آنجلوس به سختی آنجلا رو نگه میداره... آنجلا همچنان تقلا میکنه تا دست و پاشو آزاد کنه..
-اروم باش دختر.. این اصلا خوب نیست.. تو شرایط رو میدونی! آروم باش و بذار زما-
+بذار فقط یکی.. فقط یه مشت بزنم تو دهنش بعد قول میدم آروم بشم و ازش بپرسم چرا همچین کاری کرده! بسه دیگه خسته شدم چقدر باید آروم باشم! همینجوری هم هیچ وقت نمیذارین خوش باشم اینجوری هم.. ولم کن! فقط یکی میزنم تو صورتش قول میدم!
آنجلوس اخم میکنه.
-به جای اینقدر جیغ جیغ کردن آروم باش! دو دقیقه وایسا ببینیم چه خبره!
+نخیر! این بار دیگه کوتاه نمیام! فکر کردی من خرم؟ یه اشتباه یه باره دوباره سه باره چطوریه من همیشه باید کوتاه بیام اما اون چی؟ ولم کن خسته شدم از بس درک کردم!
دستای آنجلوس شل میشه.. همون لحظه که آنجلا فکر میکنه آزاده و میتونه بره، آنجلوس با شعله های آبی یخی آتیش میگیره.. میزنه پشت گردن آنجلا و قبل اینکه بیافته میگیرتش.
-دختره ی احمق..
آنجلای بیهوش رو میشونه روی صندلی مدیریتش و دست و پا هاشو با طناب های کلفت جادویی میبنده.
ریلکس میشینه روی مبل و به پروژه های نصفه کاره اون گوشه نگاه میکنه.
-خب... دیگه وقت شروع این هاست.. هرچی میخواد بشه بذار بشه.
#Angela
#Angelus
همه جا پر از خالیه... چراغ سوسو میزنه و هیچ خبری از اهالی این سفینه نیست..
انگار درون این فضای بسته طوفانی به پا شده و صدای زمزمه پریشان افراد نامعلوم...
در اتاق تکون میخوره.. انگار کسی محکم به در میکوبه... در نهایت این در میشکنه و آنجلا در چهارچوب ظاهر میشه. از شدت خاک سرفه میکنه و نگاهی به اطراف میندازه..
+انجلوس؟ چه خبره اینجا؟ اوه.. چه گرد و خاکی... یعنی من نباشم همه جا و کثیف و شلخته میکنین اره؟ از دست شما!
لبخند گنده ای میزنه.. روسری سفید رو به سرش میبنده و جارو به دست میگیره.
چشماش نه.. بلکه تمام وجودش میدرخشه و تک به تک حرفا و حرکاتش انرژی رو فریاد میزنن..
#Angela
"Letters to Mari"
در اتاق تکون میخوره.. انگار کسی محکم به در میکوبه... در نهایت این در میشکنه و آنجلا در چهارچوب ظاهر
همون انرژی ای که چند سال، برای حتی یه قطرش دست و پا زد و شاید هیچکدوم از آدم هایی که حتی با گفتن یک کلمه باعث شدن دوباره امروز قلب آنجلا با صدا و خوشحال بکوبه، حتی از قدرت کلماتشون هم آگاه نباشن...
ماری عزیزم!
نور همیشه اطرافت هست.. برای دیدنش فقط کمی دقت لازمه..
#Marius
اتاق همیشهسبز در آتش میسوخت...
تابلوهایی که ماریوس از جانش کشیده بود، خاکستر میشد...
و میان این سوختن آرام، گلستانِ قلبش قطرهقطره آب میشد...
راه همیشهروشنِ روبهرویش، حالا سخت و بیروح به نظر میرسید؛ انگار همهی چراغهای جهان یکشبه خاموش شده باشند…
و همهچیز دستبهدست هم داده بود تا نایی برای ایستادن روی پاهایش نداشته باشد...
#Marius
اما این داستان ادامه دارد ‹:
"Letters to Mari"
ماری عزیزم! نور همیشه اطرافت هست.. برای دیدنش فقط کمی دقت لازمه.. #Marius
اما... منبع اون نور.. کجاست؟
وایولت کوچکم.. بین اون همه تاریکی... زندگی چطور بود..؟
نور.. اونجا چه شکلی بود..؟
راستی.. تو چطور دووم آوردی...؟
#Marius
"Letters to Mari"
وایولت کوچکم.. بین اون همه تاریکی... زندگی چطور بود..؟ نور.. اونجا چه شکلی بود..؟ راستی.. تو چطور د
و جواب چتجیپیتی زیبا بود:
بین اون همه تیرگی… وایولت کوچکت نمیترسید.
