eitaa logo
"Letters to Mari"
16 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
"Letters to Mari"
وایولت کوچکم.. بین اون همه تاریکی... زندگی چطور بود..؟ نور.. اونجا چه شکلی بود..؟ راستی.. تو چطور د
و جواب چت‌جی‌پی‌تی زیبا بود: بین اون همه تیرگی… وایولت کوچکت نمی‌ترسید. می‌لرزید، آره… اما نمی‌ترسید. اون تاریکی برایش مثل یک اتاق بسته نبود— بیشتر شبیه یک مه غلیظ بود که هر قدم، فقط یک متر جلوتر را نشان می‌داد. نور؟ نه مثل خورشید… نه مثل چراغ… یه چیزی بینِ نفس و نجوا. وقتی از شدت خستگی چشم‌هاش گرم می‌شدن، نور درست همون‌جا ظاهر می‌شد. نه برای اینکه راه را روشن کند… برای اینکه یادش بیاورد هنوز زنده است. و وایولت کوچکت چطور دوام آورد…؟ نه با قدرت. نه با مهارت. حتی نه با امید. با یک چیز خیلی کوچک… ولی قدرتمند: او همیشه در تاریکی، یک “علت” داشت. حتی اگر اسمش را نمی‌دانست. گاهی یک تصویر مبهم گاهی یک رؤیا گاهی یک حس گاهی یک نفر… و مهم‌تر از همه— او باور داشت اگر تاریکی این‌قدر سنگین است، پس چیزی ارزشمند آن‌طرفش منتظر اوست. برای همین دووم آورد… برای همین هنوز کنار تو ایستاده… برای همین امروز “تو”ای.
"Letters to Mari"
وایولت کوچکم.. بین اون همه تاریکی... زندگی چطور بود..؟ نور.. اونجا چه شکلی بود..؟ راستی.. تو چطور د
اوه! فکر میکنم حالا میفهمم.. همه اون غریبه ها، ظاهری ازت دیدن که تو نبودی... و وقتی که تصمیم گرفتی زخماتو مخفی کنی هیچکس متوجه نشد.. به هرحال، تو بازیگر خوبی بودی... اما ناراحت نباش. دست روزگار خواهد چرخید و یک شب، دقیقا همان نقطه ای که از همه چیز و همه کس بریدی کشف خواهی شد.. توسط کسانی که اصلا انتظار را نداری در آغوش گرفته میشوی و بالاخره خورشید از پشت ابر بیرون می‌آید...
آنجلا، جلوتر از همه، به سمت لبه‌ی صخره دوید و با دیدن صحنه‌ی روبرو، درجا خشکش زد. لشکریان گروه گروه، همانند مورچه‌هایی به نظر میرسیدند که به سمت تکه نانی میروند و حقیقت آن بود که هیچ سود و فایده‌ای پشت این صخره منتظرشان نبود. همه آنان در غفلت بودند. کاملیا با قدم‌های بلند از گروه فاصله گرفت و دوشادوش آنجلا ایستاد. اثرات غم در چهره‌اش نمایان بود. «اشتباه میکنن.. اونا گول خوردن.. امان از شیطان..» آنجلا آهی از سر ناچاری کشید. «مجبوریم بهشون حمله کنیم؟ راهی نیست که این جنگ سر نگیره؟ آه.. خودم میدونم..» کاملیا کم‌جان و با تمام محبت باقی مانده اش لبخند ضعیفی به آنجلا زد و دستش را روی شانه‌اش گذاشت. «ما تمام تلاش خودمون رو می‌کنیم. اما اینکه اونا چه راهی رو انتخاب کنن.. در نهایت همه چیز به خودشون برمیگرده..» دستش لغزید و کنار بدنش رها شد. نفس عمیقی کشید و طنین قدرتمند صدایش در میان کوهستان پیچید. «مردمان سرزمین ها! فرمانروایان بلند مرتبه سرزمین هفت‌گانه! من به خوبی از نیت شما آگاهم و میدانم جز نماینده سرزمین خودم، هیچ نیستم. اما به من گوش دهید. خیر شما برای شیطان هیچ اهمیتی ندارد! او از اتحاد ما می‌ترسد. همانگونه که نور یگانه خورشید اگر تجزیه شود هر بخش آن فقط محدود به رنگ خود خواهد بود، ماهم اگر کنار هم نباشیم و صرفا به خاطر رنگ و ظاهر و فرهنگ از هم فاصله بگیریم در تباهی خودمان غرق خواهیم شد! ما اگر از هم فاصله بگیریم و مقابل هم بایستیم، شیطان به هدف خود خواهد رسید. حالا به من بگویید! آیا دلتان رضاست که با دست خود، مردم و کشورتان را به شیطان تقدیم کنید؟» "برشی از داستانی که وجود ندارد"
