⋅⋅🧠⋅⋅
مغز خیلی چیز عجیبیه،
چیزایی توش وجود داره که هیچکس نمیتونه متوجش بشه؛
بعضی وقتا مغزهای ما لبریز از فکر میشن،
لبریز از فکرِ رویایی . . .
لبریز از فکرِ خیالی . . .
تاحالا رویا بافتی؟
تاحالا به آینده فکر کردی؟
تاحالا با شخصیتای ذهنت بازی کردی؟
تاحالا تجسم کردی؟
تاحالا رویاهات رو با کسی تقسیم کردی؟
شبا فکر کن و فکر کن و فکر کن؛ به کارایی که کردی و به کارایی که نکردی...
میخوایم باهم تجسم کنیم و آشنا بشیم
با یه رویا،
با یه داستان ذهنی،
با شخصیت آدم های خیالی،
با زندگی سرشار از عشق،
با زندگی بدون اغوشِ محبت
پس، مینویسم از هرچه میگذرد در ذهنم،،،....
ببین کوه ها را چقدر آسوده ایستادهاند.
ابرها را که چگونه بدون دنباله ناپدید می شوند. هیچ موجودی مثل انســان، بدبختی را به انواع وسایل برای خودش تهیه نمیکند...
-نیمایوشیج
تو را تشبیه میکنم به
خوابِ بعد از خوابِ اولِ صبح . . .
مثلِ آن روىِ خنکِ بالشت . . .
همانقدر شيرين . . . !
همانقدر دلچسب . . . !
با خودم گفتم:
ببین.،.!
عشق برا تو قصههاس.
پس حق نداری به کسی دل بدیا"
یهو با صدای دورگش گفت :
اِلّامن! "
با چشایِ از حدقه بیرونزده،
بهش نگاه کردم که باز گفت :
کم کن تعجبِ اون تیلههای قهوهای رو،
خب بلند بلند فکر کردی،
منم شنیدم
تازه شاعر در ادامۀ همین مصراع میفرماید :
‹ پیشِ رویِ تو دو راه است،
فقط من یا من! ›
هیچی دیگه دیدیم درست میگه،
دلمونو دادیم رفت!
به قول بهروز وثوقی:
بهتره نداشته باشمت تا اینکه داشته باشم و
ندونم با چند نفر شریکم..!
ولی به عنوان ی ممبر حس قشنگیه که به درخواستی هاتون توجه بشه و اون ها رو تو کانال قرار بدن.
خِیلیها دوست دارند جای آدم مَعروفها،
سیاستمدارها و یا دکتر مهندسها باشند
من اما دلم میخواهد جای کسی باشم که تو
عزیزم صدایش میزنی(:
ترسناک ترین چیزی که میتونستمو دیدم.
اینکه یه آدمو با تموم وجودت دوست داشته باشی، اما اون ازت دور شه، اونقدر که یه روز بهت بگه: "تو واسم مردی."
فرقی نمیکنه اون آدم تو چه جایگاهی باشه.
به هر حال تو دوسش داری ولی یه مُرده به حساب میای.