ـدرد تا زیرِ گلویم امده؛
دیگر این پایانِ من است!
مراقبِ قبرِ زیرِ پایتان باشین...
من آنجا آسوده خوابیدهام .⚰·🥀˙
هیچ وقت حس نکردید فریادای نامجو تو آهنگاش از سر درد؟!
درد نبودن، درد نفهمیدن، درد حرف نزدن، درد تنهایی، درد تو بارون راه نرفتن، درد نخندیدن از ته دل.
درد مزه، مزه کردن تمام لحظات سخت زندگی ؛ انگار که تمام مدت داشتی اسپرسو میخوردی بدون حتی ذره ای شکر!
ولی، اونجایی که همه میگن چرت و پرت داره میخونه ؛ شاید داره حرفاشو میزنه و بقیه نمیفهمنش!
من، باهربار فریاد نامجو دلم خواست آهن پاره های درد و همونطوری از تنم خارج کنم ، جوری که کسی نفهمه و بگه مسخره بازیه!
من، خواستم بارها با هر فریاد نامجو جای گریه، فریاد بزنم!