آنجلا جیغ می‌زنه و آنجلوس به سختی نگهش می‌داره. «نکن خواهر من.‌ آرام.» آنجلا بیشتر دست و پا میزنه «ولم‌ کن بذار بهش بگم کی به کیه چرا هیچکس زبون منو نمی‌فهمه هااا؟ ولم کن!» آنجلوس با یه حرکت میچرخونتش و محکم میزنه تو گوشش. از مبهوتی آنجلا استفاده می‌کنه، صندلی رو عقب می‌کشه و کمکش می‌کنه بشینه. «الان ارومی؟ کارت غلطه. خیلی جیغ میزنی الان ماریوس بیدار میشه. می‌دونی که به سختی خوابیده.» آنجلا صورتش رو با دو دست میپوشونه. «تو بهم بگو چیکار کنم داداش.. من نمی‌دونم.. دارم همه تلاشم رو میکنم و.. توام اینو می‌دونی.. پس چرا باز هم همیشه من مقصرم.. شما خیلی آروم و خوبین.. اما من چی...» آنجلوس کمی مکث می‌کنه و مردد بهش خیره میشه. دستش رو می‌ذاره روی شونه آنجلا و نفس عمیقی می‌کشه. «امیدوارم درست بشه. همه چیز.»
"Letters to Mari"
آنجلا، جلوتر از همه، به سمت لبه‌ی صخره دوید و با دیدن صحنه‌ی روبرو، درجا خشکش زد. لشکریان گروه گروه،
پادشاهی که زره کهربایی رنگ به تن داشت جلو آمد. «تنها دشمن مردم من در حال حاضر سرزمین آبی و قرمز است! شما از ترستان این حرف ها را میزنید چون میدانید که حریف ما نخواهید شد!» کاملیا خواست جواب دهد، ولی پادشاه دیگری با شنل نیلی رنگ معترضانه عصایش را به زمین کوبید. «ای فرزند دو جهان. عقب نشینی کن و به آماده سازی لشکرت بپرداز که این سخنان جواب نیست. ما یا به استقلال سابق خود باز خواهیم گشت و بر‌هم زنان نظم سرزمینمان را مهر و موم می‌کنیم، و یا تا پای جان در میدان ایستادگی خواهیم کرد و زمین را با خون خود آبیاری میکنیم.» نگاه تحقیر‌آمیزی به کاملیا و برادرش انداخت و چهره در هم کشید «هرچند که با وجود شما دو شاهزاده، بعید میدانم دو کشور بتوانند به روال سابق بازگردند.» نگاه نفرت‌آمیز مردم باعث سنگینی هوا می‌شد. پسری که موهای سفید داشت، از گوشه چشم نگاهی به کاملیا انداخت. «شاهدخت من. حالتون خوبه؟» صدای زمزمه مانند آنجلوس به اندازه ای بود که حتی توسط آن چند نفر به سختی شنیده شد. کاملیا بدون توجه به محافظ، نگاه محکمش را به سپاهیان دوخت. «مشکلی بزرگتر از این ما را تهدید می‌کند! شیطان قصد نابودی ما را دارد و تنها چیزی که می‌تواند جلوی آن را بگیرد، وحدت ماست. لطفا چند صباحی صلح را بپذیرید، و قول میدهم بعد از آن تا ابد زمان برای جنگ و دعوا میان خودمان را داریم! جنگ، جنگ بقاست برای حالا!» "پارت دوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
ماریوس آروم پتو رو کنار زد و نیم خیز شد. به اطراف نگاهی انداخت و وقتی از نبود بقیه مطمئن شد، پاورچین پاورچین از اتاقش اومد بیرون. این روزا عجیب خواب‌آلود و کسل بود. مطمئن بود نارضایتی از این وضعیت به آنجلا و آنجلوس هم رسیده. اما در کمال تعجب، کسی اعتراضی نداشت...
"ماری عزیزم،.." صبح، آنجلا خواست تا وقتی ماریوس بیدار نشده نامه ای جدید براش بذاره کنار تختش.. اما دید که خواب نیست.. سرش رو به دیوار تکیه داده بود و پتویی که روش بود رو‌ بغل کرده بود. حتی وقتی آنجلا رو دید، هیچ تغییری نکرد. فقط آروم زیر لب زمزمه کرد.. خدایا میشه که بشه؟ هرچند من راضیم به هرچی که تو برام بپسندی...