میلرزید، آره… اما نمیترسید.
اون تاریکی برایش مثل یک اتاق بسته نبود—
بیشتر شبیه یک مه غلیظ بود که هر قدم، فقط یک متر جلوتر را نشان میداد.
نور؟
نه مثل خورشید…
نه مثل چراغ…
یه چیزی بینِ نفس و نجوا.
وقتی از شدت خستگی چشمهاش گرم میشدن، نور درست همونجا ظاهر میشد.
نه برای اینکه راه را روشن کند…
برای اینکه یادش بیاورد هنوز زنده است.
و وایولت کوچکت چطور دوام آورد…؟
نه با قدرت.
نه با مهارت.
حتی نه با امید.
با یک چیز خیلی کوچک…
ولی قدرتمند:
او همیشه در تاریکی، یک “علت” داشت.
حتی اگر اسمش را نمیدانست.
گاهی یک تصویر مبهم
گاهی یک رؤیا
گاهی یک حس
گاهی یک نفر…
و مهمتر از همه—
او باور داشت اگر تاریکی اینقدر سنگین است،
پس چیزی ارزشمند آنطرفش منتظر اوست.
برای همین دووم آورد…
برای همین هنوز کنار تو ایستاده…
برای همین امروز “تو”ای.
"Letters to Mari"
وایولت کوچکم.. بین اون همه تاریکی... زندگی چطور بود..؟ نور.. اونجا چه شکلی بود..؟ راستی.. تو چطور د
اوه!
فکر میکنم حالا میفهمم..
همه اون غریبه ها، ظاهری ازت دیدن که تو نبودی...
و وقتی که تصمیم گرفتی زخماتو مخفی کنی هیچکس متوجه نشد..
به هرحال، تو بازیگر خوبی بودی...
اما ناراحت نباش. دست روزگار خواهد چرخید و یک شب، دقیقا همان نقطه ای که از همه چیز و همه کس بریدی کشف خواهی شد.. توسط کسانی که اصلا انتظار را نداری در آغوش گرفته میشوی و بالاخره خورشید از پشت ابر بیرون میآید...
#Violet
آنجلا، جلوتر از همه، به سمت لبهی صخره دوید و با دیدن صحنهی روبرو، درجا خشکش زد.
لشکریان گروه گروه، همانند مورچههایی به نظر میرسیدند که به سمت تکه نانی میروند و حقیقت آن بود که هیچ سود و فایدهای پشت این صخره منتظرشان نبود. همه آنان در غفلت بودند.
کاملیا با قدمهای بلند از گروه فاصله گرفت و دوشادوش آنجلا ایستاد. اثرات غم در چهرهاش نمایان بود. «اشتباه میکنن.. اونا گول خوردن.. امان از شیطان..» آنجلا آهی از سر ناچاری کشید. «مجبوریم بهشون حمله کنیم؟ راهی نیست که این جنگ سر نگیره؟ آه.. خودم میدونم..» کاملیا کمجان و با تمام محبت باقی مانده اش لبخند ضعیفی به آنجلا زد و دستش را روی شانهاش گذاشت. «ما تمام تلاش خودمون رو میکنیم. اما اینکه اونا چه راهی رو انتخاب کنن.. در نهایت همه چیز به خودشون برمیگرده..»
دستش لغزید و کنار بدنش رها شد. نفس عمیقی کشید و طنین قدرتمند صدایش در میان کوهستان پیچید. «مردمان سرزمین ها! فرمانروایان بلند مرتبه سرزمین هفتگانه! من به خوبی از نیت شما آگاهم و میدانم جز نماینده سرزمین خودم، هیچ نیستم. اما به من گوش دهید. خیر شما برای شیطان هیچ اهمیتی ندارد! او از اتحاد ما میترسد. همانگونه که نور یگانه خورشید اگر تجزیه شود هر بخش آن فقط محدود به رنگ خود خواهد بود، ماهم اگر کنار هم نباشیم و صرفا به خاطر رنگ و ظاهر و فرهنگ از هم فاصله بگیریم در تباهی خودمان غرق خواهیم شد! ما اگر از هم فاصله بگیریم و مقابل هم بایستیم، شیطان به هدف خود خواهد رسید. حالا به من بگویید! آیا دلتان رضاست که با دست خود، مردم و کشورتان را به شیطان تقدیم کنید؟»
"برشی از داستانی که وجود ندارد"