هدایت شده از دارم دیوانه میشوم
این خوش ترین و با شکوه ترین شب تمام زندگی پنجاه سالهی من است؛ شبی که در اردوگاه میمانیم_درکنار کنار رزمندهها، در اتاقهای آنها، سرسفرهی آنها، و روی پتوهای زبر آنها میخوابیم.
[سرودخوان جنگ در خطهی نام و ننگ
نادر ابراهیمی.]
واقعا دلم میخواد برم اونجا؛
برم و واسه شهدا تعریف کنم که تو این نزدیکِ یک سال چه بلاها که سرمون نیومد
بگم که حداقل یک درصد تونستیم درکتون کنیم
ازشون بخوام که از همون روضه هایِ حضرت فاطمهای که واسه پیروز شدناشون تو جنگا میخوندن واسه ماهم بخونم
بگم اگر شما تو میدونِ جنگ رهبر و فرماندتون برایِ همیشه از بینتون رفت و شهید شد ولی باز ادامه دادین ماهم داریم ادامه میدیم
و در آخر بگم که دلم برایِ همشون تنگ شده.