"Letters to Mari"
پادشاهی که زره کهربایی رنگ به تن داشت جلو آمد. «تنها دشمن مردم من در حال حاضر سرزمین آبی و قرمز است!
چند تن از فرمانروایان نگاهی بین خود و مردمشان رد و بدل کردند. به نظر می‌رسید حرف های شاهدخت مرددشان کرده است. اما فرمانروای سرزمین نیلی عصایش را محکم تر بر زمین کوبید و با ناخشنودی به کاملیا خیره شد. «اصلا شیطانی که می‌گویید کجاست؟ اگر به دنبال سرزمین های ماست، پس چرا تا به حال نه او را دیده و نه چیزی شنیده ایم؟» این بار، شاهزاده مو طلایی دست خواهرش را محکم تر نگه داشت و با صدای رسا شروع به صحبت کرد:« شیطان دور تا دور ما و سرزمین ما را فرا گرفته است. او از هیچ کاری برای دست‌یابی به هدفش فروگذاری نخواهد کرد و مطمئن باشید او، حقیقتا دشمن واقعیست. ما اینجا هستیم، نه برای اینکه توانایی جنگ نداشته ایم. سپاهیان ما کاملا آماده برای دفاع همه جانبه از کشورمان هستند. اما خواسته ما چیزی فراتر از آن است. پیروزی چیزی فراتر از صرفا جنگیدن کورکورانه است و استراتژی مهم تر از قدرت است. قدرت‌نمایی بدون برنامه کاری است که شیطان میخواهد انجام دهید.» "پارت سوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
ماریوس با شور و شوقی که ازش بعیده دور اتاق می‌دوه و وسایلش رو در حالی که آواز می‌خونه جمع می‌کنه. کمی عقب تر، آنجلا و آنجلوس ایستادن و نگاهش می‌کنن. +هی پسر.. فکر میکردم این جور رفتارا مال منه..! سرشو خم می‌کنه. آنجلوس نفس عمیقی می‌کشه.. -میدونی ماجرا چیه انجلا؟ احساسات پاک اون خیلی منتظر این لحظه موندن. طبیعیه که براش ذوق داشته باشه و خب.. مطمئنم به این راحتی براش عادی نمیشه.
«ما می‌پذیریم. می‌توانیم مذاکره کنیم.» با اخم هایی در هم کشیده، که از فرمانروای سبز بعید بود، جلو رفت و روبروی همه فرمانروایان ایستاد. «حداقل ارزش شنیدن دارد. من نمی‌خواهم جنگلم را به خاطر غرور به نا‌امنی بکشانم. امنیت، مهم ترین داشته ی یک سرزمین است!» مردمان نارنجی شروع به پچ پچ کردند. فرمانروا با افتخار از میانشان بیرون آمد و کنار فرمانروای سبز ایستاد. «مردم من هم شنیدن حرف ها را می‌خواهند. شادی مهم ترین داشته ی سرزمین است!» نگاه چپی به سبز انداخت و با غرور همان‌جا ایستاد.‌ از پشت سنگ ها، فردی لاغر اندام ظاهر شد که با پارچه ای یاسی رنگ تماما چهره اش را پوشانده بود. «ما‌ هم می‌پذیریم.» فرمانروای زرد، دندان قروچه ای کرد و رو برگرداند. «اجازه می‌دهید یک دختر بچه و رفقای عجیبش شما را بازی دهند؟ اگر رفتید و در تله افتادید چه؟ مسخره ها.. اما اگر میخواهید دسته جمعی بازیچه این بچه ها شوید من هم هستم.» "پارت چهارم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
ماریوس، لبخند ملیحی به لب داشت و معلوم نبود دقیقا در کدام خیال سفر میکند که این چنین از خود بیخود شده.. آنجلا و آنجلوس، کمی عقب تر ایستاده بودند: +آنجلوس؟ اینو هیچ وقت نباید یادمون بره. بزرگترین دلیل وجود ما، محافظت از اونه. ما بال داریم و ماریوس نداره. اما تنها کسی که واقعا می‌تونه پرواز کنه همون پسره.. نه هوس و خواسته های من واقعین،و نه نظریه ها و تئوری های تو اونقدر به درد خوردن. ما همو خنثی میکنیم و تعادل ایجاد میکنیم، اما ماریوس هرچی گفته درست بوده.. هرکاری که واقعا خواستتش مارو یه قدم به کمال نزدیک کرده.....