«ما میپذیریم. میتوانیم مذاکره کنیم.»
با اخم هایی در هم کشیده، که از فرمانروای سبز بعید بود، جلو رفت و روبروی همه فرمانروایان ایستاد. «حداقل ارزش شنیدن دارد. من نمیخواهم جنگلم را به خاطر غرور به ناامنی بکشانم. امنیت، مهم ترین داشته ی یک سرزمین است!»
مردمان نارنجی شروع به پچ پچ کردند. فرمانروا با افتخار از میانشان بیرون آمد و کنار فرمانروای سبز ایستاد. «مردم من هم شنیدن حرف ها را میخواهند. شادی مهم ترین داشته ی سرزمین است!»
نگاه چپی به سبز انداخت و با غرور همانجا ایستاد. از پشت سنگ ها، فردی لاغر اندام ظاهر شد که با پارچه ای یاسی رنگ تماما چهره اش را پوشانده بود. «ما هم میپذیریم.»
فرمانروای زرد، دندان قروچه ای کرد و رو برگرداند. «اجازه میدهید یک دختر بچه و رفقای عجیبش شما را بازی دهند؟ اگر رفتید و در تله افتادید چه؟ مسخره ها.. اما اگر میخواهید دسته جمعی بازیچه این بچه ها شوید من هم هستم.»
"پارت چهارم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
ماریوس، لبخند ملیحی به لب داشت و معلوم نبود دقیقا در کدام خیال سفر میکند که این چنین از خود بیخود شده..
آنجلا و آنجلوس، کمی عقب تر ایستاده بودند:
+آنجلوس؟ اینو هیچ وقت نباید یادمون بره. بزرگترین دلیل وجود ما، محافظت از اونه. ما بال داریم و ماریوس نداره. اما تنها کسی که واقعا میتونه پرواز کنه همون پسره.. نه هوس و خواسته های من واقعین،و نه نظریه ها و تئوری های تو اونقدر به درد خوردن. ما همو خنثی میکنیم و تعادل ایجاد میکنیم، اما ماریوس هرچی گفته درست بوده.. هرکاری که واقعا خواستتش مارو یه قدم به کمال نزدیک کرده.....
#Angela
#Marius
آنجلا پاشو به زمین کوبید.
+ نوموخواممممم.. من همین الان میخواممممممممششششش
آنجلوس با پشت دست محکم کوبید توی صورتش.
-بس کن آنجلا! اول به عواقب حرفت فکرکن و بعد دهنت رو باز کن! نه، نه و نه! تا وقتی بخوای لجبازی کنی قرار نیست به حرفت گوش بدم! خجالت نمیکشی؟ فکر میکنی واقعا پنج سالته؟
آنجلا بغض کرده بهش خیره میشه.
+خیلی.. بدجنسی....
گوشه اتاق میشینه و زانو هاشو بغل میکنه.
آنجلوس کلافه دستی به موهاش میکشه.
خوب میدونه که این برای رشد آنجلا لازمه. حتی اگه شروع یک طوفان باشه...
#Angelus
#Angela
"Letters to Mari"
آنجلا پاشو به زمین کوبید. + نوموخواممممم.. من همین الان میخواممممممممششششش آنجلوس با پشت دست محکم
ماری عزیزم،...
تو قلب این خونه ای. هرروز و هرروز، مجبورم قلب آنجلا رو بشکنم تا بزرگ بشیم. حتی گاهی، چاره ای جز نه گفتن بهت نیست. خوب میدونیم که جز من، کسی از پس این کار بر نمیاد و من دردش رو به جون میخرم.
چون هرروز و هرروز میبینم که تو اینجا میچرخی و هر گوشه از خونه رو با قلبت روشن میکنی؛ و وای از روزی که تو خاموش باشی..
من تمام تلاشم رو خواهم کرد که تو رو از باد و طوفان دور نگه دارم. ما قوی میشیم تا مطمئن بشیم که تو دیگه از پیشمون نمیری...
