدونی خرگوشکم؟ خیلی تو نازی! سر عروسک رو با لبخند نوازش کرد و ادامه داد: +آه.. خرگوشک.. دنیا خیلی عجیبه و هربار میخواد بهم اثباتش کنه.🙁 همه آدمایی که میبینیم شبیه همن.. همه اونایی شبیه همن که می‌خوان ترکم کنن.. همه اونایی که... ادامه حرفش رو میخوره و عروسکش رو محکم تر بغل می‌کنه. +تو بهم بگو چیکار کنم.. تو این خونه.. هیچکس نمیتونه کمکم کنه...
عروسک رو محکم تر به آغوش می‌کشه و سرشو روی زمین می‌ذاره. با صدایی که از بغض میلرزه زیر لب حرف میزنه.. +من دیگه نمی‌دونم.. فقط‌‌.. حس میکنم.. در نهایت.. دوباره همه آدم هایی که بهشون تکیه میکنم فرو میریزن... در نهایت متوجه میشم همه توی زندگی من توهمی بودن که دونه دونه.. دیر یا زود تنهام میذارن.. ولی چیکار کنم.. من.. بدون حتی یه دوست... چطور نفس بکشم..
آنجلوس دماغ انجلا رو با دستمال کاغذی براش تمیز می‌کنه و بدون هیچ حرفی برمیگرده. آنجلا دماغش رو بالا می‌کشه و دستی به صورتش می‌کشه: + اه پسر.. از اینکه اشک از تو دماغ راه می‌افته متنفرم متنفر! عروسک رو کنار دیوار تکیه میده و با یه لبخند گشاد میپره روی کول انجلوسی که داره برمیگرده. +اوه پسر! خیلی بی سر و صدا کار می‌کنیا حواسم بهت هست! یادت هست که یادمون رفته چقدر جون آرون در خطره؟ اسپویل سنگینی بوده ها مطمئنی راجب ادامش نمی‌خوای کاری کنی؟ همینقدر بی عاطفه؟ خجالت بکش مرد! پ.ن: آرون از شخصیت های یه رمانه
آنجلا دوباره عروسکش رو بغل می‌کنه و به دیوار تکیه میده.. +می‌دونی خرگوشک؟ من حالم خیلی خوبه.. فقط.. زندگی خیلی کسل کننده شده.. اتفاقا مثل همن.. پروژه ها مثل همن.. حتی نقاشی ها هم مثل همن.. حتی.. آدم ها هم دارن مثل هم میشن.. دونه دونه رنگ و شگفتی درونشون رو می‌کُشن و با دست های خودشون خاکش میکنن.. حتی بعضی ها عزاداری هم میکنن و شاید نمیدونن خودشون می‌تونستن و میتونن اون بچه ها رو به زندگی برگردونن.. می‌دونم سخته.. می‌دونم حتی اطراف منم.. رنگ ها به هم پیچیدن و همون خاکستری ای رو ساختن که از ترکیب خمیر بازی هامون ساخته می‌شد.. اما چه کنیم.. نکته ی مثبت اینجاست که درحال غرق شدن نیستیم.. فقط از نردبونی بالا میریم که وقتی رسیدیم میتونیم یه دل سیر بشینیم و به آسمون نگاه کنیم و نفس عمیق بکشیم.. زندگی خیلی خوبه خرگوش کوچولو.. فقط.. یکم‌ به هیجان و شادی بیشتری نیاز داره..
آنجلوس به سختی آنجلا رو نگه می‌داره... آنجلا همچنان تقلا می‌کنه تا دست و پاشو آزاد کنه.. -اروم باش دختر.. این اصلا خوب نیست.. تو شرایط رو می‌دونی! آروم باش و بذار زما- +بذار فقط یکی.. فقط یه مشت بزنم تو دهنش بعد قول میدم آروم بشم و ازش بپرسم چرا همچین کاری کرده! بسه دیگه خسته شدم چقدر باید آروم باشم! همینجوری هم هیچ وقت نمی‌ذارین خوش باشم اینجوری هم.. ولم کن! فقط یکی میزنم تو صورتش قول میدم! آنجلوس اخم می‌کنه.‌‌ -به جای اینقدر جیغ جیغ کردن آروم باش! دو دقیقه وایسا ببینیم چه خبره! +نخیر! این بار دیگه کوتاه نمیام! فکر کردی من خرم؟ یه اشتباه یه باره دوباره سه باره چطوریه من همیشه باید کوتاه بیام اما اون چی؟ ولم کن خسته شدم از بس درک کردم! دستای آنجلوس شل میشه.. همون لحظه که آنجلا فکر می‌کنه آزاده و می‌تونه بره، آنجلوس با شعله های آبی یخی آتیش میگیره.. میزنه پشت گردن آنجلا و قبل اینکه بیافته می‌گیرتش. -دختره ی احمق.. آنجلای بیهوش رو میشونه روی صندلی مدیریتش و دست و پا هاشو با طناب های کلفت جادویی می‌بنده. ریلکس میشینه روی مبل و به پروژه های نصفه کاره اون گوشه نگاه می‌کنه. -خب... دیگه وقت شروع این هاست.. هرچی میخواد بشه بذار بشه.
همه جا پر از خالیه... چراغ سوسو میزنه و هیچ خبری از اهالی این سفینه نیست.. انگار درون این فضای بسته طوفانی به پا شده و صدای زمزمه پریشان افراد نامعلوم...