#Angelus
آنجلا کلافه دستی به سرش میکشه.
-آه.. داداش کوچولوی عزیزم... ماریوس کوچولویی که اینقدر راحت خوابیدی.. من برات خوشحالم که آروم گرفتی، اما برای من داره سختتر میشه.. و کنترل کردن احساساتم سخت تر.. میدونم که آنجلوس هم از همه چیز خستست.. و دلش میخواد چند روز فقط بخوابه.. فشار زیادی روی اونم هست.. و آه از انتظارات برآورده نشده ی ما و شما..
بوسه ای به پیشونی ماریوس میزنه.
-خوب بخوابی برادر کوچولوی قشنگ..~
#Angela
آنجلا و ماریوس و انجلوس، به ترتیب قد کنار هم نشستن.
آنجلا پاهاشو آروم تکون میده. با انگشتش بازی میکنه و آنجلوس عمیق ترین نفسی که میتونه رو میکشه: «داریم واقعا چیکار میکنیم؟»
آنجلا سرش رو کج میکنه و دستش رو کنار صورتش میذاره. «آه.. منم نمیدونم...»
همزمان و آروم سرشون رو به سمت ماریوس میچرخونن... «ما داریم چیکار میکنیم ماریوس؟»
لپای ماریوس از خجالت گل میندازه و انگشتای اشارهشو به هم میزنه. «خب... چرا از من میپرسین...؟»
«چون من هیچ کاری نمیکنم!»
«چون منم همینی که آنجلوس گفت!»
ماریوس لب هاشو غنچه میکنه. «خب.. من چیکار کن- »
هر دو همزمان نفس عمییقی میکشن و یک صدا صحبت میکنن. «وقتت تمومه ماریوس!»
#Angela
#Angelus
#Marius
اول، قلم رو برداشتم تا آنجلا هنرم رو ببینه...
دوم، قلم رو برداشتم چون آنجلا میخواست به همه نشون بده که چه برادر کوچیکه ای داره...
سوم، قلم رو برداشتم چون نشون پیشرفتمون بود...
چهارم، چون بخشی از مسیر و هدفم بود...
پنجم، چون ذهنم رو به تصویر میکشید..
ششم، چون احساساتم به قلم پیوند خوردن..
هفتم، دیگه یه راه خوب و بی دردسر برای تخلیه اون همه احساس بود..
هشتم، چون باز بخشی از هدفم بود..
نهم، واقعا همه اینا درستن؟
و دهم، چون باعث میشد لبخند روی لب بقیه بشینه.. و همین اونقدر قشنگه که با انرژیش تمام روز رو از پای کار بلند نشم..
#Marius
آنجلا نفس عمیقی از سر کلافگی کشید...
+آخه پسر تو این بچه رو نگاه کن! قلبش عین ژله میمونه! تو گرما آب میشه تو سرما یخ میزنه تا فوتش میکنی زلزله میاد! این که نشد وضعیت زندگی! الانم نشسته با چوب روی ماسه ها نقشه عاشقانه میکشه!👺
آنجلوس شونه ای بالا میندازه.
-کار اشتباهی نمیکنه به نظر من. تو چرا نمیری کنارش و توی آروم کردن اون ژله کمکش کنی؟ هرچی نباشه خواهر بزرگترشی. من که فکر میکنم زمان باید بگذره تا آروم بشه.
آنجلا پشیمان از گفته ها و کلافه تر از قبل درحالی که انگار به پاهاش وزنه های هزار کیلویی بستن میره و کنار ماریوس میشینه. فقط چند دقیقه گذشته که لبخند به لب ماریوس میاد و آنجلا کاملا سرخوش به نظر میرسه.
آنجلوس لبخند نامحسوسی میزنه.
-در نهایت، این بچه ها خودشونن که میدونن چطور باید باهم بسازن و همدیگه رو آروم کنن.. فقط به یه نقطه شروع نیاز داشتن..
#Angela
#Angelus
صدای جیرجیرک ها به گوش میرسه.
هوای تاریک و سکوت شب..
اما از پنجره که داخل رو نگاه کنی، متوجه میشی شمعی توی کلبه روشنه. و آنجلوس سخت مشغول تفکر و بررسی کاغذ هاست..
جز اون، همه خواب خوابن...
ماریوس گوشه ی اتاق نشست. زانو هاشو بغل کرد و توی افکارش غرق شد..
آنجلوس همینطور که مشغول کار بود، نیم نگاهی بهش انداخت. بدون هیچ حرفی دستش رو روی میز گذاشت و بلند شد. کنار ماریوس نشست.
-چیه که اینطور ذهنت رو درگیر کرده؟
هنوز حرفش تموم نشده بود که بغض ماریوس سر باز کرد. لب هاشو به هم فشار داد و چیزی نگفت.
-میدونم که اتفاقی افتاده. این روزا سرم شلوغ بوده و خوب مراقبت نبودیم. به این خاطره؟
ماریوس با آستین اشکاشو پاک کرد. سرشو به نشونه نهی تکون داد.
-نمیخوای راجبش صحبت کنی؟
+خب... خب.. چی باید بگم..؟
با دوتا دست صورتش رو پوشوند.
+باید بگم که.. دوست خوبی... نیستم؟ میبینم که دارم دونه دونه آدمای مورد علاقم رو ناامید میکنم.. پس بهم نگو که دروغه..
آنجلوس سکوت کرد..
+... دو سال تموم توی بیمارستان بودم و از اون روزا هیچی یادم نمیاد.. اما تموم شدن.. الان رسما یکساله که من بیدار شدم.. اما هنوز نمیتونم از خونه بیرون برم.. تمام روز توی اتاقم میمونم و در تخیلاتم غرق میشم.. خب این زندگی برای من ایدهآله.. اما وظیفه ی من احساساته.. من باید بتونم با مردم ارتباط برقرار کنم.. من شخصیت پشت صحنه یا سیاهی لشکر نیستم.. پس.. تو بهم بگو.. باید چیکار کنم...؟
-دل دیدن اینکه عزیزانت رو ناامید میکنی رو نداری.. و در عین حال آنجلا هم افسرده شده و مثل قبل نیست.. آنجلا هم دیگه از خونه بیرون نمیره.
ماریوس سرش رو به نشانه تایید تکون داد.
+دقیقا منم همینو میگم.. تو باید توی خونه بمونی.. اما الان تو تنها کسی هستی که میتونی بیرون بری و همه چیز رو در دست بگیری.. این برای آدمای مورد علاقمون سوءتفاهم درست میکنه.. چون تا وقتی تو بیرون میری، اونا نمیتونن بفهمن چی توی قلبمون میگذره...
آنجلوس دستش رو دور گردن ماریوس حلقه کرد و اون رو به خودش تکیه داد.
-اشکالی نداره داداش کوچیکه. خورشید به زودی طلوع میکنه و اون روز همه اینا حل میشن. میدونم که بهش باور داری.. روزی که این سفینه ی مه گرفته پر از روشنایی بشه....
#Marius
#Angelus
آنجلا نفس عمیقی میکشه و از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. چشمای آنجلوس گرد شدن و انگار الانه که از تعجب شاخ در بیاره..
-نمیخوای چیزی بگی؟
آنجلا نفس عمیق تری کشید.
+نه.
-پس..؟
+همین الانشم کردم.. نه؟
به میز کنترلی نگاه میکنه که آتیش گرفته و مثل یک حیوان وحشی دور خونه میدوه. آنجلوس دستش رو به پشت سرش میکشه.
-خب.. فکر کنم راست میگی.. اما من هنوز بهت مشکوکم! چطور اینقدر ساکت نشستی؟
#Angela
#Angelus